ShayaX » Blah Blah
خانه  |  

آرشیو موضوع Blah Blah

خیارشور بشور بی‌شعور
نوشته شده توسط شایا در روز چهارشنبه، ۱۴ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۲۵ تحت Blah Blah

خب قرار شد بگم چجوری این‌جا تبدیل به این‌جا شد دوباره!
اول از همه رفتم یه نسخه‌ی جدید وردپرس دانلود کردم و بازش کردم روی دسکتاپ محترم.
بعد رفتم توی کنترل‌پنل‌ام و یه DB ساختم به‌علاوه‌ی یه User که دسترسی داشته باشه به DB محترم.
بعد اومدم wp-config-sample.php رو ادیت کردم و دیدم یه امکان جدید بهش اضافه شده که جالب‌ه! :دی!
بعد پلاگ‌این‌ها و قالب‌م رو توی wp-content گنجوندم و فایل رو RAR کردم و ftp روی سرور.
بعد دیدم File Manger محترم همش ارور می‌ده موقع Extract کردن. فکر کن ۳ بار ftp کردم تا فهمیدم فقط می‌تونه zip بسیار ساده رو Extract کنه! (از دست این آرش!) البته با tar.gz و چیزمیزای Linux‌ای اصلن مشکل نداشت چون تست کردم و جواب داد.
خلاصه سرتون رو درد نیارم وردپرس جونم رو نصب کردم و افتادم به جون تنظیمات‌ش. همین‌جوری مثل اسب همه‌ی چیزمیز‌هاش رو ادیت کردم. به‌غیر از خود وردپرس، یه سری پلاگ‌این‌ها مثل Akismet و FeedBurner نیاز به تنظیم دارن. بعدش هم مطالب‌ام رو Import کردم!
حالا نمی‌دونم این عزیز دل من چرا با تگ‌های فارسی‌م از بیخ مشکل داشت و جاشون عدد می‌داشت! و همین‌طور Description‌ه Category‌هام هم پَر شده بودن! و همه‌ی پست‌هام هم که مربوط به دسته‌ی Blah Blah بود رفته بودن توی Uncategorized!
خلاصه خر تو خری بود! که من رو واقعن از وردپرس نا‌امید کرد…
همه‌ی پست‌هام رو تک تک ۳ بار ادیت کردم. به دلیل اینکه شوت زدم و جای ویرگول انگلیسی، فارسی‌ش رو گذاشتم.
بعد تازه یادم اومد ۳ تا پست هم باید دستی اضافه کنم که کردم. بعد دیدم ای‌بابا کامنت‌های پست آخر رو هم باید اضافه کنم دستی! :دی!
دونه دونه به خودم کامنت دادم، بعد رفتم تاریخ‌های میلادی‌شون رو به فارسی برگردوندم با یه برنامه که تا الان کلی به دردم خورده و کسی خواست معرفی‌ش می‌کنم. بعد هم از طرف خودم و توی Admin دونه‌دونه بهشون جواب دادم! :دی!
به این‌جا که رسیدم فکر کردم ایول وب‌م تکمیل شد! بعد تازه یادم افتاد Gallery و سیستم Stat وب‌م (همون فضولی و Spy روی شما!) رو راه نه‌انداختم (اگه می‌نوشتم نیانداختم خیلی رسمی می‌شد!)!
بعد از اون کار گفتم دیگه همه‌چی درسته! بعد یهو یادم افتاد که کلی قالب وردپرس ۲/۲ واسه این مرز و بوم فارسی کردم قبلن! بعدش یادم اومد باید Screenshot‌هاشون رو هم آپلود کنم.
وای تازه داشتم خستگی درمی‌کردم که دیدم سیستم Live Search‌م کار نمی‌کنه و لیست آدم‌هایی که بیشترین کامنت رو دادن هم نمی‌آره وب‌م! تازه یادم اومد من هردوی این پلاگ‌این‌ها رو دست‌کاری کرده بودم! :دی! خلاصه رفتم در تاریک‌ترین دخمه‌های کامپیوترم و ورژن فارسی شده‌ی Live Search و دست‌کاری شده‌ی “چه کسی بیش‌ترین کامنت رو داده” رو از زیر خروارها خاک کشیدم بیرون و ftp کردم و نصب تا درست شد.
بعد دیدم قالب‌م Valid نیست! یادم اومد نوت‌پد خیلی آشغال‌ه و رفتم روی خط اول Header یه Delete زدم تا درست شد! (خدایا به Vim ساپورت فارسی عطاء بفرما!)
اون‌وقت بود که وب‌م کامل اومد روی دنیای پر از شگفت‌انگیزناکی‌ه اینترنت!
۲-۳ روز بعدش ArioA.com سهیل هم وارد این دنیا شد.
۲ روز بعدترش وردپرس ۲/۵ هم قدم به وبلاگ من گذاشت. دیروز هم قالب wp-org رو واسه‌ی یک پوریا ساختم که هنوز یه‌کم ایراد داره با IE ولی من از وقتی که از دست IE کارم به تیمارستان کشیده شد دیگه کمتر بهش اهمیت می‌دم!
چیزی موند که نگفته باشم؟
آهان! همه منتظر مانی منجمی هستیم که پلاگ‌این‌ش رو واسه وردپرس ۲/۵ آماده کنه. پس نگین چرا آرشیوم کار نمی‌کنه!
یه سری تغییرات هم می‌خوام توی قالب بدم که بسیار بهتر شه و چند تا محصول هم واسه فروش دارم! :دی!
حالا می‌فهمین خودتون جریان از چه قراره! :دی!
P.s : همه‌ی پست پر از “بعدش” و “تازه یادم افتاد” شد؟ اشکال نداره! شما که این‌چیزا حالی‌تون نمی‌شه! اگه حالی‌تون می‌شد اصلن نمی‌اومدین بخونین من چی می‌نویسم! :دی! نه ولی جدی حوصله‌ی هنر خرج دادن نبود. گردنم درد می‌کنه و کمرم هم داره بهش اضافه می‌شه.
P.s : اگه گفتین در عنوان این مطلب چه آرایه‌ی ادبی‌ای به‌کار رفته؟

