خانه  |  

آرشیو موضوع Blah Blah

گچ پژ
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۱:۱۲ تحت Blah Blah

باید موهام رو کوتاه کنم که مثل بقیه عادّی باشم،
باید دکتر برم و آزمایش بدم،
باید شیرینی نخورم که چاق‌تر نشم،
باید برم باشگاه لاغر کنم،
باید درس بخونم و برم امتحان‌ش رو بدم،
باید کار پیدا کنم و کار کنم،
باید هی توی اینترنت نباشم و کار مفید کنم،
باید شب زود بخوابم که صبح تو دانش‌گاه چرت نزنم،
باید مواظب خودم باشم چون حادثه خبر نمی‌کنه،
باید دیگه خرگوشی حرف نزنم و مثل آدم بزرگ‌ها حرف بزنم،

باید من نباشم!

چرا کسی باشم که نمی‌خوام باشم؟ :تفکّر!
به من چه که بقیه چی فکر می‌کنن؟ من راحت‌ام، عقل دارم، به خودم باور دارم و هر وقت بخوام هر کاری که بخوام رو می‌کنم!
هر کسی که می‌خواد من رو عوض کنه داره اشتباه می‌کنه! مشکل از فرستنده نیست که گیرنده درک دریافت‌ش رو نداره! برید خودتون رو تغییر بدید و با من مَچ کنید اگه دوس دارین تغییری رو در جایی انجام داده باشید! اگر هم مشکلی با این مسئله دارید راه شدیدن باز است و جاده هم بسیار دراز!
من می‌خوام جوری که خودم دوست دارم زندگی کنم، نه جوری که شما دوست دارید! اَه!

تگ‌ها

، ،

نهنگ سرمه‌ای
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۲۹ تحت Blah Blah

زیبایی زندگی در این‌است که می‌دانی روزی خواهی مرد، زشتی آن این‌است که نمی‌دانی کِی.
-خودم!
P.s : من اصلن دپ نیستم! این اول‌ش برعکس بود بعد این‌جوری‌ش کردم که ناز شه! :دی!

تگ‌ها

،

آ مرتضی
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲:۲۳ تحت Blah Blah

آدم‌ها به اون دست‌گاه‌ای که یه کامپیوتر جمع و جور هست و اکثر مواقع هم ۱۵ اینچ هست صفحه‌اش و می‌شه این‌ور اون‌ور بردش و این‌چیزها چهار تا چیز می‌گن و برای هر کدوم هم دلیل دارن:
۱) یه سری از این دست‌گاه‌ها بر خلاف بقیه که گوشه‌های تیزی دارن، دارای گوشه‌های گردالی‌ه نازمنگولی‌ای هستن، که آدم دوس داره هی دست بزنه و سر بخوره با انگشت‌هاش روشون! به این‌ها می‌گن لب‌تاب، یعنی لبه‌شون تیز نیس. نمونه‌اش هم MacBook Air هست.
۲) یه سری دیگه از این دست‌گاه‌ها (تقریبن می‌شه گفت اکثرشون) رو باید از لبه‌ی پایین گرفت و کشید به سمت بالا تا باز شن و بشه باهاشون کار کرد! به این‌ها می‌گن لب‌تاپ، یعنی لبه‌شون رو می‌گیری میدی بالا (Top) و کار می‌کنی. نمونه‌اش هم خب اکثر این دست‌گاه‌ها.
۳) یه سری دیگه از این دست‌گاه‌ها رو به علّت سبک بودن می‌شه گذاشت روی پا و رفت روی تاب نشست و در حال تاب بازی باهاش کار کرد! به این‌ها می‌گن لپ‌تاب، یعنی می‌ذاری رو پات (Lap) و تاب می‌خوری. نمونه‌اش هم Lenovo Ideapad هست.
۴) دسته‌ی چهارم هم که از غرب به ما وارد شده و لپ‌تاپ هست که کاملن غلط هست و هر کس به اون دست‌گاه‌ها بگه لپ‌تاپ مشگل مغزی داره و ما دعا می‌کنیم هیچ ویندوزی روی لپ‌تاپ‌ش اینیستال نشه! :دی!
P.s: مثلن بخندین! :دی! عکس هم می‌خواستم بذارم حس وجود نداشت! :دی!

