ShayaX » سیروان خسروی
خانه  |  

سیروان خسروی
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۴ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۵:۴۳ تحت Blah Blah

خواب بودم، خواب هم می‌دیدم! (دو تا چیز محال!)
خواب دیدم در راهی طولانی (که احتمالاً از جاده‌ی ابریشم که گذشتم به این‌جا رسیده بودم)، مردی پیر و سپید مو را زیر سایه‌ی درختی در حال چپق کشیدن ملاقات کردم.
از او خواستم برای این مسیر طولانی مرا پندی دهد. پاسخ‌اش منفی بود. وعده‌ی زر دادم، وعده‌ی مشکی پر از آب و دست آخر به زور متوسل شدم؛ ولی افاقه نکرد. انگار از حوالی دنیا بسیار دور بود.
گفتم به نام خدا راهنمایی‌ام کن. گفت چه می‌خواهی؟ گفتم بگو این راه چگونه طی خواهد شد؟ گفت نخواهی دانست چون خود نیز نخواهی که بدانی.
یکه خوردم. من سراپا گوش و او…
از کجا دانی ای پیر دنیا دیده؟ من اکنون در برابر تو ایستاده‌ام و با تمام وجود می‌خواهم بدانم سرنوشت، دیگر چه نقشه‌ی شومی برای منِ پیاده‌پایِ جامه دریده‌یِ از نفس افتاده دارد.
لبخندی تلخ بر لبانش نشست. گویی برگی از نمایش‌نامه‌ی زندگی‌اش با بازی هنرمندی دیگر از نظرش گذشته باشد. لرزید… سپس گفت بنشین پسرم، تا بزرگترین درس زندگی را به تو بیاموزم.
در طول آن سفر خسته‌کننده اولین باری بود که برای استراحت گوشه‌ای توقف می‌کردم. نشستم. پیر کف دستانش را بر دو طرف سرم گذاشت و دو شستش را دایره‌وار به پیشانی‌ام مالید و گفت بخواب… آرام…
گفتنش لازم نبود… لحظاتی قبل به خوابی عمیق فرو رفته بودم. عمیق‌ترین خواب زندگی‌ام. عمیق‌تر از خواب غفلت و نادانی مردم…
خواب دیدم متولد شدم. صورتی را دیدم که همیشه آرزوی دیدن‌اش را داشتم. صورت دکتری که شد دست خدا، و مهر زندگی را زد به پای من بی‌نوا…
خواب دیدم مرا شستند، در حوله‌ای پیچیدند و دقایقی بعد همچون کالایی با ارزش به آغوش مادرم سپردند. آغوش مادرم عشقی چنان عظیم به من داد که تا پایان عمر نباید از بابت بذل و بخشش کردن‌اش به هر کس و ناکس نگران می‌بودم. پدرم… پدرم خوشحال بود… بالاخره بعد از روز‌ها و شب‌ها بی‌تابی و نگرانی برای حال من و مادرم آرام گرفت… با دو برابر شدن میزان اندوخته‌ی عشقم دیگر هیچ نگرانی‌ای از بابت هیچ چیز نبود…
خواب دیدم… لحظه به لحظه از لحظه‌ی تولدم را تا آینده خواب می دیدم… چه موقع اولین کلمه را گفتم… کی اولین قدم زندگی‌ام را برداشتم… کی به دبستان رفتم (با اشک)… کی اولین دوستم را پیدا کردم (شایان وزیری)… و… و کی اولین دوستم را از دست دادم… کی اولین ضربه را خوردم… کی اولین بار جواب کار خوبم با بدی داده شد… کی اولین نارو را خوردم… کی برای بار اول…… کی… کی… کی… کی…..
فریاد زدم… طاقت نداشتم… فریاد زدم طاقت ندارم… نمی‌خواهم دوباره شاهد احمقانه‌ترین نمایش دنیا به نام زندگی باشم، با بازی درخشان خودم در نقش اول…
ای پیر… ای دنیا دیده… معذور دار…
چیزی به نرمی بال فرشته به صورتم خورد و آرام از خواب بیدار شدم… زیر سایه‌ی درختی بودم… وسط جاده‌ای خشک… ناگهان به یاد آوردم از کجا آمده‌ام… تنها بودم… اثری از آن پیر نبود، گمانم همه‌اش خواب و خیال بود… صدایی آمد… صدای بال فرشته‌ای… و آن‌گاه متوجه‌ش شدم…
روی زمین در کنارم کاغذی بود… انگار سال‌های سال آن‌جا منتظر من بود… تا ببینم‌اش و بخوانم‌اش… نامه چنین بود :
پسرم! پایان کتاب زندگی‌ات را روزی می‌تونی درک کنی که برگ برگ آن را خوانده و به خاطر سپرده باشی. بدان که قبل از برداشتن قدم دوم در مسیر کوتاه ولی طاقت‌فرسای زندگی، باید قدم اول را با شهامت به پایان برده باشی. هرگاه توانستی قدم‌هایت را با شهامت برداری، خود خواهی فهمید چه چیز در این مسیر انتظارت را می کشد، آن‌گاه دیگر نیازی به من نخواهد بود تا کتاب زندگی‌ات را برایت ورق زنم، که تو خود هر لحظه به این مشغول خواهی بود؛
و این است مفهوم زندگی…
و آنگاه بار دیگر از خواب بیدار شدم؛ شایا وقت نهار شده…
کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! با این‌که خودم این‌ها رو نوشتم ولی زیاد باورشون ندارم؛ اما از اون‌جایی که من لالایی رو وقتی می‌خوانم حسابی حفظ می‌شم، می‌تونم با هر کس و ناکسی سرش بحث کنم و سرسختانه از این باور‌ها و اعتقادات دفاع کنم و…
در ضمن طبق معمولِ تمامی افکار قلمبه سلمبه، این موضوع هم هنگام اجابت مزاج، به دستگاه گوارشی مغزم خطور کرد. فقط به دو دلیل شرمنده اگه یه خرده چرت و پرت شده؛
۱- حول و حوش ساعت ۵:۳۰ صبح تصمیم به قلم زدن افکارم گرفتم.
۲- به یاد ندارم تا به حال در حیات نکبت‌بار (بیش از ۳۰ دقیقه فکر کردم تا این واژه رو که در خور حیات‌م هست پیدا کنم) و ننگین‌ام چیزی جز چرت و پرت گفته باشم.
پاراگراف بالا یعنی این داستان از ضمیر ناخودآگاه‌ام سرچشمه گرفته که مربوط به اون یکی حیات‌ام هست که اصلن ننگین و نکبت‌بار نیست. پس هر گونه ارتباطی رو بین موضوع و افراد این داستان با خودم و شرایط زندگی‌ام انکار می‌کنم!
فعلاً بای
P.s : دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ! دو جمله از این نوشته © داشت، ولی خب کی به کی‌ه؟ من کپی‌رایتِ یه آدم نروژی رو با اون زبان درپیت‌ش رعایت کنم؟ هرگز!
P.s : خدا مرده است… ما او را به قتل رسانده‌ایم…
P.s : نگاشته شده در تاریخ ۲۷ / ۵ / ۱۳۸۶