تگ‌ها

، ، ،

Harry Potter and the Deathly Hollows
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۶ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۵:۴۵ تحت Blah Blah

ساعت ۴:۳۵ صبح‌ه و من دارم سیب می‌خورم.
تازه خوندن آخرین سری از مجموعه‌ی هری پاتر رو تموم کردم و می‌تونم به جرات بگم ازش خیلی خوشم اومده.
آره… تو ای جوان کاتلین رولینگ… به‌خاطر نوشتن کتابی به مزخرفی Harry Potter and the Half-Blood Prince می‌بخشمت و دیگه تو رو یه موجود عقب افتاده‌ی به‌درد نخور که شهرت کورش کرده و فقط بلده بچه پس بندازه نمی‌دونم.
راستش رو بخوای وقتی آخرین کلمه‌ی کتابت رو خوندم، با این‌که کلی بهت فحش دادم که اون Epilogueه مزخرف رو نوشتی، به شدت پشیمون شدم که چرا دعوت سهیل رو واسه‌ی خوندن کتاب‌ت به زبون فارسی قبول کردم.
تو دوباره همون JK شدی که بودی. همون کسی که واسه خوندن کتابش ۲ شماره به چشم‌هام اضافه شد. همون کسی که باعث شد من بفهمم زبون مادری‌ام زبونی نیست که بتونه من رو ارضا کنه. واسه این آتیش گرفتم که چرا لذت انتخاب واژه‌هات رو اصیل درک نکردم.
قول می‌دم دوباره بخونم‌ت… اصیل… چرا؟ چون کتاب رکسانا و یاسمین ساعت‌ها اشک من رو در آورد که با ۲ ثانیه فکر کردن به دلیل گریه‌ام فهمیدم چه احمقانه گریه کردم و یا چند ثانیه بیشتر به این نتیجه رسیدم که کلن خوندن‌شون از اول ایده‌ی احمقانه‌ای بوده ولی کتاب تو باعث شد فقط ۵ ثانیه گریه کنم و جوری بود که می‌دونم اگه ساعت‌ها به دلیل‌ش فکر کنم هیچ نکته‌ی احمقانه‌ای رو در اون ۵ ثانیه نخواهم دید و باید بگم به اندازه‌ی کتاب‌های Fakeای که Barb عزیز اون موقع که تو داشتی بچه پس می‌نداختی نوشت و من خوندم بهم درس زندگی داد…
فراموش‌ت نمی‌کنم J… همون‌طور که Philip رو فراموش نمی‌کنم… موفق باشی.
جوان، تو توی کتابت همه‌چیز رو کاور کردی. کتاب‌ت رو نقد نمی‌کنم چون اولن فکر می‌کنم بلد نیستم، دومن خیلی خسته‌ام و سومن هنوز باور ندارم داستانی که ۹ سال باهاش بزرگ شدم تموم شده…
حس می‌کنم یه چیز کمه… آهان… ببین J… قسم می‌خورم اگه دیگه کتابی راجع به هری بنویسی خودم شخصن ترورت کنم… برام مهم نیست به قصد کمک به کدوم موسسه‌ی خیریه روزی این‌کار رو خواهی کرد… فقط می‌کشمت…و اما ویدا… می‌دونم سعی خودت رو کردی. پس ممنون.
می‌دونم ترجمه کردن این حجم کتاب، اون هم یک‌نفری و توی این زمان کم یعنی چی. پس ممنون.
می‌دونم خودت هم نویسنده‌ای و قبلن بارها با مقایسه‌ی نسخه‌ی اصل با ترجمه‌ی تو توی ذهنم شاهد این بودم که چجوری کتاب رو همون‌طور که بوده بیان کردی. پس ممنون.
این‌حا گذشتن از سد سانسور خیلی سخت و عذاب‌آوره ولی تو یه‌جوری گفتی که همه فهمیدن. پس ممنون.
ولی کاشکی چیزی به‌عنوان رقابت سر “من زودتر ترجمه کردم!” توی این سری کتاب نبود. اون‌وقت شاید اندازه‌ی زنی که از نمایش نشخوار چند تا گاو ایده‌ی اصلی این داستان به ذهنش رسید بهت احترام می‌ذاشتم.