تگ‌ها

، ، ، ،

زندگی مسالمت‌آمیز تخمه و چیپس
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۹:۳۶ تحت Blah Blah

چیز، می‌گم داشتم می‌رفتم دنبال یکی بعد تاکسی گیر نمی‌اومد هوا هم شدید سرد بود نمی‌شد پیاده رفت، بعد یهو یه ماشین رد شد آینه‌ی بغل‌ش خورد به دستم، من هم اصلن تو باغ نبودم چون همه‌اش به این فکر می‌کردم که چی‌کار کنم دیر نشه! ماشین‌ه ایستاد من هم رفت‌ام دم‌ه پنجره گفتم مستقیم، بعد گفت دست‌ات خوبه؟ بعد یادم اومد حس کردم یه چیز خورد به دست‌ام و گفتم آره مستقیم می‌ری حالا؟ سوارم کرد کلّ‌ای هم ناراحت بود برام! :دی! بعد از ۲ دقیقه که به مقصد رسیدیم خودم رو زدم به کوچه‌ی چپول‌آباد و پول دادم به‌ش که یعنی من نفهمیدم تو از روی دل‌سوزی سوارم کردی! که گند بزنم توی کار ثواب‌گونه‌اش! بعد ذوق کرد گفت برو جوون! من هم رفتم پیش‌ه همون یکی! :دی!
گفتم شما هم در جریان باشید که تاکسی گیرتون نیومد می‌شه خودتون رو بندازین جلوی ماشین طرف و تا اگه زنده موندید و طرف هم دل داشت سوارتون کنه! :دی!

تگ‌ها

، ، ،

ویکتوریا
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱:۱۷ تحت Blah Blah

شاید برنامه‌ای باید ریخت، شاید این‌چنین نباید بود، شاید کس دیگری باید بود، شاید جور دیگری باید شد، شاید خسته باید یا نباید شد، شاید این‌گونه نباید ماند، شاید بی‌گونه باید شد.
شاید شایدها را نباید گفت، شاید نباید یا نشاید گفت،
و شاید از شایدها باید شکفت.
P.s: چه الکی فضای این‌جا دپ شده! :دی!

تگ‌ها

، ،

فنجون خالی
نوشته شده توسط شایا در روز چهارشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲:۱۶ تحت Blah Blah

نمی‌دونم باید خوش‌حال باشم یا ناراحت، ولی حلقه‌ی دوست‌هام داره ثانیه به ثانیه کوچیک و کوچیک‌تر می‌شه.
از خیلی جهات خوب و عالی‌ه، از خیلی جهات هم سیاه و بد.
شاید این است زندگی، شاید این نیز بگذرد، شاید زمان درست‌ش می‌کنه و شاید یه جمله‌ی تهوّع‌آور دیگه!
مهم نیست ولی، هر کسی رو بکش‌ام خودم زنده‌ام در عین نفس نکشیدن . . . شاید! :دی!

تگ‌ها

، ،

ماست میوه‌ای
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۰۰ تحت Blah Blah

