ماه مبارک رمضان، بوی مبارک دهان . . .
امضا: هیچچیز (پسر خالهی هیچکس)
(این پست ۳ بار ادیت شده! میخواین باور کنین، نمیخواین هم نکنین!)
قالب این وبگاه برگرفته از سایت رسمی سیاوش محمودیان میباشد و تمامی حقوق آن برای او (و شاید هم گاهی برای من!) محفوظ میباشد.
بتا!
آرشیو موضوع Blah Blah
نشان مخصوص حاکم بزرگ
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۱ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۱۴ تحت Blah Blah
تگها
ماه رمضانسفید برفی و بابا برقی
نوشته شده توسط شایا در روز شنبه، ۹ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۵۴ تحت Blah Blah
من الان کلّن دیگه آزادم! چند روزی هست که آزادترین انسان روی کرهی زمین هستم. یعنی خودم حس میکنم اینطوریه! شاید اگه یهکم بیشتر فکر کنم به این نتیجه برسم که شاید آزادترین نباشم و از من آزادتر هم باشن، ولی خب حوصله ندارم به این مسائل غامض فکر کنم.
شما کاملن در اشتباهین، من نه هرچی پول تو بانک داشتم رو بخشیدم به یه آدم فقیر، نه از خونه فرار کردم، نه از کشور و نه از هیچکجا… من از زنم طلاق نگرفتم، یه قایق تفریحی اختصاصی هم واسه خودم نخریدم که باهاش برم دماغهی امیدنیک! من الان از بالای آبشار نیاگارا درحالی که میخوام تا دقایقی دیگه خودم رو پرت کنم پایین این پست رو نمیدم!
من فقط ویندوزم رو پاک کردم برای همیشه! :دی!
نه قرار نیست اینجا تبدیل بشه به یه وبلاگ درپیته دیگه که با شوق و ذوق بیاد بگه وارد دنیای Open source شده و بیاد هی از مزایای Linux بگه و اینکه چقدر ویندوز بده، اوفه، اخه.. نه من قرار نیست اینجا Full Circle Magazine رو ترجمه کنم یا بیام Tip بدم که چجوری تونستم جای ویرگول رو روی کیبورد پیدا کنم یا تحت Samba پارتیشنهام رو Share کنم …
من فقط خواستم بگم من آزاد شدم و Linux داره جواب همهی کارهام رو میده تا همهی کسایی که من رو میشناسن و میدونن با PCم چه کارهایی که نمیکنم بدونن که همهی اون کارها رو دارم با بالاترین و بهترین سرعت و کیفیت انجام میدم تا شاید اونها هم به جمع Linuxبازها و نخسوزن Ubuntuبازها بپیوندن. فعلن که مهدی یه Ubuntu Live داره که جونش هم در بره (خدا نکنه البته) حاضر نیست ازش جدا شه. ظاهرن سرعت انتقال اطلاعات از DVD به PSPش توی Ubuntu چندین برابر سرعتیه که تو ویندوز به عمرش تجربه کرده بوده! :دی!
آها و یه چیز دیگه اینکه اگه بخوام راستش رو بگم الان با VirtualBox ویندوز رو روی Ubuntu دارم و دلیلش هم فقط و فقط Yahoo! Messengerه! چون ۵-۶ سال آرشیو دارم روش و میدونم هم Pidgin از هرچی Y!M بهتره ولی نمیخوام فرمته آرشیوی که دارم تغییر کنه (مثلن HTML شه). بیشتر یهجور مرض روانیه که به احتمال زیاد هیچکس نداره! :دی! حالا مخه یه برنامهنویس رو میزنم که یه Plugin واسه Pidgin بنویسه که آرشیو رو مثل Y!M ذخیره کنه و به صورت Built-In هم نشونش بده و کلّن دیگه ویندوز رو نگاه هم نمیکنم! :دی!
حالا اصلن میدونین چی شد من یههو آزاد شدم؟ مثل مهدی که میگه همهچیز از یک چوب کبریت شروع شد، قصهی من هم با یک لغزش دست شروع شد!
داشتم یه سری تحقیقات روی Permission توی ویندوز میکردم و آخرای کار بود و باید تست میکردم که آیا Permissionهایی که توسط ویندوز روی فایل یا فولدری اعمال میشه تحتLinux هم همونجوری اعمال میشه یا نه. Ubuntu رو گذاشتم و رفتم به سمت Places که وارد پارتیشنها بشم که دستم لغزید و خورد به Firefox که ۳-۴ سانتیمتری با جایی که میخواستم روش کلیک کنم فاصله داشت و من هم توجهای نکردم و گذاشتم باز شه واسه خودش و به کار خودم توی محیط Ubuntu ادامه دادم. وقتی جواب سوالام رو گرفتم و پنجره رو بستم تا برم طرف Shut Down دیدم Firefox داره یه صفحه رو نشون میده که میگه خوش اومدین به Ubuntu و اینجور چیرها. اول فکر کردم حتمن مثل Knoppix داره یه چیزی رو به حالت Local از روی CD نشون میده، بعد که فهمیدم داره یه سایت اینترنتی رو نشون میده باور نکردم و آدرس سایت خودم رو زدم و در کمال شگفتانگیزناکای متوجه شدم Internet دارم (یعنی Ubuntu تونسته بدون خونریزی Router رو بشناسه! :دی!) و به سرعت PC رو Restart کردم که از یه سری چیزها Backup بگیرم که از طریق Ubuntu نمیشد و بعد از اون هم خداحافظ ویندوز…
واقعن In a world without walls and fences, who needs Windows and Gates… اینطور نیست؟ :دی!
پوریا موافقت نکرد که آموزش قالبسازی براش رو اینجا بذارم! پس شد آنچه شد! :دی! حالا بگید ببینم کدوم رو دوست دارید؟ Walkthroughه بازی Dreamfall ساختهی استاد بزرگ Ragnar Tørnquist یا اون آهنگای که تهاش پخش میشه وقتی Zoe داره گریه میکنه؟ یا نکنه کلّه SoundTrackهاش رو میخواین؟ :دی!
فعلاً بای!
P.s : کاشکی Dreamfall Chapters بهتر از Dreamfall باشه، این یعنی دلتون رو الکی صابون نزنید چون بالا برید پایین بیاین هیچچیز بهتر از خود The Longest Journey ساخته نخواهد شد.
P.s : صد سال بعد دوباره آپدیت خواهم کرد! :دی!
تگها
Deramfall Chapters ، Dreamfall ، Full Circle Magazine ، Knoppix ، Linux ، Open source ، Permission ، Pidgin ، PSP ، Ragnar Tørnquist ، Smaba ، The Longest Journey ، Ubuntu ، VirtualBox ، Windows ، Yahoo! Messenger ، آزادی ، اوبونتو ، لینوکس ، من ، مهدی ، ویندوزنصب ویندوز ۹۸ پس از ویندوز XP
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۱۱ مرداد ۱۳۸۷ ساعت ۲:۲۸ تحت Blah Blah
بدون هر گونه حاشیه میرم سر اصل مطلب. شما میخواهید ویندوز ۹۸ بریزید، اون هم بعد از XP و من هم اینجام که بهتون یاد بدم. یعنی شما میخواین یه گناه کبیره انجام بدین و من هم قراره بهتون یادش بدم! :دی! (دیدین هیچی حاشیه نداشت!)
مواد لازم:
یک عدد کامپیوتر
یک عدد Partition خالی آماده برای طبخ ویندوز ۹۸
یک عدد درایو CD-ROM اگه ASUS 40x بود بهتره! :دی!
یک عدد Floppy Drive
یک عدد سیدی ویندوز ۹۸ نگارش دوم! (SE) اگر Bootable باشه بهتره.
یک عدد Product Key که مال همون ویندوز ۹۸اس!
یک عدد Administrator Passwordه ویندوز XP! اگه نمیدونید چیه احتمالن Password نداره اصلن!
یک عدد سیدی ویندوز XP
یک عدد فلاپی خالی در صورت داشتن Win98 Startup disk میتونید این گزینه رو نداشته باشید!
یک عدد ویندوز XP که نصب شده و هر چی میکشید از دست اون میکشید!
یک عدد انگیزهی بسیار قوی برای انجام این حرکت انقلابی
یک عدد سیستم عامل Live اگه با BartPE ساخته باشیدش بهتره، واسه وقتی که اوضاع قمر در عقرب میشه و هیچچیز Boot نمیشه!
فایل برای ساخت Win98 Startup disk «دانلود»
فایل برای …. حالا میگم، شما «دانلود» کن.
دعا به جون من و اونای که ته مطلب لینکش رو میذارم.
خب اول باید بگم که یهسری شاید قاه قاه بخندن و بگن خب اینکه کاری نداره و تو شلوغش کردی! ۹۸ رو میریزی روی یه Partition ه دیگه و کامپیوتر خودش موقع Boot کردن میپرسه کدوم ویندوز رو میخوای بری توش! ولی خب اونها باید بدونن که «زکی» خیال باطل! شما بریز ما هم بهت میخندیم جمیعن وقتی قیافهات شبیه این آدمهای چک برگشتی شد!
کرم از Bootه که مثل آدم نمیشناسه XP رو. این روش که اینجا میگم توسط خودم بهطور کامل تست شده و جواب مثبت داده. البته میگن برنامههای بوتلودر مثل Grub این کار رو در عرض سه سوت انجام میدن که خب من تست نکردم، یکی بکنه برای ما هم تعریف کنه.
آقا/خانم شما اول از همه BACK UP میگیری! بعدش باز هم BACK UP میگیری و بعد میآی شروع میکنی به انجام این عملیاتای که خواهم گفت.
در این مقالهی آموزشی (پپسی، فانتا، اسپرایت!) فرض بر این گذاشته شده که ویندوز XP شما در درایو C نصبه.
شما اول از همه با اون فایلی که اون بالا گفتم یه Win98 Startup disk میسازین. (یه فلاپی تو دستگاه میذارید بعد OK و اینها رو میزنید!) بعد که ساخته شد بازش میکنید و دو تا کار انجام میدین:
۱) فایل DEBUG.EXE رو از توی EBD.CAB که تو خود فلاپی وجود داره Extract میکنید همون وسط! (نکنید هم میگن عیبی نداره، ولی شما بکنید چون این کاریه که من کردم.)
۲) اون فایل READ.SCR رو که دانلود کردید از اون بالا، میریزید توی فلاپی.
کار بعدی اینه که Product Keyه ویندوز ۹۸ رو روی یه تیکه کاغذ مینویسید و کامپیوتر رو Restart میکنید و میرین توی BIOS تا First Boot رو روی CD-ROM بذارید. بعد Save و Exit میکنین و در یک عملیات انتحاری سیدی ویندوز ۹۸ نگارش دوم رو میذارین توی درایو CD-ROM. حالا ۲ تا اتفاق ممکنه بیافته:
۱) هیچی نشه و بره توی ویندوز XP مثل همیشه. شما باید Restart کنید و از توی BIOS ایندفعه First Boot رو روی Floppy Drive بذارید و Save و Exit کنید و در یک عملیات انتحاری Win98 Startup disk رو بچپونید توی Floppy Drive.