بالاخره تموم شد بچه‌ها…
به امید روزی که همه با کسی که دوست دارن، راز و نیاز کنن و خیلی صمیمی شن تا بتونن به طرز فجیعی درگوشی صحبت کنن این انشا رو به پایان می‌برم.

P.s : فقط به افتخار تو (J) این پست با Title و Slug مربوط به خودش پابلیش می‌شه. از این اتفاق‌ها کم می‌افته.

تگ‌ها

، ، ، ،

تراکوتا
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۶ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۰:۴۴ تحت Blah Blah

خب دیگه با نام و یاد خدا آغاز می‌کنم.
همون‌طور که می‌دونید این‌جانب مدت مدیدی تشریف نداشتم و همه‌ی شما سروران گرامی رو در خماری گذاشته بودم!
حالا این‌که کجا بودم؟:
والا خدمات پس از فروش شما عرض شود که این آقا سهیل ما یه زمانی یه خاله‌ای داشت که این خاله‌ی محترم هم یه زمانی یه پروژه‌ای داشت که ما هم یه زمانی قرار شد این پروژه رو تحویل ایشون بدیم و پولی به جیب بزنیم در حد دی‌وی‌دی! یعنی سهیل محترم فرموده بود که همچین اتفاقی خواهد افتاد! من هم که پول ندیده و محتاج، سریع در عرض سه سوت انجام‌ش دادم ولی خب چون سهیل هم طمع پول داشت قرار شد کارهای گرافیکی‌ش رو اون انجام بده که در عرض ۱ ساعت می‌شد انجام‌ش داد! ولی خب این معضل بزرگ وسعت که به قول خود مرحوم سهیل گریبان‌گیر تمامی جوانان این مملکت پهناور می‌باشد مهلت نداد و این کار هی عقب افتاد تا این‌که کلن (یاد آوری کنم که من این‌جا سبک خودم رو دارم و در حال مبارزه با تنوین‌ام!) خاله‌ی سهیل گفت من پول ندارم دیگه که بدم بهتون! منم پنج گیگابایت هاست رو که بی‌مصرف افتاده بود یه گوشه و کلی هم خاک روش بود با خرید یک عدد دامین (دامنه!) به مرحله‌ی بهره‌برداری رسوندم!
این هاست محترم که خیلی هم ناز بود واسه خودش داشت به کار خودش ادامه می‌داد که یهو دیدم ایول! اکانت ساسپند شده و آرشیو و جد و آبادش هم روش! گفتم چه کنم چه نکنم؟ که یهو مغزم (دلتون بسوزه! تازه خریدم!) بهم گفت به سراغ یار مهربون و رفیق دوست‌داشتنی تمام کاربرهای اینترنت برم! گوگل! یا بهتر بگم، Google Cache. خلاصه تایپ کردم cache:shayax.net و ۳ تا پست آخر رو که نداشتم + کامنت‌های پست آخر رو ذخیره کردم و گفتم حالا این Cacheه مهربون که هست، بعدن می‌آم بقیه کامنت‌ها رو هم سیو می‌کنم.