بماند که چجوری شد این‌همه وقت این‌جا تعطیلات بود و همه رفته بودن آفتاب بگیرن! بماند که چقدر سر و کلّه زده شد که این‌جا درست شه ولی باز هم درست نشد؛ وسط امتحان‌های خوب و قشنگ زایش‌گاه بود که حس پوچی و نداشتن شایاx.نت‌ام شدید شد و با خودم گفتم که باید کاری کرد و راه‌ش انداخت! حس کردم چیزی از وبلاگ‌نویسی باقی نمونده و من باید رسالت خودم رو از سر آغاز کنم و شما رو دوباره با دنیایی سرشار از هنر و ادبیات و سرگرمی و … آشتی بدم! حس کردم جای یه جا که همه‌ی دنیا توش جمع بشن خالی‌ه و گفتم به شما دوستان این لطف رو بکنم و از جیب و جون خودم براتون مایه بذارم شاید پس‌فردا ترشی نخوردین و این‌جا هم اومدین و بعد یه چیزی (حالا هر چقدر هم کم ارزش) شدین از صدقه سری‌ه من! :دی!
نه ولی حالا جدا از شوخی دل‌ام خیلی واسه این‌جا و خوانندگان‌ش تنگولیده بود. دل‌ام واسه قالب سفید جون‌ام، واسه جواب دادن به کامنت‌های دوست‌هام و از همه بیشتر واسه Search Result‌های مردم‌ای که باهاشون می‌آن این‌جا تنگ شده بود! :دی! این شد که به فکر راه انداختن‌اش افتادم و در به در به دنبال هاست گشتم! :دی! تا این‌که یه روز که داشتم توی کانال ubuntu-ir می‌چرخیدم واسه خودم یه نفر یه جا رو پیشنهاد کرد و گفت خوبه و من هم فعلن از همه چیزش راضی‌ام! :دی! مراحل خرید رو هم بگم؟ :دی!
رفتم سایت‌ش ثبت نام کردم بعد خرید آن‌لاین کردم که ۱۰ درصد هم تخفیف بده، بعد یادم اومد پول تو حساب ندارم! ۵ شنبه بود، دویدم رفتم بانک و مقادیری پول در حساب‌ام ریختم و اومدم خونه پرداخت کردم، کمتر از ۵ ثانیه بعد اطلاعات هاست برام اومد و من هم شروع کردم به انجام کارهای مورد نیاز. برای مثال ای‌میل و فورواردر ساختم و تنظیم کردم، دیتابیس ساختم و از این کارا، در کمتر از ۲ ساعت هم DNS تنظیم شد و شایاx.نت قابل دسترسی (حذف به قرینه‌ی لفظی!). بعد رفتم توی کامپیوتر بک‌آپ سری قبل رو پیدا کردم و prefix دیتابیس رو از توی فایل sql بعلاوه‌ی username تغییر دادم و sql رو آپلود! بعد هم وردپرس رو ریختم و قالب سفید نازم رو و بعد یه‌کم هم دست‌کاری کردم همه‌چیز رو، از جمله فیدبرنر و سایت‌مپ و این آت‌اشغال‌ها! :دی! بعد تا ۲ روز گوگل من رو نمی‌شناخت کلاً و توی سرچ ریزالت‌ه کسی نبودم، ولی بعد به شدّت مردم هجوم اوردن و از اون‌ور هم خنده به من هجوم اورد! :دی! هنوز توی فنتسی‌های س×ک×س×ی مردم موندم من! :دی! یه دوست خوب هم از گوگل سوال پرسیده بود که: “آلبوم نمی‌خواد بده لینکین پارک؟” و گوگل من رو به‌عنوان جواب سوال معرّفی فرموده بودند! :دی!
خلاصه! سایت با بدبختی (کلّی سانسور کردم بدبختی‌ها رو! چون می‌خواستم بگم‌شون همه‌اش فحش می‌شد به ویندوز!) اومد بالا و من کلّی ذوق و این‌جور چیزها! یه سری یادداشت که از قبل مونده بود رو اضافه کردم و دوست‌هام هم که کم نذاشتن از اومدن و نظر دادن و این چیزها! :دی! بعد الان هم به این دوستان خوبم یه سری امکانات خفن از جمله هاستینگ و آپ‌لود سنتر و چت و این چیزها (چقدر گفتم “این چیزها) دادم که حال‌ش رو ببرن! :دی!
خلاصه‌ی دوم هم این‌که همین دیگه! من اومدم، به من تبریک بگین و برام دست بزنین و در همین حد!
P.s: نمی‌دونم چرا اصلن خوش‌ام نیومد از این یادداشت! شاید چون خسته شدم از بس هی به خودم خوش‌آمد گفتم! :دی!
P.s: ادامه‌ی داستان؟ کدوم؟ یادم نمی‌آد! :ســــــــــــــوت!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ، ، ، ،

Protected: پراکنش
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰:۴۲ تحت Blah Blah

This post is password protected. To view it please enter your password below:


تگ‌ها

، ، ،

سولو
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲۱:۲۴ تحت Blah Blah

دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره دلش برای چیزی تنگ شه،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره این‌قدر احمق باشه که دل‌ش واسه چیزی تنگ شه که نباید بشه،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره حق داشته باشه چون حقّ‌ای نداره که داشته باشه، حتی اگه خودش هم فکر کنه حق داره این‌قدر احمق باشه که فکر کنه حق داره دلش واسه چیزی تنگ شه که نباید بشه باز هم حق نداره،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره تنها باشه، و اگر شد حق نداره از تنهایی بمیره، و اگه مرد مرده،
دل‌ام واسه خیلی چیزا تنگ شده که خیلی از این خیلی‌ها رو نباید گفت، ولی گفتنی‌ها به شرح زیر است:
شایاx.نت‌ام، توییتر ام، نیم‌فاصله‌ای که فیس‌بوک احمق قبول نمی‌کنه، کامپیوتر قدیمی‌ام که افتاده گوشه‌ی اتاق‌ام، بارون‌ای که توی ولیعصر می‌اومد و زیرش Eternal‌ه Amy Lee‌ی فاحشه مو به تنم سیخ می‌کرد، ولیعصری که گه زده شد توش از هر جهت‌ای که قابل تصوّر و غیر قابل تصوّر باشه، شایا.پرشین‌بلاگ.کام ام با اون همه خاطره‌ی خوب و آشغال که شایا تجلّی‌ه فلان فلان شده با مدیران ارشد(!!) پرشین‌بلاگ ریخت رو هم و ازم دزدید (هر چند که هم بک‌آپ دارم ازش هم آدرس داره روی پی‌بی)، لانگست جرنی، خواب راحت، پراید سقید مهدی وقتی پنج صبح دو تا تق تق می‌کنه (دو تا ترک می‌ره جلو توسط دست مهدی) و بعد می‌خونه “خط می‌کشم رو دیوار، همیشه روزی یک‌بار”، جی‌اسمارت‌مینی و حماقت‌های ما و من، “آقا قفل این‌جا کجا می‌فروشن؟” واسه این‌که نفهمه می‌خوایم ازش عکس بگیریم . . .
الان فهمیدم گاهی آدم واقعن هیچ حقّی نداره و دنیا این‌قدر . . . بی‌چاره دنیا، هرچی می‌شه گردن‌ش می‌اندازیم، بی‌چاره ما که گینی‌پیگ‌ای بیش نیستیم واسه این دنیا و آدم‌هاش، بی‌چاره کاما که جمله‌های کوتاه و بلند من رو از هم جدا می‌کنه به امید رسیدن به یه پریود
تمام، سه و بیست دقیقه‌ی بیست و هشت شهریور ماه هشتاد و هشت همراه با باخ و شروع آر یو در ه آکوستیک‌ه آناتما!
P.s : دیروز تهوّع‌ای داشتم دیرینه، خیلی آشنا، ۲ سال پیش، همین روزها،
P.s : بی‌چاره کاما که به پریودش نرسید
P.s :   ،   . :چشمک!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ،

