چیز، میگم داشتم میرفتم دنبال یکی بعد تاکسی گیر نمیاومد هوا هم شدید سرد بود نمیشد پیاده رفت، بعد یهو یه ماشین رد شد آینهی بغلش خورد به دستم، من هم اصلن تو باغ نبودم چون همهاش به این فکر میکردم که چیکار کنم دیر نشه! ماشینه ایستاد من هم رفتام دمه پنجره گفتم مستقیم، بعد گفت دستات خوبه؟ بعد یادم اومد حس کردم یه چیز خورد به دستام و گفتم آره مستقیم میری حالا؟ سوارم کرد کلّای هم ناراحت بود برام! :دی! بعد از ۲ دقیقه که به مقصد رسیدیم خودم رو زدم به کوچهی چپولآباد و پول دادم بهش که یعنی من نفهمیدم تو از روی دلسوزی سوارم کردی! که گند بزنم توی کار ثوابگونهاش! بعد ذوق کرد گفت برو جوون! من هم رفتم پیشه همون یکی! :دی!
گفتم شما هم در جریان باشید که تاکسی گیرتون نیومد میشه خودتون رو بندازین جلوی ماشین طرف و تا اگه زنده موندید و طرف هم دل داشت سوارتون کنه! :دی!
قالب این وبگاه برگرفته از سایت رسمی سیاوش محمودیان میباشد و تمامی حقوق آن برای او (و شاید هم گاهی برای من!) محفوظ میباشد.
بتا!
- آناتما ازدواج موقت امیر ایران اینجا باران بازگشت تست تنهایی توالت فرنگی جادهی ابریشم حسادت خواب خودکشی دانشگاه دکتر حسابی روزه ریوشار زندگی سهیل شایا شروع شروع دوباره قالب قالب ساده قالب وردپرس قالب 2ستونه قالب 3ستونه لینوکس لینکینپارک ماه رمضان مرگ مسهل من مهدی وردپرس ویدا اسلامیه ویندوز ویندوز 98 پاییز پرشینبلاگ پوریا پینکفلوید گوگل Ubuntu
- Tannaz: Peye Esme TO Migashtam, Tahe Ye Fenjoooooooooooooooooooooooooo oooooooooooooooooooooooooooooo oooooooooone...
- Tannaz: Kash Too Zendegi “Shayad” o “Kaash” Vojood Nadasht! شایا: شاید هم اگه نبود انسان سعی...
- shamiM: Shaya.!! To Chera Ba Man Moshkel Peyda KArdi.?! Vase Hamine Zendegit Ghamgin Shode Ha.!! Bilive Me.! : D...
- Mad Girl: KOLLAN HAMEJAYE DONYA ALAN DEPSORDE SHODAN ASAN HICH FARGHI NADARE KOJA FAGHAT JAVVE SITE E TO NIST شایا:...
- behnaz: اِ جدی ایمیل زدی ؟ من که ندیدم ! الان دیگه زمان قدیم نیست که ایمیلا به مقصد برسن ، مثل ِ تکست ها یهویی غیب...
زندگی مسالمتآمیز تخمه و چیپس
دوشنبه، ۱۹ بهمن ۱۳۸۸
ویکتوریا
دوشنبه، ۱۹ بهمن ۱۳۸۸
شاید برنامهای باید ریخت، شاید اینچنین نباید بود، شاید کس دیگری باید بود، شاید جور دیگری باید شد، شاید خسته باید یا نباید شد، شاید اینگونه نباید ماند، شاید بیگونه باید شد.
شاید شایدها را نباید گفت، شاید نباید یا نشاید گفت،
و شاید از شایدها باید شکفت.
P.s: چه الکی فضای اینجا دپ شده! :دی!
فنجون خالی
چهارشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۸
نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت، ولی حلقهی دوستهام داره ثانیه به ثانیه کوچیک و کوچیکتر میشه.
از خیلی جهات خوب و عالیه، از خیلی جهات هم سیاه و بد.
شاید این است زندگی، شاید این نیز بگذرد، شاید زمان درستش میکنه و شاید یه جملهی تهوّعآور دیگه!