بعدن وقتی قشنگ بعدن شد و من عین یه پسر خوشحال رفتم و خواستم از رو Cache، کامنت سیو کنم دیدم به به! صفحه‌ی ساسپند رو می‌آره جای نوشته‌های گهربار من! خلاصه سرتون رو درد نیارم که ۴۰ و خرده‌ای از کامنت‌های پست ویرجینیا وولف و همین‌طور تمام کامنت‌های پست علی دایی بدون سبیل و Existentialism On Prom Night پَر شد! با کمال تاسف عرض می‌کنم که متاسفم! :دی! و اگه کسی بتونه بهم برشون گردونه (یعنی به‌طور اتفاقی سیو کرده باشه!) هر کاری در زمینه‌ی وب داشته باشه و بتونم براش انجام بدم حتمن و با کمال میل سه سوت انجام‌ش میدم.
بعد از این‌که هاست ترکید چون درگیر درس و دانش‌گاه بودم و همین‌طور پول هم نداشتم که برم هاست بخرم، کلن بی‌خیال این موضوع شدم و وب رو بوسیدم و گذاشتم کنار! ولی خب بچه‌ها دهان مبارک من رو قیرگونی کردن از بس گفتن کدوم گوری‌ای؟ چرا نمی‌نویسی؟ و از این چرت و پرت‌ها! :دی! و من حتی هنوز هم بعد از ۶ سال و اندی وبلاگ‌نویسی نمی‌فهمم این‌ها از چی‌ه این‌جا لذت می‌برن!
واسه‌ی برگشتن من باید به کی فحش بدین؟:
خلاصه که یکی از دوستان ناشناس به اسم سهیل که نمی‌خواست نام‌اش فاش شه به‌دلیل این‌که خودش هم می‌خواست فتوبلاگ بزنه یهو از تاق افتاد پایین وسط زندگی من که باید دوباره شروع کنی به وبلاگ نوشتن! من هم جمله‌ی بسیار معروفم رو که حتی روی کتیبه‌ی داریوش کبیر (خواننده‌هه) هم حکاکی شده رو تحویل‌ش دادم: “ببین هاست پول می‌خواد و من اگر پول داشتم کامپیوترم رو آپ‌گرید می‌کردم!” ولی گوش سهیل به این‌چیزها بده‌کار نبود! گفت هاست از من، تو فقط بنویس! من هم دیدم نمی‌تونم روی این Fanه عزیز رو زمین بندازم و همین‌طور دیدم تنور بدجور داغ‌ه و ناگهان چسبوندم! :دی!
خلاصه که آقا سهیل افتاد تو زحمت! حالا خودش هم هاست می‌گیره فوتوبلاگ می‌زنه بزودی در حد تیم ملی جوانان سوئد! من هم که خب تابلوئه کمکش می‌کنم تو طراحی و دیزاین! :دی!
می‌خواستم ادامه بدم نوشته رو و بگم که چه بدبختی‌ای کشیدم سر پیاده‌سازی دوباره‌ی سایت، ولی اگه خدا گذاشت زندگی کنم پست بعدی‌ام رو به شرح اون حرکت اختصاص می‌دم.
فقط لازم‌ه این‌جا اعلام کنم که از آقای آرش ستایشی (خداییش ببین چه کلاسی گذاشتم برات!) نهایت تشکر رو دارم که هاست رو خیلی سریع در اختیارم قرار داد. :دی!
فعلاً بای!
P.s : دلم واسه این‌جا واقعن‌ای‌ه واقعن‌ای به قول بچه‌ها تنگولیده بود! :دی!
P.s : سهیل یادته موقع خداحافظی توی وبلاگ قبلی‌م اومدم توی پی‌نوشت ازت خداحافظی کردم و گفتم ربطی به اهمیت نداره؟ تازه اختصاصی‌تر هم هست؟ خب الان هم اومدم از توی پی‌نوشت ازت تشکر کنم که هزینه‌ی هاست رو متحمل شدی. اون موقع که می‌خواستی بیای توی گروه من و ریوشار بهت به چشم یه پیتر پتی‌گرو نگاه می‌کردم ولی الان کاملن مطمئنم واسه خودت یه‌پا سام وایزی، از نوع د برویو! خلاصه که جبران می‌کنم.