تگ‌ها

، ، ، ، 

نظرها (۱۲)

Mad-Girl GERMANY :
یکشنبه، ۴ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۵:۴۴

OOVAH CHEGHAD MATLABE ZIAD
MAN BERAM BEKHOONAM

Mad-Girl GERMANY :
یکشنبه، ۴ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۵:۵۷

kollan neveshte jaleb bood amma man ba ye chiz moshkel daram oonam ine
avval kalameye maghz va baad fekr kardan
inaro man baram mafhoom nist age mishe tozih bedin

شایا :
باشه سر وقتش! :دی! الان اصلن و ابدن رو مود توضیح دادن نیستم! :دی!
تا آ‍پ بعدی که ۶ ماه بعد خواهد بود خدانگه‌دار! :دی!

zippo ISLAMIC REPUBLIC OF IRAN :
یکشنبه، ۴ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۷:۵۵

فقط میتونم بگم خیلی عالی بود از بهترین پست هایی بود که تا به حال خونده بودم بعدشم عزیزه دل برادر اون طرفت که باسه اون یکی زندگیته با اینورت جفتشون یکین!تو کودنی فرق میزاری !فقط محیطی که زندگی میکنن فرق داره!

شایا :
سبز باشید! :دی!
من دیگه حرفی ندارم! © حمید رضا جهانگیری

Tannaz ISLAMIC REPUBLIC OF IRAN :
سه شنبه، ۶ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۰:۲۰

این آقای سیروان خسروی باید افتخار کنه که عنوان یه همچین پست قشنگیه….!