2) یه صفحه بیاد که چند تا گزینه بده و قاطیش یه گزینه شبیه به Command Prompt with CD-ROM Compatibility باشه. همون گزینههه که گفتم رو انتخاب کنید و بعد از دیدن یه خروار نوشتهی انگلیسی که به تقویت زبانتون کمک میکنه وارد محیط Dos بشید. (خودش میشه)
حالا همونجوری که توی A هستید تایپ کنید:
cd x:\win98\setup.exe
چیزی که توی Dos میبینید میشه اینشکلی:
A:/>cd x:\win98\setup.exe
بعدش قصهی ScanDiskه زوری شروع میشه که اگه مثل من ۱۶۰ گیگابایت هارد داشته باشید چند دقیقهای علاف هستید. فقط حواستون باشه هرچی خواست Fix کنه بذارید بکنه، وگرنه تهش میگه Error دیدیم واسه همین نمیشه ویندوز نصب کنین. (اصولن به فایلهای LOG گیر میده میخواد Fix کنه و همینطور Free Disk Space Size!)
حالا شما دیگه خودتون عین یه عدد بچهی آدم ویندوز ۹۸ رو میریزید و میره پی کارش. فقط اون اولش رو بگم که باید Location رو از C:\windows.000 به یه Partitionه دیگه تغییر بدید. بعد که نصب شد برید توش و Product Key رو بزنید. (اون صفرها رو هم خدا بخواد باید بردارید!)
نه! از خوشحالی غش نکنید! هنوز کلی کار مونده! کامپوتر رو Restart کنید و First Boot رو روی Floppy Drive بذارید و Second رو روی CD-ROM و سپس Save و Exit کنید.
با Win98 Startup disk کامپیوتر رو Boot کنید و دستور زیر را تایپ کنید:
DEBUG <READ.SCR
چیزی که ایندفعه توی Dos میبینید میشه اینشکلی:
A:/>DEBUG <READ.SCR
پس از این حرکت شما باید کامپیوتر رو با سیدی ویندوز XP به طرز فجیعی Boot کنید و وارد Setup شین. (لازم بود بگم قبلش باید تحت یک عملیات انتحاری سیدی ویندوز ۹۸ نگارش دوم! رو در میاوردین و جاش سیدی ویندوز XP رو میذاشتین اونتو؟) حالا این Setupه محترم میگه شما یه ویندوز XP دارین و مگه مرض دارین میخواین دوباره XP بریزین؟ شما میگید نه و Repairش میکنید. بعد یه صفحه سیاه میآد که باز هم واسه تقویت انگلیسی خوبه و از شما میپرسه از لیست زیر کدوم ویندوز XP رو میخواین Repair کنین که اصولن باید یهدونه باشه مگر اینکه یکی ۱۲ تا ویندوز XP نصب داشته باشه که باید یکیش رو انتخاب کنه! (دیگه نمیدونم بهسر ۱۱تای بقیه چی میآد!) بعدش یه چیز میآد که میگه Administrator Password رو بده بهم و شما میدید. همونطور که گفتم اگه ندونید Passwordتون چیه به احتمال زیاد اصلن Password ندارین و فقط باید Enter رو بزنید. اگر دیدید Enter هم کار نکرد فوری کامپیوتر را خاموش کرده و کلهی خود را به دیوار بکوبید تا Password را به یاد بیاورید. (نکتهی خاموش کردن کامپیوتر برای عدم اسراف انرژی برق ذکر شد.)
بعد از این حرکت ژانگولر فقط و فقط کافیست تایپ کنید: FIXBOOT بعدش هم باید OK کنید.
پس از آن CD رو در بیارید و تایپ کنید EXIT و شروع به دعا کنید تا شاید Bootتون درست شده باشه و بتونید از هر دو تا ویندوز استفاده کنید! :دی!
فعلاً بای!
P.s : جایی ایرادی چیزی دیدید حتمن خبر بدین. در ضمن منبع هم Petri.co.il بود.
P.s : آموزش بعدی طریقهی قالبسازی برای یکپوریا است! :دی!
تگها
آموزش ، ویندوز ، ویندوز 98 ، ویندوز XP ، پوریاMiracle Blade III
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۴ مرداد ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۳۲ تحت Blah Blah
چند روز پیش نشستم ۳ تا سیدی Age of Mythology دانلود کردم بلکه روی سرویسپک ۳ بیاد!
با کلی ذوق و شوق نصبش کردم و کرک و … بووووووق! Initialization Failed… همون ارور کوفتی که واسه کارت گرافیک همیشه بهم میداد!
کلی سایت خوندم که کلی راهکار داده بودن واسه درست کردنش. همه رو امتحان کردم ولی مثل قبل هیچکدوم کار نکرد. اینطوری شد که به آخرین راه پناه بردم… نصب ویندوز ۹۸ نگارش دوم. چون یادمه روش اجرا میشد بدون نقص.
Windows 98 SE رو هم دانلود کردم! :دی! همه چیز آماده بود، فقط یه مشکل کوچیک وجود داشت و اون هم وجود سیستم عاملی به نام XP بود و یه سیاست بسیار چرت از شرکت چرتتر Microsoft که نمیذاره مثل آدم ویندوزی پایینتر از چیزی که الان داری رو بعد از چیز جدیده بریزی!