سفت، پَهن، یه گُه
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۲۶ تحت Blah Blah

روزی روزگاری مورچه‌ای قرمز روی درختی قهوه‌ای در جنگلی سبز واقع در وسط کویری پر از خاک و شن و این‌ها زندگی می‌کرد. مورچه بسیار قرمز بود و به همین واسطه زبانی سرخ داشت و نیز طرف‌دار تیم منچستر یونایتد و گاهی اوقات هم پرسپولیس بود. او بر روی شاخه‌ای از درخت برای خود جولان می‌داد و بسیار خوش‌حال و شاد و خندان بود که کلّ درخت سرای اوست و صبح تا شب آواز می‌خواند که “چو شاخه نباشد تن من مباد!”. روزها بیکینی مردانه می‌پوشید و آفتاب می‌گرفت، ظهرها ساندویچِ گوشتِ خوکِ مورچه‌سایزِ فقط ۱ آمونیاک و ۹۹ قطره‌ای می‌خورد و شب‌ها DVD‌های مستهجن کمپانی Antwood رو که از Anternet دانلود می‌کرد در دستگاه سینمای خانگی خود با صدای دالبی ۱۲ به ۱ و در تلویزیون فول اِچ‌دیِ ۲ اینچ‌ای (توجه کنید داریم درباره‌ی مورچه حرف می‌زنیم، ۲ اینچ برای مورچه از پرده‌ی سینما برای شما گنده‌تر می‌باشد است! این رو برای اون دسته از آدم‌هایی که سندرم داون دارن و این‌جا رو به‌طور اتفاقی دارن می‌خونن ذکر کردم، اگر شما این سندرم رو ندارید و متوجه نشدید ۲ اینچ برای مورچه می‌تونه بزرگ باشه صد‌در‌صد خودتون رو در اسرع وقت به یک دکتر فوق تخصٌص مغز و IQ معرّفی کنید تا یک خانواده رو از شرّ خودتون خلاص کنید! جلبک!) همراه با کلّی چسِ مورچه (Popcorn خودمون!) تماشا می‌کرد.

سال‌ها گذشت تا این‌که روزی مورچه فهمید خیلی تنهاست و هیچ‌کس را ندارد تا بتواند او را هم در این کارها شریک کند و دوتایی حال‌ش رو ببرند. مورچه صبح‌ها دیگر بیکینی نمی‌پوشید چون آن‌قدر گوشتِ خوکِ مورچه‌سایزِ فقط ۱ آمونیاک و ۹۹ قطره‌ای خورده بود که شکم‌اش اندازه‌ی گیدورا شده بود و دیگر هیچ بیکینی مردونه‌ای برای سایز او وجود نداشت. برای ظهر چیزی کوفت نمی‌کرد چون شما سندرم داون دارید! و شب‌ها نیز دیگر به‌سمت سینمای خانگی‌اش نمی‌رفت چون اپیزود آخر سیزن پنج LOST دمار از روزگارش درآورده بود و نیز نمی‌توانست با این حقیقت که باید هشت ماه تمام برای دیدن اپیزودی جدید از LOST صبر کند کنار بیاید و صبح تا شب به جای شعر میهن‌پرستانه‌ی قبلی به خانواده‌ی J.J. Abrams فحش‌های رکیک می‌داد. زندگی مورچه به همین روال می‌گذشت تا این‌که روزی از تخت Queen Size‌اش بیرون آمد، مسواک زد، iPod خود را برداشت و پس از ۱۰۸ بار گوش دادن به آهنگ Goodbye Cruel World اثر Pink Floyd خود را از برج شاخک به پایین پرتاب کرد و دار فانی را وداع گفت. به‌همین جهت مجلس ختمی در بیابان به صرف شیون، زاری و جیغ برگزار خواهد شد. دیدار شما مایه‌ی تسلّی خاطر بازماندگان است.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸، کتابخانه‌ی زایشگاه!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ،