ببین… میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام، میخوام …
چرا؟
چون ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹، ۱۰ و …
میشه؟
نمیدونم
.
P.s : از تیغ اوکام متنفّرم!
قالب این وبگاه برگرفته از سایت رسمی سیاوش محمودیان میباشد و تمامی حقوق آن برای او (و شاید هم گاهی برای من!) محفوظ میباشد.
بتا!
آرشیو موضوع Blah Blah
باران دروغ
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۱۲ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۸:۴۹ تحت Blah Blah
تگها
او ، منخرمن
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۱۹ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۴۹ تحت Blah Blah
اذیّت میکنی شایا نه؟ دیروز نه هشت ده بود! اذیّت میکنی نه؟ :دی! چجوری این کارا رو میکنی؟ به من هم بگو حمّال…
الان جلو آینه نمیشه رفت، شاید یهکم بعد شد. نمیذاری دیگه با این کارهای ترسناکت عوضی جونام! پووف! ولی هرکاری کنی دوسِت دارم هنوز اندازه هوا…
P.s : آره یه موقع یه صفحه مینوشتی، الان روی هم یه صفحه نمیشی! :دی!
تگها
آینه ، شایا ، منسالوادور دالــّـی
نوشته شده توسط شایا در روز شنبه، ۱۹ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۴۲ تحت Blah Blah
تولّد اَنت مبارک!
انت اسم یکی از دوستهای جدیدمه! :دی!
تگها
تولّدثبت احوال
نوشته شده توسط شایا در روز شنبه، ۱۲ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۸:۰۶ تحت Blah Blah
بگویید ثبت شود ما حالمان بد بود خوب شد راحت شدیم! :دی!
امضا: خودم! :دی!
تگها
ثبتچپندرقیچی
نوشته شده توسط شایا در روز چهارشنبه، ۹ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲۱:۲۴ تحت Blah Blah
دخترک نمیتونست باور کنه چیزی که داره میبینه حقیقت داره. با تعجّب و شک اون صحنه رو نگاه میکرد. ازش عکس گرفت و با MMS ایرانسل واسه دوستش فرستاد تا شاید اون بتونه موضوع رو تایید یا رد کنه.
نه، انگار حقیقت داشت…
از خوشحالی جیغ بلندی کشید، تمام اعضای خانواده رو بوسید، مانتو و شالش رو پوشید و با کیف پولش به سمت قنّادی بیبی دوید. سه تا جعبهی بزرگ شیرینی تر و خامهای خرید و با کمک همون دوستش که جریان رو تایید کرد به تکتک خونههای محلّه شیرینی دادن.
آره، سالوادور سیرینزا زنده بود…
P.s: و بدانید و آگاه باشید که از هفت دولت آزادید! :دی!
تگها
ایرانسل ، بیبی ، سالوادور ، سفری دیگر ، فارسی۱ایرج مقدوری
نوشته شده توسط شایا در روز چهارشنبه، ۹ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۳:۱۴ تحت Blah Blah
میدونی، امتحانها تموم میشن و چه خوب و چه بد فراموش میکنیمشون ولی خاطرهی یه چیز از ذهن من یکی نمیره…
صدای دستهجمعی عوض شدن مداد مشکی به مداد قرمز واسه گذاشتن خطّفاصله بین کلمهها سر جلسهی امتحان دیکته.
P.s: همینجوری یههویی بعد از چند روز گذشتن از امتحانهایی که هنوز نمرههاش رو ندادن بهمون! :دی!
تگها
امتحان ، خاطره ، مدادلاست
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۶ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۰۵ تحت Blah Blah
همهی ما زمانی گم شدهایم. گاهی با ول کردن دست مادرمون توی بازار، گاهی با انتخاب نادرست راهی جدید برای برگشتن از مدرسه به خونه، گاهی توی جنگل و بسیاری از مواقع هم توی زندگیمون.
گاهی پیدا شدیم، گاهی پیدامون کردن…
لاست به ما انسانهایی رو نشون میده که از خود بیگانه شدهاند.اونها مسیری رو طی میکنند تا به خود باور پیدا کنند وبتونن از خورههایی که به وجودشون افتاده جدا شن تا در نهایت بتونن تا ابد جاودان بمونن، جوری که لیاقت جاودان موندن دارند.
اولین باری که سر کلاس دینی معلّم گفت: «شایا تو میمیری و تا ابد یا در جهنم و یا در بهشت خواهی موند.» رعشههای شبانهی من شروع شد. تونستن آرومم کنن (فکر میکردن تب ویروسی دارم فکر کنم) و من هیچوقت به هیچکس نگفتم دلیل رعشههام چی بودن، چون میدونستم کسی نمیتونه بهم ثابت کنه زندگی تا ابد بعد از مرگ ادامه نداره بدونه اینکه زندگی الانام رو بیهوده کنه. آروم شدم و دیگه شبها نگرانی نداشتم، مسئله رو منتقل کردم به ته ته ته ته ته ته ته مغزم که جلوی چشمام نباشه و آزارم بده (۹ سالام بود، ۱۰ سالام بود.. یادم نیست) ولی هر وقت هر چیز مربوط به مرگ گفته میشد (و خب در سیستم آموزش و پرورشه ما همیشه یک روتین وجود داشت و اون هم این بود که کار بد کنید آدمه بدی هستید و بعد از اینکه مردید بدبخت میشید … اگه اینجا سختی میکشی جهان بعد از اینجا راحتی میکشی … کلن انگیزهی زندگی برای ما مرگ بود) یه صدای ویز ویز توی گوش من میاومد که بعد تبدیل به یه ریتم ۳ ثانیهای کاملن منظّم میشد که تا بینهایت همینجوری تکرار میشد و فقط یا با کوبیدن سرم به دیوار و یا کلنجار رفتن ذهنی برای جایگزین کردن اون ریتم ۳ ثانیهای با یه ریتم چند دقیقهای میشد از دستش راحت شد.