کلی گوگل کردم، باز هم کلی راهکار بود! حتی یکی اومده بود میگفت عمرن نمیشه و بعدش یکی دیگه اومده بود فحش کشیده بود بهش که آخه تو چی میفهمی از کامپیوتر و اینچیزا! به سایتهای فارسی هم که تازگی اصلن ایمان ندارم! دلیلش رو یادم رفته، هر وقت یادم اومد میگم. دوستان هم همه اتفاق نظر داشتن که “آره یه راهی بود ولی الان یادم نمیآد شایا”. خلاصه اینطوری شد که دل رو زدم به دریا و یه راهنما که مال N سال پیش بود و خیلیها تاییدش کرده بودن رو خوندم و خودم دست به کار شدم. البته قبلش از روی ترس کلی بکآپ گرفتم از درایو C که XP روش بود.
یه سری کار بود که انجام دادم (تو پست بعدی با جزئیات میگم چه کارهایی) و ۹۸ ریخته شد. بعد یههو یادم اومد Key رو روی کاغذ ننوشتم! PC رو در شرایطی تصور کنین که نه XP کار میکنه و نه ۹۸! اینجا بود که XP Live گذاشتم و حالش رو بردم! :دی! خدا پدر سازندهی BartPE رو مورد رحمت قرار بده!
خلاصه ۹۸ ریخته شد، بعدش Boot هم درست کردم و افتادم به جون درایور نصب کردن برای ۹۸ در شرایطی که Resolutionام ۶۴۰ در ۴۸۰ و Color Quality هم ۲ بود! :دی! سیاه و سفید.
آخر سر نوبت به AOMه عزیزم رسید و در همین حال یه سوال بسیار فنی به ذهنام خطور کرد… حالا من Virtual Drive از کجای ویندوز ۹۸ در بیارم؟ :دی! آخه فایلها ISO بودن و خب اصولن نمیخواستم الکی رو سیدی رایتشون کنم.
UltraISO، جواب نداد… DAEMON Tools، اینهم جواب نداد… ولی خب با هوش و درایت و کلک رشتی و اینچیزا نصب کردم و اجرا!
Initialization Failed…….
شما حتمن میتونید یا اصلن نمیتونید قیافهی من رو در اون لحظه تصور کنید! ولی خب با یه Restart درست شد. و وقتی بازی اومد بالا… شما باز هم اصلن نمیتونید و یا حتمن میتونید قیافهی من رو مجسم کنید. به مدت نیمساعت فقط قربون صدقهی صفحهی اولش رفتم و با آهنگش کلی خاطره و تصویر از جلوی چشمهام گذشتن. از جمله قیافهی نحس ریوشار که معلوم نیست اصلن کجاس و چرا یادش نمیآد یه زمانی رفیق جون جونای بودیم! :دی!
کار سختی بود ولی خب میارزید به کلی چیز یاد گرفتن و یادآوری ۵-۶ سال پیش. تا الان فقط یکبار بازی کردمش. میمیرم واسه این اخلاقام! خودم رو میکشم تا یه کاری رو به یه منظوری انجام بدم، به یه چیزی واسه یه حرکتای برسم و خودم رو میکشم و تمام سعیام رو میکنم و میرسم، ولی وقتی رسیدم کاملن بیتفاوتام! انگار که هیچ اتفاق جدیدی روی نداده و به چیز خاصای نرسیدم! :دی!
و این بود انشای این هفتهی شایا دربارهی فواید گوگل! گوگل دوستات داریم. اگه کسی Trend من رو ببینه میفهمه چهقدر این گوگل در هر زمینهای میتونه مؤثر باشه!
فعلاً بای!
P.s : بازیAOM ساخت شرکت Microsoftه و میشه گفت اولین و آخرین کار خوبیه که بیل و رفیقهاش تونستن انجام بدن! البته شاید یههو IE 8شون خوب از آب در اومد. خدا رو چه دیدین!
P.s : من چرا هر وقت ته Shine onه Pink Floyd رو گوش میدم یاد His Dark Materials میافتم؟ مخصوصن اونجایی که Will قراره Subtle Knife رو از توی برج شهر Cittàgazze بهدست بیاره. راستی یادآوری کنید که حتمن PDFهایی که از کتابهاش ساختهام رو برای دانلود بذارم اینجا.
تگها
Age of Mythology ، ریوشار ، شایا ، مایکروسافت ، نوستالژی ، نیروی اهریمنیاش ، ویندوز ، ویندوز 98 ، گوگلمهرگان
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۲۷ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱:۴۳ تحت Blah Blah
سلام،
مدتیست اینجا و اینجانب داریم به شدت خاک میخوریم و میپوسیم! :دی!
دلیل نبودنام چی بود؟ نه واقعن دلیلاش چی بود؟!
آهان، یه کم امتحان داشتم، بعد کلی کار و زندگی داشتم و یه خروار هم عشق و حال، به کوری شاگرد بقال! :دی!
قالب ساختم واسه پوریا، ترجمه کردم، Diablo II رو برای بار اول همراه با Expansionاش تجربه کردم و عشق دیرینهام نسبت بهش و همینطور به Blizzard جونم هزاران چندین برابر تا شد! بعدش هم که Previewه Diablo III رو دیدم و کلن از زندگی خداحافظی کردم! :دی!
آهان بعدش یک عدد نامرد به اسم شایا تجلی با همکاری پرشینبلاگ، آدرس وبلاگ قدیمی بنده رو کشیدن بالا، یه آب هم روش! که به زودی یه پست طویل میدم و حسابشون رو حسابی همینجا میرسم! …..
دیگه چی بود؟ آهان بعد احتمالن حس کردم دلم واسه اینجا تنگ شده و خواستم بیام و یه چرتی بنویسم که یه چیزی گفته شده باشه و شما هم دلتون شاد شه و یک در دنیا و صد در آخرت چیز میز نصیب من شه! :دی!