مهم نیست ولی، هر کسی رو بکشام خودم زندهام در عین نفس نکشیدن . . . شاید! :دی!
ماست میوهای
دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۸
بماند که چجوری شد اینهمه وقت اینجا تعطیلات بود و همه رفته بودن آفتاب بگیرن! بماند که چقدر سر و کلّه زده شد که اینجا درست شه ولی باز هم درست نشد؛ وسط امتحانهای خوب و قشنگ زایشگاه بود که حس پوچی و نداشتن شایاx.نتام شدید شد و با خودم گفتم که باید کاری کرد و راهش انداخت! حس کردم چیزی از وبلاگنویسی باقی نمونده و من باید رسالت خودم رو از سر آغاز کنم و شما رو دوباره با دنیایی سرشار از هنر و ادبیات و سرگرمی و … آشتی بدم! حس کردم جای یه جا که همهی دنیا توش جمع بشن خالیه و گفتم به شما دوستان این لطف رو بکنم و از جیب و جون خودم براتون مایه بذارم شاید پسفردا ترشی نخوردین و اینجا هم اومدین و بعد یه چیزی (حالا هر چقدر هم کم ارزش) شدین از صدقه سریه من! :دی!
نه ولی حالا جدا از شوخی دلام خیلی واسه اینجا و خوانندگانش تنگولیده بود. دلام واسه قالب سفید جونام، واسه جواب دادن به کامنتهای دوستهام و از همه بیشتر واسه Search Resultهای مردمای که باهاشون میآن اینجا تنگ شده بود! :دی! این شد که به فکر راه انداختناش افتادم و در به در به دنبال هاست گشتم! :دی! تا اینکه یه روز که داشتم توی کانال ubuntu-ir میچرخیدم واسه خودم یه نفر یه جا رو پیشنهاد کرد و گفت خوبه و من هم فعلن از همه چیزش راضیام! :دی! مراحل خرید رو هم بگم؟ :دی!
رفتم سایتش ثبت نام کردم بعد خرید آنلاین کردم که ۱۰ درصد هم تخفیف بده، بعد یادم اومد پول تو حساب ندارم! ۵ شنبه بود، دویدم رفتم بانک و مقادیری پول در حسابام ریختم و اومدم خونه پرداخت کردم، کمتر از ۵ ثانیه بعد اطلاعات هاست برام اومد و من هم شروع کردم به انجام کارهای مورد نیاز. برای مثال ایمیل و فورواردر ساختم و تنظیم کردم، دیتابیس ساختم و از این کارا، در کمتر از ۲ ساعت هم DNS تنظیم شد و شایاx.نت قابل دسترسی (حذف به قرینهی لفظی!). بعد رفتم توی کامپیوتر بکآپ سری قبل رو پیدا کردم و prefix دیتابیس رو از توی فایل sql بعلاوهی username تغییر دادم و sql رو آپلود! بعد هم وردپرس رو ریختم و قالب سفید نازم رو و بعد یهکم هم دستکاری کردم همهچیز رو، از جمله فیدبرنر و سایتمپ و این آتاشغالها! :دی! بعد تا ۲ روز گوگل من رو نمیشناخت کلاً و توی سرچ ریزالته کسی نبودم، ولی بعد به شدّت مردم هجوم اوردن و از اونور هم خنده به من هجوم اورد! :دی! هنوز توی فنتسیهای س×ک×س×ی مردم موندم من! :دی! یه دوست خوب هم از گوگل سوال پرسیده بود که: “آلبوم نمیخواد بده لینکین پارک؟” و گوگل من رو بهعنوان جواب سوال معرّفی فرموده بودند! :دی!
خلاصه! سایت با بدبختی (کلّی سانسور کردم بدبختیها رو! چون میخواستم بگمشون همهاش فحش میشد به ویندوز!) اومد بالا و من کلّی ذوق و اینجور چیزها! یه سری یادداشت که از قبل مونده بود رو اضافه کردم و دوستهام هم که کم نذاشتن از اومدن و نظر دادن و این چیزها! :دی! بعد الان هم به این دوستان خوبم یه سری امکانات خفن از جمله هاستینگ و آپلود سنتر و چت و این چیزها (چقدر گفتم “این چیزها) دادم که حالش رو ببرن! :دی!