شایا :
نه تو فک کــــــــــن! فک کن!!
مرسی! :دی! چشم‌هات قشنگ می‌بینن!

زخمی که تیر می کشد stabber ISLAMIC REPUBLIC OF IRAN :
سه شنبه، ۶ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۸:۵۲

دیدی شایا ، دیدی عوض شدی !
دیگه اون شایا کوچولو نیستی، عوض شدی تو !! ( فلاکتتتتتتتت !!!‌)
همین جوری گفتم !…
راستی من یه کشف دارم که میگه :وسعت خلاقیت ذهن عکس میزان مساحت مستراحیه که توش فکر می کنی ! پس همیشه سعی کن کوچیکترین جا رو برای اجابت مزاج انتخاب کنی .
اینم چیز با حالی بودا !

شایا :
نه من عوض نشدم! به هیچ وجه! اگه مدرکی داره ارائه بده! :دی!
در ضمن اصلن با این جمله‌ی قصارت موافق نیستم! چون به عکس‌ش اعتقاد دارم! :دی!
در هر حال ممنون از سر زدن‌ت

زخمی که تیر می کشد stabber ISLAMIC REPUBLIC OF IRAN :
سه شنبه، ۶ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۸:۵۵

ببخشید اشتب شد. من یه کشف ندارم که چیزی بگه ، یه فرضیه (‌شایدم نظریه) دارم که اونو می گه .

زخمی که تیر می کشد stabber ISLAMIC REPUBLIC OF IRAN :
سه شنبه، ۶ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۹:۰۱

ا ، منظورم از اینم چیز با حالی بود ” !– Curse you, IE! — ” بود که تو کامنت بالا یی هواسم نبود براکتاشو بر نداشتم اینکد شد !

شایا :
آره دیدم‌ش ته نظرت ولی فکر کردم کار WordPress هست! انی‌وی جالب بود! :دی!

YekPooria ISLAMIC REPUBLIC OF IRAN :
چهارشنبه، ۷ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۲۱:۳۰

خدا هم رو شفا میده
فکر کردم معتاد شدی الان به این نتیجه رسیدم یه چیز دیگه شدی

شایا :
جرات داری جلوی همه بگو چی شدم! :دی!

Mad-Girl GERMANY :
جمعه، ۹ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۹:۵۸

KHEYLI GHASHANGE
VASE HAMIN MAN HARCHI FEK KARDAM NATOONESTAM CHIZI BENEVISAM KE ARZESHE IN POST E GHASHANGO DASHTE BASHE
CHON MAN FAGHAT MOZAKHRAFAT BALADAM BENEVISAM VASE HAMIN HEYFE KE ARZESHE IN NEVESHTEYE BAHALO BA MOZAKHRAFATAM BIARAM PAYIN:D

شایا :
من هم چرت و پرت نوشتم! :دی! نظرت رو بگو! راحت باش! :دی!

YekPooria ISLAMIC REPUBLIC OF IRAN :
شنبه، ۱۰ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۹:۳۷

شایا جون تو که میدونی من بی آبرو تر از این حرفام :ی چرا تحریکم میکنی بگم ؟ چرا ؟!؟!

شایا :
آره جدی چرا تحریکت می‌کنم؟ :دی!
بگو بابا ناز نکن! فوق‌ش خیلی حرفت بد باشه کامنتت رو Approve نمی‌کنم! (که می‌کنم چون این‌جا سانسور نداریم!)

YekPooria ISLAMIC REPUBLIC OF IRAN :
یکشنبه، ۱۱ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۹:۲۳

میخواستم بگم من فکر میکردم معتاد شدی ولی فهمیدم چیز شدی

شایا :
آفرین! بارک الله! چه‌قدر تی باهوشی پیسر! :دی!

mJo0T ISLAMIC REPUBLIC OF IRAN :
دوشنبه، ۱۲ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۲۱:۵۱

سعی کنی اینو بفهمی:
sghl
o,f f,nd fijv and?
ffdkl ldj,kd hdk, fo,kd!
lo ;hv’dvd ;i kdhc fi aho y,g , ;dv vsjl knhvi
onhdda fn sv;hvd!
در ضمن خودتی(و البته خدا قبلاً منو شفا داده)

شایا :
=)) دمت گرم سر شبی کلی بسی خیلی زیاد خندیدیم!
همین‌طور آفرین به هوشت که فهمیدی می‌خوام بگم خدا شفات بده!
بازم این‌ورا بیا