خانه  |  

آرشیو خرداد ماه ۱۳۸۹

لاست
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۶ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۰۵ تحت Blah Blah

همه‌ی ما زمانی گم شده‌ایم. گاهی با ول کردن دست مادرمون توی بازار، گاهی با انتخاب نادرست راهی جدید برای برگشتن از مدرسه به خونه، گاهی توی جنگل و بسیاری از مواقع هم توی زندگی‌مون.
گاهی پیدا شدیم، گاهی پیدامون کردن…
لاست به ما انسان‌هایی رو نشون می‌ده که از خود بیگانه شده‌اند.اون‌ها مسیری رو طی می‌کنند تا به خود باور پیدا کنند وبتونن از خوره‌هایی که به وجودشون افتاده جدا شن تا در نهایت بتونن تا ابد جاودان بمونن، جوری که لیاقت جاودان موندن دارند.
اولین باری که سر کلاس دینی معلّم گفت: «شایا تو می‌میری و تا ابد یا در جهنم و یا در بهشت خواهی موند.» رعشه‌های شبانه‌ی من شروع شد. تونستن آرومم کنن (فکر می‌کردن تب ویروسی دارم فکر کنم) و من هیچ‌وقت به هیچ‌کس نگفتم دلیل رعشه‌هام چی بودن، چون می‌دونستم کسی نمی‌تونه بهم ثابت کنه زندگی تا ابد بعد از مرگ ادامه نداره بدونه این‌که زندگی الان‌ام رو بی‌هوده کنه. آروم شدم و دیگه شب‌ها نگرانی نداشتم، مسئله رو منتقل کردم به ته ته ته ته ته ته ته مغزم که جلوی چشم‌ام نباشه و آزارم بده (۹ سال‌ام بود، ۱۰ سال‌ام بود.. یادم نیست) ولی هر وقت هر چیز مربوط به مرگ گفته می‌شد (و خب در سیستم آموزش و پرورش‌ه ما همیشه یک روتین وجود داشت و اون هم این بود که کار بد کنید آدم‌ه ب‍دی هستید و بعد از این‌که مردید بدبخت می‌شید … اگه این‌جا سختی می‌کشی جهان بعد از این‌جا راحتی می‌کشی … کلن انگیزه‌ی زندگی برای ما مرگ بود) یه صدای ویز ویز توی گوش من می‌اومد که بعد تبدیل به یه ریتم ۳ ثانیه‌ای کاملن منظّم می‌شد که تا بی‌نهایت همین‌جوری تکرار می‌شد و فقط یا با کوبیدن سرم به دیوار و یا کلنجار رفتن ذهنی برای جایگزین کردن اون ریتم ۳ ثانیه‌ای با یه ریتم چند دقیقه‌ای می‌شد از دست‌ش راحت شد.
سال‌ها برای ترس‌ام از جاودان موندن دنبال راه حل گشتم. اولین و بدیهی‌ترین راه حل نگاه کردن به دین اسلام بود، بعد از مرگ برای من بهشت بود (پسر خوبی هستم از نظر دین اسلام) که توی بهشت ساختمون‌های قشنگ، نهر شیرعسل، حوری‌های باکره  و این‌چیزا بود، معلّم‌مون حتّی می‌گفت اگه به یه مرغ که تو هوا داره پرواز می‌کنه نگاه کنید سوخاری می‌شه می‌افته جلوتون!! ولی خب این‌ها برای من لذّتی نداشت و هنوز هم نداره چون همین‌جا هم می‌تونم برای خودم بهشت بسازم و از طرف دیگه هم این سوال برام پیش می‌اومد که چند میلیون سال می‌تونم با خوردن و آشامیدن و لهو و لعب سر خودم رو گرم کنم خب؟
راه بعدی توسّط دوستم ارائه شد. تناسخ! ولی نه در اون معنی که همه می‌دونن. هر بار زنده می‌شیم و زندگی می‌کنیم تا یه خصلت بد خودمون رو توی اون زندگی نابود کنیم و با هربار مردن خالص شده‌تر دوباره زنده شیم  تا به خلوص واقعی خودمون برسیم. یه‌جور بازی. من به بی‌نهایت قرن زنده موندن با یه قیافه دریک مکان ترجیح‌ش دادم و مغایر با اعتقادات هیچ مذهبی هم ندیدم‌ش چون ته‌ش می‌شد هر کس وارد همون پروسه‌ای بشه که دین‌ش گفته قراره بشه.
سال‌ها دیگه اون ته چیزی نبود که آزارم بده ولی کم کم حس کردم دارم بد بازی می‌کنم و مجازات بد بازی کردن رو نمی‌دونستم یا شاید می‌دونستم و نمی‌خواستم مجازات شم. چیزی آزارم نمی‌داد ولی خوش‌حال هم نبودم تا اینکه لاست دغدغه‌ای که از اون سنّ کم داشتم (در اون سن من باید شیشه‌ی همسایه رو می‌شکستم نه این‌که به مغزم کلنگ بزنم) رو از ذهنم پاک کرد و حالا می‌تونم بدون ترس، جاویدان باشم.
چرا؟ چون من و کسانی که دوست‌ام دارند و دوست‌شون دارم، کسانی که کمک‌ام کردند و کمک‌شون کردم  قراری خواهیم گذاشت که بعد از رهایی از دنیا، هر کدوم  در برزخ زیبای ذهن خودمون جادّه‌ای بسازیم که منتهی به مقصدی یکتا باشه. جایی که با هم ملاقات کنیم و بتونیم به هم کمک کنیم تا بیگانه و گم‌شده از دنیا نریم. جایی که تصمیم قطعی بگیریم که تا ابد…. با هم…. جاودان…. بمونیم.

تگ‌ها

، ، ، ،