یه چیز هم میگم و بعد میرم، میگماش که یهکم به فکر کردن وادارتون کنم.
من توی اتوبوس زنی چادری را دیدم که سر پسر بچهای سه ماهه (نوزاد بود بههرحال، حالا ۳ ماه یا ۱۰ ماه!) که در آغوش پدرش بود و از روی شانههای پدرش به سمت جایگاه مخصوص خانمها در اتوبوس نگاه میکرد داد میکشید و تربیتاش را زیر سوال میبرد.
برام جالب بود، خواستم با شما هم در میون بذارمش تا شاید این سوال بی جواب در ذهنام، که یک نوزاد معصوم که تازه چشمش به دنیا افتاده، چه نگاه زهرآلودی رو میتونه مثل تیر به سمت قلب یک خانم پرتاب کنه، به یه جواب قانع کننده برسه!
به کسی توهین نمیکنم، نه به کسی و نه به دین یا اعتقادی! پس فحش ندین عزیزان! وگرنه میگم چه چیزهای قشنگی رو Search میکنین تا به این وبلاگ برسید ملت غیور ایران!
فکر کنم واسه ایندفعه به اندازهی کافی زر زدم! فقط از معلم (درست خوندید، معلم!) خواندن و درک مفاهیممون نگفتم که اون رو هم به زودی میگم و یه Categoryه جداگانه هم بهش اختصاص میدم احتمالن!
فعلن دوستتون دارم، دوستام داشته باشید! (این رو ویدا میگه همیشه وقتی بغل دست امیر قاسمی نشسته! دوستش داشته باشید! :دی!)
فعلاً بای!
P.s : تابستون کوتاهه، ماها تا میتونیم پیش هم میمونیم، دوستای صمیمی، کارای قدیمی… کاشکی زودتر این پاییز بیاد! کلی کار دارم! :دی!
تگها
اتوبوس ، ایران ، اینجا ، بازگشت ، دیابلو ، پاییز ، پرشینبلاگدار قالی
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۲۸ خرداد ۱۳۸۷ ساعت ۱:۰۸ تحت Blah Blah
فرزند عالی منفجر
دار عالی مستحکم
اندام عالی منقبض
پیچ دل عالی سفت
منقل عالی متداول
جیغ عالی بنفش
معدهی عالی سوراخ
حضرت عالی جنازه
عمهی عالی سلامت
مرگ عالی متعالی
دهان عالی مهر و موم
گور عالی مقعّر
شکم عالی محدّب
پسر عالی مؤدب
زن عالی مقبول
کلمات عالی سقیل
متون عالی وزین
سریال عالی تکراری
استبداد عالی پاینده
لطف عالی وزنده
مریدان عالی جنبنده
ادب شما کشنده
عشق عالی فروزنده
تب عالی سوزنده
چاقوی عالی برّنده
خون عالی جهنده
جاروی عالی مکنده
لامپ عالی منوّر
بست عالی مبسوط
تخت عالی مرتجع
پیتزای عالی مخلوط
نت عالی مستدام
تفنگ عالی پر
درس عالی مدروس
مغز عالی پوک
چشم عالی کور
کفش عالی آدیداس
کولر عالی سرد
کلاغ عالی پر
جیب عالی خالی
حوصلهی عالی سر
فلنگ عالی بسته
درود عالی بدرود
P.s : با همکاری این. حاوی مقادیر زیادی کپیرایت.
P.s : کمک کنید، اضافه شود، خوشحال شویم.
تگها
دیگران ، عالیخاله سوسکه و سروناز
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۰۵ تحت Blah Blah
دخترک به افق مینگریست. تا دقایقی دیگر از این شهر میرفت. نه… از این کشور… باز هم نه… از این جهان…
دلاش برای هیچکس تنگ نمیشد، و نه هیچچیز… حتی غروب خورشیدی که سالها بر او نظاره کرده و او نیز بر آن…
“چقدر قشنگه خورشید…” دخترک با خود گفت. او با علم به اینکه “زندگی زیباست” میخواست خودکشی کند… چون زیاد میدانست، میخواست… چون کسی نمیدانست، میخواست… چون کسی نمیفهمید، میخواست… او چون نمیخواست، میخواست….
“چقدر از این بالا همه کوچیکان و تو بزرگ، و چقدر من به تو نزدیک…” دخترک بلند بلند با خود صحبت میکرد. “فردا همه میفهمن… شاید همین الان هم فهمیده باشن… بذار نگران شن! اینجوری بانی خیر میشم که اینها یه کار مفید تو زندگیشون کرده باشن که پسفردا دستخالی نرن اون دنیا! اون دنیا!!” دخترک خندید. “دلشون رو به چه چیزهایی خوش کردن! کاشکی جای اینکه صبح تا شب دست به دامن خدا باشن که یه چیزی رو از اون بالا تالاپی بندازه تو دامنشون یهکم پا میشدن و یه تلاشی چیزی میکردن… من رو نگاه کن واسه خودم دارم روضه میخونم! چه فایده… هرچقدر اینها رو گفتم کسی نفهمید! شاید دیگه وقت حرف گذشته باشه و موقع عمل باشه… هرچند که فکر نکنم از عملِ مردنام هم کسی درس بگیره! ولی خب من واقعن دیگه کاری ندارم تو این دنیا بکنم! خوشحالم که نه مال کسی رو خوردم و نه به کسی بدی کردم… اینقدر انسان بودم که با خیال راحت از این بالا پرواز کنم تا از سقوطم به اوج برسم… هیچ کار عقبموندهای هم…..”
دخترک به خود آمد. فهمید چیز مهمای را فراموش کرده است. از برج میلاد بهسرعت خارج شد و دوان دوان به سمت خانه رفت. کلید در را پیدا نمیکرد… پس از چند دقیقه تلاش مداوم، کلید را در جیب مانتوی خود یافت. در را گشود و پلههای راهرو را تا طبقهی پنجم بالا رفت. در آپارتمان را نیز گشود. قلبش به تندی میزد.
“کدوم گوری بودی ذلیل شده؟” مادر دخترک با فریاد گفت. “نمیگی آدم نگرانت میشه؟ دوباره پیش اون دوستپسر معتادت بودی؟ همون که صبح تا شب رد فلویت* گوش میده؟ با توام گیسبریده!”
دختر هیچچیز نمیشنید. قلباش تندتر از قبل میزد و خدا خدا میکرد حدساش غلط بوده باشد.
“دیگه حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون!” مادر دخترک تهدید کرد. “امشب که بابات اومد خونه میگم با کمربند سیاه و کبودت کنه که دیگه جرات نداشته باشی رو حرف من حرف بزنی!”
“تو رو خدا بسه!” دخترک التماس کرد. “هر کاری بگی میکنم فقط بذار برم یهچیز رو نگاه کنم…”
“گمشو!” مادر دخترک با بیمیلی گفت. “ولی سریع برگرد. من هنوز حرفهام نموم نشده.”
دخترک مثل پرندهای که از قفس آزاد شده باشد به سمت حمام خانه دوید. دستگیره را در دست گرفت و با ترس و لرز پیچاندش…
نفس راحتی کشید. زیرا فکر میکرد فراموش کرده است قبل از رفتن چراغ حمام را خاموش کند.
نتیجه: دگرخواهی و اهمیت دادن به اطرافیان همیشه هم مفید و موجب پیشرفت انسان نیست. گاهی اوقات هم دگرخواهی انسان را در رسیدن به اهداف متعالی ناکام میگذارد.
* رد فلویت مترادف واژهی Pink Floyd میباشد. (فرهنگ شایا ج ۷ ص ۱۷۳)
P.s : دلام خیلی براتون میسوزه که نشد واسه خاطر خدا هم که شده یکبار نرید سر کار!
P.s : به خاطر حس نوستالژیکش ایندفعه رو میگم (Merlin’s Beard!)
تگها
خودکشی ، دخترک ، دگرخواهیسولاریوم
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۲۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۵۶ تحت Blah Blah
یادمه وقتی اینجا رو باز کردم فقط به یهچیز فکر میکردم…
به اینکه دارم یه جایای رو میسازم که بتونم هرچی دلام میخواد توش بنویسم…
نمیدونم چرا هرچی از تاریخ ساخت اینجا میگذره منهم از اون فکر و هدف دورتر میشم…
اصلن اگه راستش رو بخواین دلیل اصلی ننوشتنام همینه…
بین شماها کسی هست که بدونه Descriptionه اینجا چیه؟ شرط میبندم تعدادتون حتی انگشتشمار هم نیست!
Shaya without censorship …
من واقعن نمیخوام آدم شم… نمیدونم از کی میترسم ولی میدونم ار چی میترسم! جالبه نه؟!
بیخیال…
دیروز بعد از اینهمه که از ترم گذشته فهمیدم یکی از کلاسهام ۱ تا ۳ نیست! بلکه ۳ تا ۵ه! حالا نقش من که خودم ۱ تا ۳ رو انتخاب کردم و توی برگهی انتخاب واحدم هم نوشته ۱ تا ۳ چیه نمیدونم! فقط میدونم مجبور شدم کلی برم رو مخ استاد عزیز که من نمیدونستم! Absent Fail نکن! دنیاایه!
اه باز چرا لحنام اینجوری شد!؟
دلم واسه اونهایی که به هوای “انقلاب کبیر فرانسه” پاشون به این وبلاگ میرسه و اون پست قشنگه من رو میبینن میسوزه! میدونم کلی فحش میدن ولی خب اولن خودتی! دومن به من چه خب! من نمیتونم اون پست و همینطور طرز Title گذاریام که جد اندر جد از خودم به خودم ارث رسیده رو ترک کنم! ترک عادت موجب مرض است! :دی!
خلاصه من معذرت میخوام!
اگه واقعن نمیدونین دارم راجع به چی صحبت میکنم بهتره عبارت “انقلاب کبیر فرانسه” رو توی گوگل (که به دلایلی، تازگی خیلی ازش متنفر شدم!) سرچ کنین و از نتایج جستوجو لذت ببرید!
مسئلهی دوم اینهمه واژهی سکسیه که سرچ میشه و نتیجهاش به اینجا ختم میشه! آخه من کی این همه چیز مستهجن توی وبام نوشتم؟؟
حالا اصلن اینکه چرا از اینجا سر در میآرین رو بیخیال شین! خداییش خجالت نمیکشین؟ همین سرچها رو میکنید که آمارمون بد در میره تو دنیا دیگه! جای اینچیزا برین بیل بزنین که به اقتصاد مملکت کمک شه!
داشتم فکر میکردم چرا همهی Old Songهام زیر ۴ دقیقهن… بعد نتیجه شد که اون موقع نیاز نبوده به آهنگ آب بسته شه! ولی خب الان حسابی نیاز هست!
آخ آخ! خدا بگم این نازیلا رو چیکار کنه که من رو به این “ناخونهات بلنده ولی لاک نمیزنی. دندونهاتو چرا مسواک نمیزنی؟ موهات بلنده، گلسرت کو؟ بگو اون دوست پسر خرت کو؟” معتاد کرد! فکر کن نشستی همینجوری الکی واسه خودت، یههو میگی “ناخونهات بلنده…” و ادامه! واسه دانلود بزن توی سر من!
