خانه  |  

آرشیو موضوع Blah Blah

فنجون خالی
نوشته شده توسط شایا در روز چهارشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲:۱۶ تحت Blah Blah

نمی‌دونم باید خوش‌حال باشم یا ناراحت، ولی حلقه‌ی دوست‌هام داره ثانیه به ثانیه کوچیک و کوچیک‌تر می‌شه.
از خیلی جهات خوب و عالی‌ه، از خیلی جهات هم سیاه و بد.
شاید این است زندگی، شاید این نیز بگذرد، شاید زمان درست‌ش می‌کنه و شاید یه جمله‌ی تهوّع‌آور دیگه!
مهم نیست ولی، هر کسی رو بکش‌ام خودم زنده‌ام در عین نفس نکشیدن . . . شاید! :دی!

تگ‌ها

، ،

ماست میوه‌ای
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۰۰ تحت Blah Blah

بماند که چجوری شد این‌همه وقت این‌جا تعطیلات بود و همه رفته بودن آفتاب بگیرن! بماند که چقدر سر و کلّه زده شد که این‌جا درست شه ولی باز هم درست نشد؛ وسط امتحان‌های خوب و قشنگ زایش‌گاه بود که حس پوچی و نداشتن شایاx.نت‌ام شدید شد و با خودم گفتم که باید کاری کرد و راه‌ش انداخت! حس کردم چیزی از وبلاگ‌نویسی باقی نمونده و من باید رسالت خودم رو از سر آغاز کنم و شما رو دوباره با دنیایی سرشار از هنر و ادبیات و سرگرمی و … آشتی بدم! حس کردم جای یه جا که همه‌ی دنیا توش جمع بشن خالی‌ه و گفتم به شما دوستان این لطف رو بکنم و از جیب و جون خودم براتون مایه بذارم شاید پس‌فردا ترشی نخوردین و این‌جا هم اومدین و بعد یه چیزی (حالا هر چقدر هم کم ارزش) شدین از صدقه سری‌ه من! :دی!
نه ولی حالا جدا از شوخی دل‌ام خیلی واسه این‌جا و خوانندگان‌ش تنگولیده بود. دل‌ام واسه قالب سفید جون‌ام، واسه جواب دادن به کامنت‌های دوست‌هام و از همه بیشتر واسه Search Result‌های مردم‌ای که باهاشون می‌آن این‌جا تنگ شده بود! :دی! این شد که به فکر راه انداختن‌اش افتادم و در به در به دنبال هاست گشتم! :دی! تا این‌که یه روز که داشتم توی کانال ubuntu-ir می‌چرخیدم واسه خودم یه نفر یه جا رو پیشنهاد کرد و گفت خوبه و من هم فعلن از همه چیزش راضی‌ام! :دی! مراحل خرید رو هم بگم؟ :دی!
رفتم سایت‌ش ثبت نام کردم بعد خرید آن‌لاین کردم که ۱۰ درصد هم تخفیف بده، بعد یادم اومد پول تو حساب ندارم! ۵ شنبه بود، دویدم رفتم بانک و مقادیری پول در حساب‌ام ریختم و اومدم خونه پرداخت کردم، کمتر از ۵ ثانیه بعد اطلاعات هاست برام اومد و من هم شروع کردم به انجام کارهای مورد نیاز. برای مثال ای‌میل و فورواردر ساختم و تنظیم کردم، دیتابیس ساختم و از این کارا، در کمتر از ۲ ساعت هم DNS تنظیم شد و شایاx.نت قابل دسترسی (حذف به قرینه‌ی لفظی!). بعد رفتم توی کامپیوتر بک‌آپ سری قبل رو پیدا کردم و prefix دیتابیس رو از توی فایل sql بعلاوه‌ی username تغییر دادم و sql رو آپلود! بعد هم وردپرس رو ریختم و قالب سفید نازم رو و بعد یه‌کم هم دست‌کاری کردم همه‌چیز رو، از جمله فیدبرنر و سایت‌مپ و این آت‌اشغال‌ها! :دی! بعد تا ۲ روز گوگل من رو نمی‌شناخت کلاً و توی سرچ ریزالت‌ه کسی نبودم، ولی بعد به شدّت مردم هجوم اوردن و از اون‌ور هم خنده به من هجوم اورد! :دی! هنوز توی فنتسی‌های س×ک×س×ی مردم موندم من! :دی! یه دوست خوب هم از گوگل سوال پرسیده بود که: “آلبوم نمی‌خواد بده لینکین پارک؟” و گوگل من رو به‌عنوان جواب سوال معرّفی فرموده بودند! :دی!
خلاصه! سایت با بدبختی (کلّی سانسور کردم بدبختی‌ها رو! چون می‌خواستم بگم‌شون همه‌اش فحش می‌شد به ویندوز!) اومد بالا و من کلّی ذوق و این‌جور چیزها! یه سری یادداشت که از قبل مونده بود رو اضافه کردم و دوست‌هام هم که کم نذاشتن از اومدن و نظر دادن و این چیزها! :دی! بعد الان هم به این دوستان خوبم یه سری امکانات خفن از جمله هاستینگ و آپ‌لود سنتر و چت و این چیزها (چقدر گفتم “این چیزها) دادم که حال‌ش رو ببرن! :دی!
خلاصه‌ی دوم هم این‌که همین دیگه! من اومدم، به من تبریک بگین و برام دست بزنین و در همین حد!
P.s: نمی‌دونم چرا اصلن خوش‌ام نیومد از این یادداشت! شاید چون خسته شدم از بس هی به خودم خوش‌آمد گفتم! :دی!
P.s: ادامه‌ی داستان؟ کدوم؟ یادم نمی‌آد! :ســــــــــــــوت!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ، ، ، ،