خلاصهی دوم هم اینکه همین دیگه! من اومدم، به من تبریک بگین و برام دست بزنین و در همین حد!
P.s: نمیدونم چرا اصلن خوشام نیومد از این یادداشت! شاید چون خسته شدم از بس هی به خودم خوشآمد گفتم! :دی!
P.s: ادامهی داستان؟ کدوم؟ یادم نمیآد! :ســــــــــــــوت!
سولو
پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره دلش برای چیزی تنگ شه،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره اینقدر احمق باشه که دلش واسه چیزی تنگ شه که نباید بشه،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره حق داشته باشه چون حقّای نداره که داشته باشه، حتی اگه خودش هم فکر کنه حق داره اینقدر احمق باشه که فکر کنه حق داره دلش واسه چیزی تنگ شه که نباید بشه باز هم حق نداره،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره تنها باشه، و اگر شد حق نداره از تنهایی بمیره، و اگه مرد مرده،
دلام واسه خیلی چیزا تنگ شده که خیلی از این خیلیها رو نباید گفت، ولی گفتنیها به شرح زیر است:
شایاx.نتام، توییتر ام، نیمفاصلهای که فیسبوک احمق قبول نمیکنه، کامپیوتر قدیمیام که افتاده گوشهی اتاقام، بارونای که توی ولیعصر میاومد و زیرش Eternalه Amy Leeی فاحشه مو به تنم سیخ میکرد، ولیعصری که گه زده شد توش از هر جهتای که قابل تصوّر و غیر قابل تصوّر باشه، شایا.پرشینبلاگ.کام ام با اون همه خاطرهی خوب و آشغال که شایا تجلّیه فلان فلان شده با مدیران ارشد(!!) پرشینبلاگ ریخت رو هم و ازم دزدید (هر چند که هم بکآپ دارم ازش هم آدرس داره روی پیبی)، لانگست جرنی، خواب راحت، پراید سقید مهدی وقتی پنج صبح دو تا تق تق میکنه (دو تا ترک میره جلو توسط دست مهدی) و بعد میخونه “خط میکشم رو دیوار، همیشه روزی یکبار”، جیاسمارتمینی و حماقتهای ما و من، “آقا قفل اینجا کجا میفروشن؟” واسه اینکه نفهمه میخوایم ازش عکس بگیریم . . .
الان فهمیدم گاهی آدم واقعن هیچ حقّی نداره و دنیا اینقدر . . . بیچاره دنیا، هرچی میشه گردنش میاندازیم، بیچاره ما که گینیپیگای بیش نیستیم واسه این دنیا و آدمهاش، بیچاره کاما که جملههای کوتاه و بلند من رو از هم جدا میکنه به امید رسیدن به یه پریود
تمام، سه و بیست دقیقهی بیست و هشت شهریور ماه هشتاد و هشت همراه با باخ و شروع آر یو در ه آکوستیکه آناتما!
P.s : دیروز تهوّعای داشتم دیرینه، خیلی آشنا، ۲ سال پیش، همین روزها،
P.s : بیچاره کاما که به پریودش نرسید
P.s : ، . :چشمک!
سفت، پَهن، یه گُه
پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸
روزی روزگاری مورچهای قرمز روی درختی قهوهای در جنگلی سبز واقع در وسط کویری پر از خاک و شن و اینها زندگی میکرد. مورچه بسیار قرمز بود و به همین واسطه زبانی سرخ داشت و نیز طرفدار تیم منچستر یونایتد و گاهی اوقات هم پرسپولیس بود. او بر روی شاخهای از درخت برای خود جولان میداد و بسیار خوشحال و شاد و خندان بود که کلّ درخت سرای اوست و صبح تا شب آواز میخواند که “چو شاخه نباشد تن من مباد!”. روزها بیکینی مردانه میپوشید و آفتاب میگرفت، ظهرها ساندویچِ گوشتِ خوکِ مورچهسایزِ فقط ۱ آمونیاک و ۹۹ قطرهای میخورد و شبها DVDهای مستهجن کمپانی Antwood رو که از Anternet دانلود میکرد در دستگاه سینمای خانگی خود با صدای دالبی ۱۲ به ۱ و در تلویزیون فول اِچدیِ ۲ اینچای (توجه کنید داریم دربارهی مورچه حرف میزنیم، ۲ اینچ برای مورچه از پردهی سینما برای شما گندهتر میباشد است! این رو برای اون دسته از آدمهایی که سندرم داون دارن و اینجا رو بهطور اتفاقی دارن میخونن ذکر کردم، اگر شما این سندرم رو ندارید و متوجه نشدید ۲ اینچ برای مورچه میتونه بزرگ باشه صددرصد خودتون رو در اسرع وقت به یک دکتر فوق تخصٌص مغز و IQ معرّفی کنید تا یک خانواده رو از شرّ خودتون خلاص کنید! جلبک!) همراه با کلّی چسِ مورچه (Popcorn خودمون!) تماشا میکرد.