تگ‌ها

، ، ، ، ،

اکسی‌توسین
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۲ آذر ۱۳۸۶ ساعت ۱۷:۳۱ تحت Blah Blah

و شیطان خندید و فرشتگان گریستند… برای روح برادر جان.*
این پست رو ۲۵ آبان نوشتم چون دلم برای خودم تنگ شده بود و از دست اینی که الان هستم خسته شده بودم و واقعن دیگه از اسمم هم حالم به‌هم می‌خورد. پس توجه شما رو جلب می‌کنم به یک عاشقانه‌ی آرام.

خیلی وقته با “شایا” حرف نزدم. خیلی وقته باهاش دردِ دل نکردم. براش نگفتم چه بلاهایی به سرم اومده. بهش نگفتم چه‌قدر بهش احتیاج دارم. آخه بدون اون من حتی نمی‌تونم دو تا جمله‌ی ساده‌ی مربوط به هم رو پشت سر هم ردیف کنم و به زبون بیارم. یادم رفته چه‌جوری بنویسم.
از اتودم… از اتود سفیدم خجالت می‌کشم. از خیانتی که به وجودم کردم، از این‌که “شایا” رو درون خودم کشتم خجالت می‌کشم. آخه با چه رویی دوباره باهاش صحبت کنم؟ آیا واقعن می‌تونه من رو ببخشه؟ توی هیچ کاری باهاش مشورت نکردم. فقط چشم‌هام رو بستم، غافل از این‌که چشم‌های خودم هم کور خواهند شد. هر کاری خواستم کردم. “شایا” از ته اون زندان سیاه، کنار اون همه تنفر، فریاد می‌زد… دوست‌ام داشت و از گفتنش ابایی نداشت. ولی من چی‌کار کردم؟ توی اون زندان تاریک شلاق‌ش زدم، تهدیدش کردم به مرگ. گفتم هیچ نیازی بهش ندارم. بدون اون آزادی دارم. بدون مواظبت اون هم می‌تونم روی پای خودم بایستم و به راه خودم ادامه بدم تا به هدف‌ام برسم. “شایا” رفت و هدف من هم با او…
دیگه نمی‌تونم به موضوعی که برام جالب نیست بیش‌از ۵ دقیقه گوش کنم.
دیگه نمی‌تونم به کسی ثابت کنم خدا دوست‌اش داره. نمی‌تونم بگم صبر کنه تا زندگی، خودش به خاک سیاه نشونده بشه و اون سوار بر زندگی.
فقط می‌تونم همون نقاب مسخره‌ی همیشگی‌ام رو به صورتم بزنم و خودم رو قایم کنم.
بدون “شایا”، من دیگر من نیستم. شاید هم اصلن نیستم.
فکر می‌کنم همین روزها “شایا” دوباره از خاکستر بلند می‌شه. من حتی واسه رسیدن به اون نور سفید هم به “شایا” نیاز دارم.
“شایا” پاشو… برخیز… فصل خش‌خش شکوفه‌های پاییزی‌ست و در این میان… جای تو خالی‌ست. برخیز و موسیقی زندگی را خوش‌نوا، در کالبد بی‌جان من بنواز.
بی اجازه‌ات عاشق شدم و بی اجازه‌تر عاشق‌ات. خود را به من بازگردان. آزادی کامل‌ات می‌دهم.

با اولین بارونی که اومد (۲۹ آبان)، با اولین هوای آبی نفتی، اولین لرزش سراسری بدنم با صدای آوریل و اولین بوی لینکین‌پارک‌ای که توی هوا پیچید تمام زندگی ام رو مرور کردم. در یک ثانیه. یک پلک. درست حدس زدید. “شایا” برگشت. بدون امی، مایک و چستر. توی زندان بهش یاد دادن قدر گوش‌هاش رو بدونه و به صدای خیانت‌کارها گوش نده.
“شایا” تو دیگر “شایا” نیستی، تو یک شایا هستی، پاییزی دیگر.
بدرخش… درخشان‌تر از خورشید… بدرخش الماسِ روانیِ من.*
P.s : اون دو خط نوشته‌ای که با * مشخص شدن © دارن. من، کریس و دیوید. البته © من رو می‌تونید نقض کنید. این‌جا همه‌ی کارهای من تحت لایسنس GPL هستن!
P.s : یعنی من هیچی “:دی” نزدم؟! عجب دنیایی شده! :دی!
P.s : اگه گفتین “شین” مِثلِ چی؟

تگ‌ها

، ، ، ، ،

علی دایی بدون سبیل
نوشته شده توسط شایا در روز شنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۲۳:۱۴ تحت Blah Blah

امروز “روز جهانی بهترین دوست” است. می‌خواستم بهت بگم تو بهترینِ بهترین دوستای من هستی و فقط و فقط تو رو اندازه‌ی تمام کهکشان راه شیری دوست دارم.
این پیام رو اگه بهم برگردونی می‌فهمم Send To Allش کردی چون می‌دونم هرچی دم دستت میاد Send To All میکنی. پس نتیجه می‌گیرم اندازه‌ی نخودچی کیشمیش هم دوستم نداری. اگه هم بهم برش نگردونی فکر می‌کنم هیچ رابطه‌ای رو بین‌مون حس نمی‌کنی. حالا تصمیم با خودته! گور مرگت هر غلطی دلت می‌خواد بکن! واسه من هیچ فرقی نداره چون من همون نتیجه‌ی منفی خودم رو از کارت می‌گیرم.
* یه روش جدید واسه شما آقایان و خانم‌های محترم که دهن طرف مقابل‌تون رو توی رابطه سر این‌که “تو من رو دوست نداری، اگه داری ثابت کن!” آسفالت کنین و مخش رو بذارین توی فرغون و بعدش بندازین زیر یه درخت کنار پیاده‌رو تا سگ‌های ولگرد محله روش کارهای بد بد بکنن.
P.s :‌ با تشکر از مهدی شهری برای انتخاب عنوان. :دی!

تگ‌ها

، ،

Existentialism On Prom Night
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۷ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۲۳:۵۴ تحت Blah Blah

هر وقت ما داریم به قصد علم‌اندوزی برای تغییر دنیا به طویله‌ای قابل تحمل‌تر از خونه به سمت جایی حرکت می‌کنیم چند تا فرشته‌ی مهربون میان و ما رو سوار بال‌های سفیدشون می‌کنن و تا اون‌جا می‌رسونن.
داستان قشنگی‌ه، ولی بذارید همین‌جوری داستان بمونه. چون اگه به واقعیت بپیونده دیگه نمی‌تونیم واسه دیر رسیدن دلیل بیاریم که پشت ترافیک مونده بودیم. هر چند که چه دلیل بیاریم چه نیاریم فرقی به حال اون استاد عزیز نمی‌کنه.
یه بار بیش‌تر نشده دیر برسم، ولی فکر کنم فردا به تیر غیب دچار می‌شم و احتمالن یه ضربه‌ی محکم از چوب خدا رو روی صورتم احساس می‌کنم.
می‌دونید اول فقط به قصد نوشتن یه P.s این Document رو باز کردم و این سومین باری‌ه که دارم ”P.s” رو از اول پاراگراف حذف می‌کنم؟ فکر کنم الان دونستید.
واقعن نمی‌تونم تصور کنم خواننده‌ای به نام Hillary Duff، هنوز که هنوزه داره من رو با آهنگ Come Clean به فضای لایتنهی (نمی‌دونم چرا از این عبارت عربی استفاده کردم.) می‌بره و با ستاره‌های آسمون محشور می‌کنه.
چون واسه مسابقه جایزه‌ای در نظر نگرفته بودم نتیجه می‌گیریم هیچ‌کس برنده نیست! از همه‌ی شما دوستان عزیزی که وقت، پول و فسفر مغز خودتون رو در راه کامنت گذاشتن برای من هدر دادید کمال تشکر رو دارم و همین‌طور براتون متاسفم، همین‌جوری واسه خنده.
همون‌طور که احتمالن خودتون متوجه شدین سیاوش عزیز کلی از این حرکت من (همین دزدی قالب) شاد شد و خنده کرد (این‌ها رو نمی‌دونستین؟) و با کمال میل بهم اجازه داد از این قالب استفاده کنم. حتی یه پیشنهاد بی‌شرمانه هم بهم کرد! گفت می‌تونم اون کپی‌راست (درست خوندین) رو از بالای صفحه بردارم که من به شدت رد کردم.
راستی اگه چشم‌های مبارک‌تون رو باز کرده باشین متوجه شدین که بخش جدیدی به نام گالری به سایت اضافه شده. این بخشِ بسیار زیبا، خیلی زیباست! فقط یه مشکلی داره، نمی‌دونم کجای کدش از یه لغت استفاده شده که باعث ف‌ی‌ل‌ت‌ر شدن اون Ajax Loader می‌شه که باید اون عکس‌های بسیار زیبا رو نشون‌تون بده. پس اگه دیدین هرچی روی یکی از گالری‌ها کلیک می‌کنین عکسی نمایش داده نمی‌شه به من فحش ندین و به جای http از https عزیز استفاده کنین.
همه اینایی که این بالا گفتم به زبونِ زیرِ آبگوشتی: اگه دیدی عکس‌ها نمی‌آن خودت رو ناراحت نکن و از این لینک برو توی گالری.
برای حسن ختام یه سوال بسیار فنی از همه‌ی شما عزیزان دارم: این خادم‌های مساجد، وضوخانه‌ها و شاشگاه‌های اوقافی واقعن چجوری می‌تونن این حجم کثافت مستراح‌ها رو تحمل کنن؟ ایران رو می‌گم‌آ! آخه ما حتی عادت نداریم خودمون رو بشوریم، چه برسه به مزینات‌مون.
اگه نشستین کلی فکر کردین و دیدین از جواب دادن به این سوال عاجز هستین احساس پوچی و ‌به درد لای جرز دیوار هم نخوردن نکنین، به جاش به من بگید چند بار بعد از استفاده از مستراح عمومی آب ریختین تا مزینات‌تون بره ته چاه مستراح و در آخر دوباره به طبیعت برگرده؟ (قبلن در مورد این چرخه‌ی متحیّرالعقول‌ناک توضیح دادم.)
P.s : فرانسوی‌ها عطر رو اختراع کردن که دیگه حموم نرن. © بای Mad-Girl.
P.s :ادیسون یه شب ار خواب بیدار شد بعد یه موقعی برق رو اختراع کرد.