حالام بهم میخوره از یادآوری اینکه چند وقته توی سررسید سبزهام هیچی ننوشتم! اتود سفیدهام هم انگار قهره باهام! نوکش رو الکی کلفت میکنه که هرچی مینویسم کثیف شه!
واسهی بار هزارم! من عاشق قالبم هستم! :دی! و بزودی کلی برنامه دارم واسه اینجا! ولی باید این چرت و پرتها دانلود شن اول! نمیفهمم چرا M a n g a باید فیلتر باشه! اگه نبود من الان کلی تو برنامههام جلو بودم!
هوس TLJ کردم شدید! ولی نه نکردم… حساش نیست! :دی!
فردا باید برم دکتر! همینطور هفتهی بعد! :دی!
ببین چقدر شیرینه که واسهش “:دی!” میزنم! دلم واسهش تنگ شده خب! با اون لهجهی نازش! :قهقهه!
دلم واسه Scorpions هم تنگ شده! اونقدر که زورم میآد DVD بذارم و بگوشماش!
چه مرگام شده؟؟ شاید چون هیچی ندارم بگم و الکی دارم چیز مینویسم اینجوری شدم!
بای!
P.s : یستردی آی واز ه بلکبرد!
تگها
آهنگ ، اینجا ، دانشگاه ، شایا ، گوگلخیارشور بشور بیشعور
نوشته شده توسط شایا در روز چهارشنبه، ۱۴ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۲۵ تحت Blah Blah
خب قرار شد بگم چجوری اینجا تبدیل به اینجا شد دوباره!
اول از همه رفتم یه نسخهی جدید وردپرس دانلود کردم و بازش کردم روی دسکتاپ محترم.
بعد رفتم توی کنترلپنلام و یه DB ساختم بهعلاوهی یه User که دسترسی داشته باشه به DB محترم.
بعد اومدم wp-config-sample.php رو ادیت کردم و دیدم یه امکان جدید بهش اضافه شده که جالبه! :دی!
بعد پلاگاینها و قالبم رو توی wp-content گنجوندم و فایل رو RAR کردم و ftp روی سرور.
بعد دیدم File Manger محترم همش ارور میده موقع Extract کردن. فکر کن ۳ بار ftp کردم تا فهمیدم فقط میتونه zip بسیار ساده رو Extract کنه! (از دست این آرش!) البته با tar.gz و چیزمیزای Linuxای اصلن مشکل نداشت چون تست کردم و جواب داد.
خلاصه سرتون رو درد نیارم وردپرس جونم رو نصب کردم و افتادم به جون تنظیماتش. همینجوری مثل اسب همهی چیزمیزهاش رو ادیت کردم. بهغیر از خود وردپرس، یه سری پلاگاینها مثل Akismet و FeedBurner نیاز به تنظیم دارن. بعدش هم مطالبام رو Import کردم!
حالا نمیدونم این عزیز دل من چرا با تگهای فارسیم از بیخ مشکل داشت و جاشون عدد میداشت! و همینطور Descriptionه Categoryهام هم پَر شده بودن! و همهی پستهام هم که مربوط به دستهی Blah Blah بود رفته بودن توی Uncategorized!
خلاصه خر تو خری بود! که من رو واقعن از وردپرس ناامید کرد…
همهی پستهام رو تک تک ۳ بار ادیت کردم. به دلیل اینکه شوت زدم و جای ویرگول انگلیسی، فارسیش رو گذاشتم.
بعد تازه یادم اومد ۳ تا پست هم باید دستی اضافه کنم که کردم. بعد دیدم ایبابا کامنتهای پست آخر رو هم باید اضافه کنم دستی! :دی!
دونه دونه به خودم کامنت دادم، بعد رفتم تاریخهای میلادیشون رو به فارسی برگردوندم با یه برنامه که تا الان کلی به دردم خورده و کسی خواست معرفیش میکنم. بعد هم از طرف خودم و توی Admin دونهدونه بهشون جواب دادم! :دی!
به اینجا که رسیدم فکر کردم ایول وبم تکمیل شد! بعد تازه یادم افتاد Gallery و سیستم Stat وبم (همون فضولی و Spy روی شما!) رو راه نهانداختم (اگه مینوشتم نیانداختم خیلی رسمی میشد!)!
بعد از اون کار گفتم دیگه همهچی درسته! بعد یهو یادم افتاد که کلی قالب وردپرس ۲/۲ واسه این مرز و بوم فارسی کردم قبلن! بعدش یادم اومد باید Screenshotهاشون رو هم آپلود کنم.
وای تازه داشتم خستگی درمیکردم که دیدم سیستم Live Searchم کار نمیکنه و لیست آدمهایی که بیشترین کامنت رو دادن هم نمیآره وبم! تازه یادم اومد من هردوی این پلاگاینها رو دستکاری کرده بودم! :دی! خلاصه رفتم در تاریکترین دخمههای کامپیوترم و ورژن فارسی شدهی Live Search و دستکاری شدهی “چه کسی بیشترین کامنت رو داده” رو از زیر خروارها خاک کشیدم بیرون و ftp کردم و نصب تا درست شد.
بعد دیدم قالبم Valid نیست! یادم اومد نوتپد خیلی آشغاله و رفتم روی خط اول Header یه Delete زدم تا درست شد! (خدایا به Vim ساپورت فارسی عطاء بفرما!)
اونوقت بود که وبم کامل اومد روی دنیای پر از شگفتانگیزناکیه اینترنت!