سالها برای ترسام از جاودان موندن دنبال راه حل گشتم. اولین و بدیهیترین راه حل نگاه کردن به دین اسلام بود، بعد از مرگ برای من بهشت بود (پسر خوبی هستم از نظر دین اسلام) که توی بهشت ساختمونهای قشنگ، نهر شیرعسل، حوریهای باکره و اینچیزا بود، معلّممون حتّی میگفت اگه به یه مرغ که تو هوا داره پرواز میکنه نگاه کنید سوخاری میشه میافته جلوتون!! ولی خب اینها برای من لذّتی نداشت و هنوز هم نداره چون همینجا هم میتونم برای خودم بهشت بسازم و از طرف دیگه هم این سوال برام پیش میاومد که چند میلیون سال میتونم با خوردن و آشامیدن و لهو و لعب سر خودم رو گرم کنم خب؟
راه بعدی توسّط دوستم ارائه شد. تناسخ! ولی نه در اون معنی که همه میدونن. هر بار زنده میشیم و زندگی میکنیم تا یه خصلت بد خودمون رو توی اون زندگی نابود کنیم و با هربار مردن خالص شدهتر دوباره زنده شیم تا به خلوص واقعی خودمون برسیم. یهجور بازی. من به بینهایت قرن زنده موندن با یه قیافه دریک مکان ترجیحش دادم و مغایر با اعتقادات هیچ مذهبی هم ندیدمش چون تهش میشد هر کس وارد همون پروسهای بشه که دینش گفته قراره بشه.
سالها دیگه اون ته چیزی نبود که آزارم بده ولی کم کم حس کردم دارم بد بازی میکنم و مجازات بد بازی کردن رو نمیدونستم یا شاید میدونستم و نمیخواستم مجازات شم. چیزی آزارم نمیداد ولی خوشحال هم نبودم تا اینکه لاست دغدغهای که از اون سنّ کم داشتم (در اون سن من باید شیشهی همسایه رو میشکستم نه اینکه به مغزم کلنگ بزنم) رو از ذهنم پاک کرد و حالا میتونم بدون ترس، جاویدان باشم.
چرا؟ چون من و کسانی که دوستام دارند و دوستشون دارم، کسانی که کمکام کردند و کمکشون کردم قراری خواهیم گذاشت که بعد از رهایی از دنیا، هر کدوم در برزخ زیبای ذهن خودمون جادّهای بسازیم که منتهی به مقصدی یکتا باشه. جایی که با هم ملاقات کنیم و بتونیم به هم کمک کنیم تا بیگانه و گمشده از دنیا نریم. جایی که تصمیم قطعی بگیریم که تا ابد…. با هم…. جاودان…. بمونیم.
تگها
جاودانگی ، زندگی ، لاست ، مرگ ، منساسون خانوم
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۵۰ تحت Blah Blah
شعری گفتیم بعد فکر کردیم بدیم شمام بخونین کیف کنین! :دی!
O my brain,
Where art thee?
Down the drain,
In toilet maybe?
سر کلاس کی بود؟ یادم نیست! :دی!
تگها
شعرHeavy Rain
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۲۷ فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۵۹ تحت Blah Blah
شاید فقط اگر همه برای یک عمر خفه شیم و فقط به این فکر کنیم که چرا، واقعن چراااا Heavy Rain اینقدر عالیه بتونیم جواب این سوال رو پیدا کنیم!
خوشحال هستم که در دههای زندگی میکنم که این بازی ساخته شده، چون بعدن میتونم پز بدم که جزو اون کسانی بودم که اون رو قبل از اینکه دنیا رو با به وجود اومدنش تکون بده بازی کردم.
خوشحال هستم که در دنیایی متولّد شدم که Silent Hill: Shattered Memories و Heavy Rain وجود خارجی دارند.
کاشکی Origami Killer بیاد بچّهی من رو هم بدزده و بهم فرصت نجات دادنش رو بده.
تگها
Game ، Heavy Rain ، PS3 ، PSP ، Silent Hillعقاید یک مردک
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۲۲ فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۰:۱۷ تحت Blah Blah
میخوام برم توی نگاه یه دختربچهی ۱ ساله یا حتّی کوچیکتر. میگن همهچی اونجا خوشفرم تره و گاهی احمقانهتر. کسی با کسی اونجا دعوا نداره، همه رنگیان و روشن، همه یه بعد دارن اون هم نازه! توی شکم هیچ دختربچّهی ۱ سالهای هم جنین مرده نیست.
میخوام فرار کنم، آره!
P.s: یک و دو و سه و چهار و پنج و شیش.