این چه حسّه مزخرفیه که هر چند وقت یکبار سراغ من میآد و میگه باید اینجا رو تعطیل کنم؟
تازه دو سه ماه هست که باز کردم دوباره! اه!
این رو ندادم قربون صدقهام برینها! گفتم بگم که گفته باشم باز اون سندرم رو گرفتم که یه چیز رو میخوام، تلاش میکنم بهش میرسم بعد دیگه نمی خوامش! :دی!
P.s: تولّد مدگرل عزیز مبارک که الان که دارم این رو مینویسم تلفن رو گرفته دستش و داره فک میزنه و ۱۷ ساعت بیشتر هست توی صف هستم که بهش تبریک بگم!
P.s: بازگشت افتخار آمیز قطره هم از جنوب این کشور پهنآور به پایتختش مبارک!
P.s: لعنت بر کسی که در این مکان آشغال بریزد!
P.s: این زیر رو میبینین نوشته رای بدین؟ آره! رای بدین! ایبابا! :دی!
قالب این وبگاه برگرفته از سایت رسمی سیاوش محمودیان میباشد و تمامی حقوق آن برای او (و شاید هم گاهی برای من!) محفوظ میباشد.
بتا!
آرشیو موضوع Blah Blah
استفراغ در کویر
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۲۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱:۲۹ تحت Blah Blah
تگها
اینجا ، شما ، منمگسآزاری
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۵۶ تحت Blah Blah
خیلی دوس دارم وقتی میشینیم اسم فیلمها رو ترجمه میکنیم:
«…
پرفروش ترین فیلم ها در سال ۲۰۰۹
۱- آواتار
۲- هری پاتر و شاهزاده نیمه خونین
۳- عصر یخبندان: پیدایش دایناسورها
۴- ترنسفورمرز: انتقام فالن
۵- بالا (انیمیشن)
۶- ۲۰۱۲
۷- تیویلایت ساگا: ماه جدید
۸- فرشته ها و دیوها
۹- هنگ آور
۱۰- شب در موزه
…»
به نقل از تابناک که نقل میکنه از ویژهنامهی نوروزی همشهری.
برای آگاهی از اسم اصلی فیلم نشانهگر موشوارهی خود را بر روی نام ترجمه شدهی فیلم ببرید!
تگها
ایران ، ترجمهگچ پژ
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۱:۱۲ تحت Blah Blah
باید موهام رو کوتاه کنم که مثل بقیه عادّی باشم،
باید دکتر برم و آزمایش بدم،
باید شیرینی نخورم که چاقتر نشم،
باید برم باشگاه لاغر کنم،
باید درس بخونم و برم امتحانش رو بدم،
باید کار پیدا کنم و کار کنم،
باید هی توی اینترنت نباشم و کار مفید کنم،
باید شب زود بخوابم که صبح تو دانشگاه چرت نزنم،
باید مواظب خودم باشم چون حادثه خبر نمیکنه،
باید دیگه خرگوشی حرف نزنم و مثل آدم بزرگها حرف بزنم،
…
باید من نباشم!
چرا کسی باشم که نمیخوام باشم؟ :تفکّر!
به من چه که بقیه چی فکر میکنن؟ من راحتام، عقل دارم، به خودم باور دارم و هر وقت بخوام هر کاری که بخوام رو میکنم!
هر کسی که میخواد من رو عوض کنه داره اشتباه میکنه! مشکل از فرستنده نیست که گیرنده درک دریافتش رو نداره! برید خودتون رو تغییر بدید و با من مَچ کنید اگه دوس دارین تغییری رو در جایی انجام داده باشید! اگر هم مشکلی با این مسئله دارید راه شدیدن باز است و جاده هم بسیار دراز!
من میخوام جوری که خودم دوست دارم زندگی کنم، نه جوری که شما دوست دارید! اَه!
تگها
باید ، من ، هویتنهنگ سرمهای
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۲۹ تحت Blah Blah
زیبایی زندگی در ایناست که میدانی روزی خواهی مرد، زشتی آن ایناست که نمیدانی کِی.
-خودم!
P.s : من اصلن دپ نیستم! این اولش برعکس بود بعد اینجوریش کردم که ناز شه! :دی!
تگها
زندگی ، مرگآ مرتضی
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲:۲۳ تحت Blah Blah
آدمها به اون دستگاهای که یه کامپیوتر جمع و جور هست و اکثر مواقع هم ۱۵ اینچ هست صفحهاش و میشه اینور اونور بردش و اینچیزها چهار تا چیز میگن و برای هر کدوم هم دلیل دارن:
۱) یه سری از این دستگاهها بر خلاف بقیه که گوشههای تیزی دارن، دارای گوشههای گردالیه نازمنگولیای هستن، که آدم دوس داره هی دست بزنه و سر بخوره با انگشتهاش روشون! به اینها میگن لبتاب، یعنی لبهشون تیز نیس. نمونهاش هم MacBook Air هست.
۲) یه سری دیگه از این دستگاهها (تقریبن میشه گفت اکثرشون) رو باید از لبهی پایین گرفت و کشید به سمت بالا تا باز شن و بشه باهاشون کار کرد! به اینها میگن لبتاپ، یعنی لبهشون رو میگیری میدی بالا (Top) و کار میکنی. نمونهاش هم خب اکثر این دستگاهها.
۳) یه سری دیگه از این دستگاهها رو به علّت سبک بودن میشه گذاشت روی پا و رفت روی تاب نشست و در حال تاب بازی باهاش کار کرد! به اینها میگن لپتاب، یعنی میذاری رو پات (Lap) و تاب میخوری. نمونهاش هم Lenovo Ideapad هست.
۴) دستهی چهارم هم که از غرب به ما وارد شده و لپتاپ هست که کاملن غلط هست و هر کس به اون دستگاهها بگه لپتاپ مشگل مغزی داره و ما دعا میکنیم هیچ ویندوزی روی لپتاپش اینیستال نشه! :دی!
P.s: مثلن بخندین! :دی! عکس هم میخواستم بذارم حس وجود نداشت! :دی!
تگها
لبتاب ، لبتاپ ، لپتاب ، لپتاپ ، ویندوززندگی مسالمتآمیز تخمه و چیپس
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۹:۳۶ تحت Blah Blah
چیز، میگم داشتم میرفتم دنبال یکی بعد تاکسی گیر نمیاومد هوا هم شدید سرد بود نمیشد پیاده رفت، بعد یهو یه ماشین رد شد آینهی بغلش خورد به دستم، من هم اصلن تو باغ نبودم چون همهاش به این فکر میکردم که چیکار کنم دیر نشه! ماشینه ایستاد من هم رفتام دمه پنجره گفتم مستقیم، بعد گفت دستات خوبه؟ بعد یادم اومد حس کردم یه چیز خورد به دستام و گفتم آره مستقیم میری حالا؟ سوارم کرد کلّای هم ناراحت بود برام! :دی! بعد از ۲ دقیقه که به مقصد رسیدیم خودم رو زدم به کوچهی چپولآباد و پول دادم بهش که یعنی من نفهمیدم تو از روی دلسوزی سوارم کردی! که گند بزنم توی کار ثوابگونهاش! بعد ذوق کرد گفت برو جوون! من هم رفتم پیشه همون یکی! :دی!
گفتم شما هم در جریان باشید که تاکسی گیرتون نیومد میشه خودتون رو بندازین جلوی ماشین طرف و تا اگه زنده موندید و طرف هم دل داشت سوارتون کنه! :دی!
تگها
تاکسی ، ترفند ، تصادف ، سرماویکتوریا
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱:۱۷ تحت Blah Blah
شاید برنامهای باید ریخت، شاید اینچنین نباید بود، شاید کس دیگری باید بود، شاید جور دیگری باید شد، شاید خسته باید یا نباید شد، شاید اینگونه نباید ماند، شاید بیگونه باید شد.
شاید شایدها را نباید گفت، شاید نباید یا نشاید گفت،
و شاید از شایدها باید شکفت.
P.s: چه الکی فضای اینجا دپ شده! :دی!
تگها
شاید ، نباید ، نشایدفنجون خالی
نوشته شده توسط شایا در روز چهارشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲:۱۶ تحت Blah Blah
نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت، ولی حلقهی دوستهام داره ثانیه به ثانیه کوچیک و کوچیکتر میشه.
از خیلی جهات خوب و عالیه، از خیلی جهات هم سیاه و بد.
شاید این است زندگی، شاید این نیز بگذرد، شاید زمان درستش میکنه و شاید یه جملهی تهوّعآور دیگه!
مهم نیست ولی، هر کسی رو بکشام خودم زندهام در عین نفس نکشیدن . . . شاید! :دی!