تگ‌ها

، ، ، ، ،

ویرجینیا وولف
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰:۳۷ تحت Blah Blah

یه انسان وبلاگ‌نویس اگه یه کم فعال باشه، در طول حیات وبلاگی‌ش به انواع و اقسام قالب‌ها و طرح‌ها بر می‌خوره! حالا این انسان وبلاگ‌نویس اگه اسم‌ش شایا باشه… چی؟ نمی‌شه؟ آها! خب اون “انسان”‌ش رو حذف کنید! :دی!
خب می‌گفتم! اگه اون وبلاگ‌نویس اسم‌ش شایا باشه علاوه بر نگاه کردن سعی می‌کنه ببینه طرف چه‌جوری تونسته همچین چیزی رو ارائه بده.
شایا همین‌جوری ساده‌ترین زبون‌های برنامه‌نویسی وب رو یاد گرفت! :دی! HTML و CSS :دی!
این وبلاگ‌نویس ما که بسیار هم خسته، زخمی و به اصطلاح پیر وبلاگ‌نویسی هست، تا به حال صدها قالب برای انواع و اقسام سیستم‌های وبلاگ‌نویسی دیده و یه کم کمتر از صدهاتاشون رو واسه این و اون و همین‌طور خودش ترجمه کرده! اون عزیزانی که من و وبلاگ قبلی‌م رو می‌شناسن (وبلاگ رو هم باید شناخت خب!) اگه یه کم به مغزشون (سوژه‌ی کامنت Mad-Girl جور شد! :دی!) فشار بیارن حتمن یادشون می‌آد که شده بود من در هفته ۳ بار قالب عوض کنم! :دی!
اون موقع هیچ طرحی ارضام نمی‌کرد! البته از همون اول هم دنبال جنگولک‌بازی و صفحه‌ی سنگین و کدهای جاوا و اینا نبودم! ولی خب…
اه چه‌قدر حرف می‌زنم! :دی!
همه این‌ها رو گفتم که ته‌ش قالب جدیدم رو بذارم روی سایت و باید بگم که این قالب تا ابد روی این وبلاگ خواهد موند، چون من در طول ۵ سال وبلاگ‌نویسی (وارد سال ششم شدم!) تا به حال هیچ‌جا ترکیبی به این درستی از زیبایی و سادگی ندیدم! البته همه چیز بستگی به اجازه‌ی دوست خوبم سیاوش داره! چون درست‌ه که من برای ترجمه‌ی قالب برای وردپرس ساعت‌ها وقت گذاشتم ولی طراح اصلی قالب اون‌ه! :دی! پس بیایید همه فینگرهایمان را کراس کنیم به این امید که سیاوش اجازه بده! :دی!
خب حالا می‌رسیم به بحث شیرین…
متاسفم، هیچی برای در میون گذاشتن با شما ندارم! :دی! فقط بگم که چند پست قبلی همه در یک روز نوشته نشده‌اند. همین و بس!
آها یادم اومد!
اون لیست کسانی که بیش‌ترین نظر رو داده‌اند می‌بینید؟ :دی! سعی کنید نفر دوم شید، ممکن‌ه جایزه بدم! میدونم نمی‌تونید اول شید، واسه همین می‌گم دوم! :دی!
اون لینک‌دونی دوستان هم به مرور پر می‌شه اگه خدا بخواد.
به‌زودی یه فرم تماس هم می‌سازم که می‌تونید هرگونه درخواست شرعی، غیر شرعی، اخلاقی، غیر اخلاقی، مردانه و نامردانه رو ازم داشته باشید تا براتون انجام بدم. پیشنهاد (پیشنهادات) شما پذیرفته می‌شود. با انتقاد (انتقادات) شما هم به شدت موافق هستم. فحش هم می‌تونید بدید. :دی!
به جای خوندن این وبلاگ شخصی برید یه کم…
بس‌ه!
فعلاً بای!
P.s : بیایید دست در دست هم دهیم و… :دی! چه حالی می‌ده مردم رو بذاری سر کار!

تگ‌ها

، ،

بانک آفرین کاران
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰:۳۴ تحت Blah Blah

تو رو به خدا بیایید یاد بگیریم در ماه مبارک رمضان، به هنگام تناول سحری، توی اون شیکم وامونده سیر و پیاز نریزیم!
به خدا قسم ملاک روزه‌داری سربلند بیرون اومدن انسان از آزمایشِ مقایسه‌ایِ بویِ دهان با چاه مستراح امام زاده صالح نیست!
چند وقت پیش که می خواستن بی‌هوشم کنن با خودم گفتم اگه برم تو کما و چندین سال بعد به هوش بیام ممکن‌ه همه چیز خفن و فضایی شده باشه! از این کامپیوتر خفن‌آ ساخته شده باشه که Touchable هستن و صفحه‌شون روی ذرات هواست! بعدش به یه موضوع دیگه فکر کردم و کلی خورد تو حالم!
متوجه شدم مردم ایران تا اون موقع گاو خواهند موند! پس نتیجه شد بهتر‌ه همون‌طور بی‌هوش بمونم!
P.s : فراموش نکنید که ما توی کشوری زندگی می‌کنیم که آهنگ High Hopes رو روی تبلیغ داروی ترک اعتیاد پاورتاپ می‌ذارن! تازه چیزی از Eternal نمی‌گم که روی کرم ترک پای دپی گذاشتنش چون حق‌ش بود! :دی!

تگ‌ها

، ، ،

Protected: تابستون کوتاهه
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰:۲۹ تحت Blah Blah

This post is password protected. To view it please enter your password below:


تگ‌ها

، ،

دمای کارائیب
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰:۲۳ تحت Blah Blah

سیفون توالت فرنگی و دکمه‌ی Restart کامپیوتر یک شباهت عمده دارن و اون اینه که جفت‌شون رو برای شروعی دوباره فشار می‌دیم. (یه سری آدم‌ها سیفون خونه‌شون کشیدنی هست که اون بحث‌ش جداست!) ولی اگه فکر کردید جفت‌شون یه چیز هستن باید بگم زکی خیال باطل! این دو تا علاوه بر شباهت به این ملموسی، یه اختلاف فاحش دارن!
اگه دکمه‌ی Restart رو زدی هنوز می‌تونی روی بازگشت حساب کنی! بستگی به سرعت عمل‌ت داره، می‌تونی سریع دوباره فشارش بدی تا از Restart شدن جلوگیری کنی. ولی…
قبل از این‌که سیفون رو بزنی باید خوب فکر کرده باشی! چون دیگه راهی واسه بازگشت نیست! همه چیز به فاضلاب راهی می‌شه و ته‌ش هم به دامان پاک طبیعت ریخته می‌شه تا ناپاک‌ش کنه! مگر این‌که دستت رو بکنی توی توالت و جلوی سوراخ رو بگیری! یعنی به زبان ساده خودت رو به لجن بکشی دوباره!
P.s : وای چه خوب شد سیفون‌ت رو کشیدم!

تگ‌ها

، ، ،