سالها گذشت تا اینکه روزی مورچه فهمید خیلی تنهاست و هیچکس را ندارد تا بتواند او را هم در این کارها شریک کند و دوتایی حالش رو ببرند. مورچه صبحها دیگر بیکینی نمیپوشید چون آنقدر گوشتِ خوکِ مورچهسایزِ فقط ۱ آمونیاک و ۹۹ قطرهای خورده بود که شکماش اندازهی گیدورا شده بود و دیگر هیچ بیکینی مردونهای برای سایز او وجود نداشت. برای ظهر چیزی کوفت نمیکرد چون شما سندرم داون دارید! و شبها نیز دیگر بهسمت سینمای خانگیاش نمیرفت چون اپیزود آخر سیزن پنج LOST دمار از روزگارش درآورده بود و نیز نمیتوانست با این حقیقت که باید هشت ماه تمام برای دیدن اپیزودی جدید از LOST صبر کند کنار بیاید و صبح تا شب به جای شعر میهنپرستانهی قبلی به خانوادهی J.J. Abrams فحشهای رکیک میداد. زندگی مورچه به همین روال میگذشت تا اینکه روزی از تخت Queen Sizeاش بیرون آمد، مسواک زد، iPod خود را برداشت و پس از ۱۰۸ بار گوش دادن به آهنگ Goodbye Cruel World اثر Pink Floyd خود را از برج شاخک به پایین پرتاب کرد و دار فانی را وداع گفت. بههمین جهت مجلس ختمی در بیابان به صرف شیون، زاری و جیغ برگزار خواهد شد. دیدار شما مایهی تسلّی خاطر بازماندگان است.
۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸، کتابخانهی زایشگاه!
بهمن
چهارشنبه، ۲۳ بهمن ۱۳۸۷
شاید باید اینجا رو آپدیت کنم خالی از هر استرس از هر نیم فاصله از هر دغدغه از هر چیز دیگه! مثلاً اینکه حتماً کامنت اول رو مدگرل بده! مدرسه داره درس می خونه نمی تونه کامنت بده خب الان! :دی! یا حتی اینکه بیام جواب بدم که چرا داستان رو ادامه نمیدم!
تمام شب رو بیدار موندم، یعنی هرچی دیروز خوابیدم که به لایفاستایل قبلیم برگردم، کمبود خوابم جبران شه، زدم دیشب خرابش کردم . . .
داره مثل سگ بارون میاد من هم جشن گرفتم! خونه رو کردم پارتی! برگشتم به روزهای بارونی قبلاً پیشای زندگیم . . . اون موقع که سه نقطه بودم همیشه . . . اون موقع که لینکین پارک گوش میدادم و به خودم افتخار میکردم که جواد یساری گوش نمیدم! اون موقع که امی لی رو می پرستیدم! پوووف!
داره بارون میاد و اینجا پارتیه و من هم واقعاً لینکین پارک گوش میدم و برام جالبه که چرا هنوز بعد از این همه سال ترک لینکین پارک همه ی لیریکسها رو حفظم! واقعاً چرا؟ من که احمق شده بودم، من که اسمم هم یادم می رفت همیشه! من که ۲ تا جمله رو بدون ۱ ساعت فکر نمی تونستم بگم! ای بابا! چرا این داره اینقدر گریه دار میشه!؟ In The End . . .