تگها
دوستی ، زندگی ، منماست میوهای
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۰۰ تحت Blah Blah
بماند که چجوری شد اینهمه وقت اینجا تعطیلات بود و همه رفته بودن آفتاب بگیرن! بماند که چقدر سر و کلّه زده شد که اینجا درست شه ولی باز هم درست نشد؛ وسط امتحانهای خوب و قشنگ زایشگاه بود که حس پوچی و نداشتن شایاx.نتام شدید شد و با خودم گفتم که باید کاری کرد و راهش انداخت! حس کردم چیزی از وبلاگنویسی باقی نمونده و من باید رسالت خودم رو از سر آغاز کنم و شما رو دوباره با دنیایی سرشار از هنر و ادبیات و سرگرمی و … آشتی بدم! حس کردم جای یه جا که همهی دنیا توش جمع بشن خالیه و گفتم به شما دوستان این لطف رو بکنم و از جیب و جون خودم براتون مایه بذارم شاید پسفردا ترشی نخوردین و اینجا هم اومدین و بعد یه چیزی (حالا هر چقدر هم کم ارزش) شدین از صدقه سریه من! :دی!
نه ولی حالا جدا از شوخی دلام خیلی واسه اینجا و خوانندگانش تنگولیده بود. دلام واسه قالب سفید جونام، واسه جواب دادن به کامنتهای دوستهام و از همه بیشتر واسه Search Resultهای مردمای که باهاشون میآن اینجا تنگ شده بود! :دی! این شد که به فکر راه انداختناش افتادم و در به در به دنبال هاست گشتم! :دی! تا اینکه یه روز که داشتم توی کانال ubuntu-ir میچرخیدم واسه خودم یه نفر یه جا رو پیشنهاد کرد و گفت خوبه و من هم فعلن از همه چیزش راضیام! :دی! مراحل خرید رو هم بگم؟ :دی!
رفتم سایتش ثبت نام کردم بعد خرید آنلاین کردم که ۱۰ درصد هم تخفیف بده، بعد یادم اومد پول تو حساب ندارم! ۵ شنبه بود، دویدم رفتم بانک و مقادیری پول در حسابام ریختم و اومدم خونه پرداخت کردم، کمتر از ۵ ثانیه بعد اطلاعات هاست برام اومد و من هم شروع کردم به انجام کارهای مورد نیاز. برای مثال ایمیل و فورواردر ساختم و تنظیم کردم، دیتابیس ساختم و از این کارا، در کمتر از ۲ ساعت هم DNS تنظیم شد و شایاx.نت قابل دسترسی (حذف به قرینهی لفظی!). بعد رفتم توی کامپیوتر بکآپ سری قبل رو پیدا کردم و prefix دیتابیس رو از توی فایل sql بعلاوهی username تغییر دادم و sql رو آپلود! بعد هم وردپرس رو ریختم و قالب سفید نازم رو و بعد یهکم هم دستکاری کردم همهچیز رو، از جمله فیدبرنر و سایتمپ و این آتاشغالها! :دی! بعد تا ۲ روز گوگل من رو نمیشناخت کلاً و توی سرچ ریزالته کسی نبودم، ولی بعد به شدّت مردم هجوم اوردن و از اونور هم خنده به من هجوم اورد! :دی! هنوز توی فنتسیهای س×ک×س×ی مردم موندم من! :دی! یه دوست خوب هم از گوگل سوال پرسیده بود که: “آلبوم نمیخواد بده لینکین پارک؟” و گوگل من رو بهعنوان جواب سوال معرّفی فرموده بودند! :دی!
خلاصه! سایت با بدبختی (کلّی سانسور کردم بدبختیها رو! چون میخواستم بگمشون همهاش فحش میشد به ویندوز!) اومد بالا و من کلّی ذوق و اینجور چیزها! یه سری یادداشت که از قبل مونده بود رو اضافه کردم و دوستهام هم که کم نذاشتن از اومدن و نظر دادن و این چیزها! :دی! بعد الان هم به این دوستان خوبم یه سری امکانات خفن از جمله هاستینگ و آپلود سنتر و چت و این چیزها (چقدر گفتم “این چیزها) دادم که حالش رو ببرن! :دی!
خلاصهی دوم هم اینکه همین دیگه! من اومدم، به من تبریک بگین و برام دست بزنین و در همین حد!
P.s: نمیدونم چرا اصلن خوشام نیومد از این یادداشت! شاید چون خسته شدم از بس هی به خودم خوشآمد گفتم! :دی!
P.s: ادامهی داستان؟ کدوم؟ یادم نمیآد! :ســــــــــــــوت!