۲-۳ روز بعدش ArioA.com سهیل هم وارد این دنیا شد.
۲ روز بعدترش وردپرس ۲/۵ هم قدم به وبلاگ من گذاشت. دیروز هم قالب wp-org رو واسهی یک پوریا ساختم که هنوز یهکم ایراد داره با IE ولی من از وقتی که از دست IE کارم به تیمارستان کشیده شد دیگه کمتر بهش اهمیت میدم!
چیزی موند که نگفته باشم؟
آهان! همه منتظر مانی منجمی هستیم که پلاگاینش رو واسه وردپرس ۲/۵ آماده کنه. پس نگین چرا آرشیوم کار نمیکنه!
یه سری تغییرات هم میخوام توی قالب بدم که بسیار بهتر شه و چند تا محصول هم واسه فروش دارم! :دی!
حالا میفهمین خودتون جریان از چه قراره! :دی!
P.s : همهی پست پر از “بعدش” و “تازه یادم افتاد” شد؟ اشکال نداره! شما که اینچیزا حالیتون نمیشه! اگه حالیتون میشد اصلن نمیاومدین بخونین من چی مینویسم! :دی! نه ولی جدی حوصلهی هنر خرج دادن نبود. گردنم درد میکنه و کمرم هم داره بهش اضافه میشه.
P.s : اگه گفتین در عنوان این مطلب چه آرایهی ادبیای بهکار رفته؟
تگها
اینجا ، سهیل ، وردپرس ، پوریاHarry Potter and the Deathly Hollows
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۶ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۵:۴۵ تحت Blah Blah
ساعت ۴:۳۵ صبحه و من دارم سیب میخورم.
تازه خوندن آخرین سری از مجموعهی هری پاتر رو تموم کردم و میتونم به جرات بگم ازش خیلی خوشم اومده.
آره… تو ای جوان کاتلین رولینگ… بهخاطر نوشتن کتابی به مزخرفی Harry Potter and the Half-Blood Prince میبخشمت و دیگه تو رو یه موجود عقب افتادهی بهدرد نخور که شهرت کورش کرده و فقط بلده بچه پس بندازه نمیدونم.
راستش رو بخوای وقتی آخرین کلمهی کتابت رو خوندم، با اینکه کلی بهت فحش دادم که اون Epilogueه مزخرف رو نوشتی، به شدت پشیمون شدم که چرا دعوت سهیل رو واسهی خوندن کتابت به زبون فارسی قبول کردم.
تو دوباره همون JK شدی که بودی. همون کسی که واسه خوندن کتابش ۲ شماره به چشمهام اضافه شد. همون کسی که باعث شد من بفهمم زبون مادریام زبونی نیست که بتونه من رو ارضا کنه. واسه این آتیش گرفتم که چرا لذت انتخاب واژههات رو اصیل درک نکردم.
قول میدم دوباره بخونمت… اصیل… چرا؟ چون کتاب رکسانا و یاسمین ساعتها اشک من رو در آورد که با ۲ ثانیه فکر کردن به دلیل گریهام فهمیدم چه احمقانه گریه کردم و یا چند ثانیه بیشتر به این نتیجه رسیدم که کلن خوندنشون از اول ایدهی احمقانهای بوده ولی کتاب تو باعث شد فقط ۵ ثانیه گریه کنم و جوری بود که میدونم اگه ساعتها به دلیلش فکر کنم هیچ نکتهی احمقانهای رو در اون ۵ ثانیه نخواهم دید و باید بگم به اندازهی کتابهای Fakeای که Barb عزیز اون موقع که تو داشتی بچه پس مینداختی نوشت و من خوندم بهم درس زندگی داد…
فراموشت نمیکنم J… همونطور که Philip رو فراموش نمیکنم… موفق باشی.
جوان، تو توی کتابت همهچیز رو کاور کردی. کتابت رو نقد نمیکنم چون اولن فکر میکنم بلد نیستم، دومن خیلی خستهام و سومن هنوز باور ندارم داستانی که ۹ سال باهاش بزرگ شدم تموم شده…
حس میکنم یه چیز کمه… آهان… ببین J… قسم میخورم اگه دیگه کتابی راجع به هری بنویسی خودم شخصن ترورت کنم… برام مهم نیست به قصد کمک به کدوم موسسهی خیریه روزی اینکار رو خواهی کرد… فقط میکشمت…و اما ویدا… میدونم سعی خودت رو کردی. پس ممنون.
میدونم ترجمه کردن این حجم کتاب، اون هم یکنفری و توی این زمان کم یعنی چی. پس ممنون.
میدونم خودت هم نویسندهای و قبلن بارها با مقایسهی نسخهی اصل با ترجمهی تو توی ذهنم شاهد این بودم که چجوری کتاب رو همونطور که بوده بیان کردی. پس ممنون.
اینحا گذشتن از سد سانسور خیلی سخت و عذابآوره ولی تو یهجوری گفتی که همه فهمیدن. پس ممنون.
ولی کاشکی چیزی بهعنوان رقابت سر “من زودتر ترجمه کردم!” توی این سری کتاب نبود. اونوقت شاید اندازهی زنی که از نمایش نشخوار چند تا گاو ایدهی اصلی این داستان به ذهنش رسید بهت احترام میذاشتم.
بالاخره تموم شد بچهها…
به امید روزی که همه با کسی که دوست دارن، راز و نیاز کنن و خیلی صمیمی شن تا بتونن به طرز فجیعی درگوشی صحبت کنن این انشا رو به پایان میبرم.
P.s : فقط به افتخار تو (J) این پست با Title و Slug مربوط به خودش پابلیش میشه. از این اتفاقها کم میافته.