هوا بدجور آبی نفتی شده . . . خیلی وقته این حس رو فراموش کردم، این بو رو . . . بوئی که همیشه با اونسنس و لینکین پارک و آوریل استنشاقش کردم . . . با Eternal درکش کردم! چه راحت خودم رو به پینک فلوید و دار و دسته ش فروختم! به آناتما و بلکفیلد و کوئین و دریم تئاتر و . . . کی می تونه جای این گروه های درپیتی که من یه عمر باهاشون سر کردم رو بگیره آخه؟ کی می تونه جای جیغ های مسخره ی چستر بنینگتون یا زرناله های امی لی رو بگیره؟ هیچکس! سروش هیچکس نه!
یاد اون پلیلیست ام افتادم! پلیلیست آرامش ام!! کیور فور دا ایچ، سشن و کنجی اینسترومنتال (تایپ کلمه ی اینسترومنتال چقدر باحاله! :دی!)
همینطور که سرما داره بدنم رو بی حس می کنه کم کم دارم به این نتیجه می رسیدم که شاید باید می خوابیدم که دوباره اینطوری بیدار نشم، به هرحال نمی خوام و می دونم هم چون نمی خوام نمیشه که بشه و من الپی رو به هر کوفت و زهرمار دیگه ای ترجیح بدم! درسته همیشه الپی رو واسه صدای مایک و خل بودن هان دوست داشتم ولی خب مگه آزار دارم؟ فرت ماینر گوش می دم و پلیلیست آرامش! هر چند که کی می تونه الان من رو از ساندترکهام جدا کنه؟
فقط محسن نامجو گوش ندین بچه ها، دارم از Exaile متنفر می شم دیگه! فقط IDv3 حالی ش می شه! خاک بر سر . . .
Why I never walked away? Why I played myself this way . . .
صدای رعد و برق دوبار ترسوندتم!
واسه هیچکس توی وبلاگ ام مهم نبود بدونه من کجام تغییر کرده! هیچکس نپرسید! ابلیس هم نپرسید حتی تتلو . . . متاسفم! جفت . . .
پاهام کاملاً بیحس شدن الان از سرما . . . مثل اون خانومه شدم توی فونتین . . . :دی! خدا فربید!
من دیگه اونسنس گوش نخواهم داد! به جاش پینک و ویدین تمپتیشن گوش خواهم داد! حتی اگر نداشته باشمشون گوششون می دم! پووف! پوریا این پوووف رو چند می فروشی؟ من که صبح تا شب استفاده می کنم، حق کپی راستش رو بده بیام بخرم ازت راحت کنم خودم رو! عمراً تا اینجا بخونی و این رو ببینی! ۴ تا خط اول و آخر رو خوندی و ول کردی، از کامنت هم که فارغ ای!
ساندترک فیلم استی واقعاً اون چیزی نبود که انتظارش می رفت باشه، فکر میکنم یکی داره زنگ در خونه رو می زنه ولی همه کلید دارن، پاهام بیحس ان خب نمی تونم برم ببینم کیه، ولی کسی نیست چون توهم زیاد می زنم موقع با صدای بلند آهنگ گوش دادن! نخ سوزن اگه صدای موسیقی بارون بک زمینه ی آهنگ باشه و صاعقه هم هوا رو روشن کنه!
زنگ زدم به سهیل عوضی بگم حرفم رو پس می گیرم، ساوت پارک مزخرفترین انیمیشن تاریخ جهان نیست! خوبه فقط واسه کسی که تو باغ فرهنگ آمریکا و اروپا و مدیا و این چرت و پرت ها نباشه خیلی فهمیدنش سخت می شه! مثلاً واسه یه اپیزود باید آدم ۱۰ تا ویدئوی یوتیوب رو دیده باشه تا بخنده! همه مثل من خوره ی نت نبودن با دایلآپ که دیده باشنشون خب! LEAVE BRITNEY SPEARS ALONE !!! در صورتی که سیمپسونز (می دونم پ کامل تلفظ نمیشه! پوووف!) رو زیاد نباید تلاش کرد تا بشه خندید بهش! بر نداشت!
Breakin the Habit چقدر باهات دویدم! چقدر باهات رکاب زدم! یه روز حتماً صدای ضبط ماشینی رو تا ۱۲۰ می برم و آدمی زیر می کنم، قول مردونه!
I think I’m gonna throw up . . . AGAIN
شاید بعداً ادیت کردم این پست رو و نیم فاصله ها و مشکلات نگارشی و املائی ش رو حل کردم، یه نفس نوشتمش نمیدونم چی نوشتم هنور و نمی خوام هم بدونم!
P.s : من در این پست سعی کردم تمام پریشونی خاطر خودم رو به تصویر بکشم، امیدوارم موفق بوده باشم! :دی! پس کیدز، استی این اسکول :چشمک!
Numb تموم شد مثل این پست و همینطور هوس من به گوش دادن الپی! سال بعد، حال بعد، بارون بعد، هوای بعد . . .
شایا . . . OUT!
لازانیا
یکشنبه، ۶ بهمن ۱۳۸۷
برای ثبت در تاریخ، شایا بهترین روز زندگیش رو سپری کرد! :دی!
بالا برین پایین بیاین هم نمیگم چی چرا کِی کجا با کی چهجوری!
P.s : مرسی سهیل خیلی به موقع MP3ه این رو دادی بهم! :دی! Santana – Black Magic Woman
بربری هشتضلعی
دوشنبه، ۲ دی ۱۳۸۷
سکوتی مرگبار همهجا را فراگرفته بود. سحر ترسیده بود، بهطوریکه حتّی نمیتوانست چشماناش را باز کند. سکوت آزارش میداد. سحری که یک ثانیه از عمرش را هم بیصدا سپری نکرده بود حال اسیر سکوت شده بود. چشماناش را گشود. انگار لامپای مهتابای استارت زد و روشن شد. تا چشم کار میکرد همهجا سفید بود. رنگ ماه منتها بدون چاله و چوله! جرأت نداشت حتّی جیغ بزند، انگار که صدایش گناهی باشد که قداست سرزمین را زیر سؤال برده و جانور درّندهی محافظ آن را بیدار کند. گیج بود و تنها چیزی که به یاد میآورد دستی لطیف، سرد و سفید بود که دهانش را برای همیشه قفل و او را از شدّت ترس بیهوش کرد. متوجه وضعیّتاش نمیشد. اینکه کجا بود و زمان چه بود و غیره سؤالاتی دور از جواب در ذهناش بهنظر میرسیدند. پس از مدّتی آرام شد. چیزی راجع به آن مکان وجود داشت که او را آرام کرد. ناگهان دیگر نمیترسید. حال میتوانست دهاناش رو بگشاید و جیغ بزند تا شاید دیوار بیانتهای این سرزمین بشکند و نجات پیدا کند. دهاناش را گشود ولی جیغ نزند، یا بهتر است بگویم نتوانست جیغ بزند. فضای آرامشبخش محیط او را سرخوش کرده بود. “هیشکی اینجا نیس؟” و آنگاه بود که شبح دختری زیبا را دید که از دور به او نزدیک میشد. سحر نمیترسید. سحر خوشحال بود. سحر امیدش بازگشت. “ســــانــــاز! ســــانــــاز!”
دختر زیبارو در دوردست که در یکچشمبههمزدن جلوی سحر خود را ظاهر کرده بود پاسخ داد: “ساناز عمّهته! اسم من مری ه!”
و فکّ سحر با زمین تماس پیدا کرده و خود نیز به شدّت گرخید.
فعلاً بای!
P.s: کی میدونه مری اسم کیه و چرا سحر گرخیده؟ جایزه داره واقعن ایندفعه! قسمت سوم معلوم نیست کِی نوشته شه، تا اون موقع فکر کنین و جواب بدین! آفرین!
P.s: یه پست داشتم که قبل از این بدم ولی دیگه تاریخ مصرفش گذشته بود یهجورایی! وصیّت میکنم یه روز بعد از مرگام که یه کتاب از کارهام چاپ شد توش اون یادداشت رو بگنجونن! :دی!

(رای بدین!)