Protected: پراکنش
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰:۴۲ تحت Blah Blah

This post is password protected. To view it please enter your password below:


تگ‌ها

، ، ،

سولو
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲۱:۲۴ تحت Blah Blah

دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره دلش برای چیزی تنگ شه،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره این‌قدر احمق باشه که دل‌ش واسه چیزی تنگ شه که نباید بشه،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره حق داشته باشه چون حقّ‌ای نداره که داشته باشه، حتی اگه خودش هم فکر کنه حق داره این‌قدر احمق باشه که فکر کنه حق داره دلش واسه چیزی تنگ شه که نباید بشه باز هم حق نداره،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره تنها باشه، و اگر شد حق نداره از تنهایی بمیره، و اگه مرد مرده،
دل‌ام واسه خیلی چیزا تنگ شده که خیلی از این خیلی‌ها رو نباید گفت، ولی گفتنی‌ها به شرح زیر است:
شایاx.نت‌ام، توییتر ام، نیم‌فاصله‌ای که فیس‌بوک احمق قبول نمی‌کنه، کامپیوتر قدیمی‌ام که افتاده گوشه‌ی اتاق‌ام، بارون‌ای که توی ولیعصر می‌اومد و زیرش Eternal‌ه Amy Lee‌ی فاحشه مو به تنم سیخ می‌کرد، ولیعصری که گه زده شد توش از هر جهت‌ای که قابل تصوّر و غیر قابل تصوّر باشه، شایا.پرشین‌بلاگ.کام ام با اون همه خاطره‌ی خوب و آشغال که شایا تجلّی‌ه فلان فلان شده با مدیران ارشد(!!) پرشین‌بلاگ ریخت رو هم و ازم دزدید (هر چند که هم بک‌آپ دارم ازش هم آدرس داره روی پی‌بی)، لانگست جرنی، خواب راحت، پراید سقید مهدی وقتی پنج صبح دو تا تق تق می‌کنه (دو تا ترک می‌ره جلو توسط دست مهدی) و بعد می‌خونه “خط می‌کشم رو دیوار، همیشه روزی یک‌بار”، جی‌اسمارت‌مینی و حماقت‌های ما و من، “آقا قفل این‌جا کجا می‌فروشن؟” واسه این‌که نفهمه می‌خوایم ازش عکس بگیریم . . .
الان فهمیدم گاهی آدم واقعن هیچ حقّی نداره و دنیا این‌قدر . . . بی‌چاره دنیا، هرچی می‌شه گردن‌ش می‌اندازیم، بی‌چاره ما که گینی‌پیگ‌ای بیش نیستیم واسه این دنیا و آدم‌هاش، بی‌چاره کاما که جمله‌های کوتاه و بلند من رو از هم جدا می‌کنه به امید رسیدن به یه پریود
تمام، سه و بیست دقیقه‌ی بیست و هشت شهریور ماه هشتاد و هشت همراه با باخ و شروع آر یو در ه آکوستیک‌ه آناتما!
P.s : دیروز تهوّع‌ای داشتم دیرینه، خیلی آشنا، ۲ سال پیش، همین روزها،
P.s : بی‌چاره کاما که به پریودش نرسید
P.s :   ،   . :چشمک!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ،

سفت، پَهن، یه گُه
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۲۶ تحت Blah Blah

روزی روزگاری مورچه‌ای قرمز روی درختی قهوه‌ای در جنگلی سبز واقع در وسط کویری پر از خاک و شن و این‌ها زندگی می‌کرد. مورچه بسیار قرمز بود و به همین واسطه زبانی سرخ داشت و نیز طرف‌دار تیم منچستر یونایتد و گاهی اوقات هم پرسپولیس بود. او بر روی شاخه‌ای از درخت برای خود جولان می‌داد و بسیار خوش‌حال و شاد و خندان بود که کلّ درخت سرای اوست و صبح تا شب آواز می‌خواند که “چو شاخه نباشد تن من مباد!”. روزها بیکینی مردانه می‌پوشید و آفتاب می‌گرفت، ظهرها ساندویچِ گوشتِ خوکِ مورچه‌سایزِ فقط ۱ آمونیاک و ۹۹ قطره‌ای می‌خورد و شب‌ها DVD‌های مستهجن کمپانی Antwood رو که از Anternet دانلود می‌کرد در دستگاه سینمای خانگی خود با صدای دالبی ۱۲ به ۱ و در تلویزیون فول اِچ‌دیِ ۲ اینچ‌ای (توجه کنید داریم درباره‌ی مورچه حرف می‌زنیم، ۲ اینچ برای مورچه از پرده‌ی سینما برای شما گنده‌تر می‌باشد است! این رو برای اون دسته از آدم‌هایی که سندرم داون دارن و این‌جا رو به‌طور اتفاقی دارن می‌خونن ذکر کردم، اگر شما این سندرم رو ندارید و متوجه نشدید ۲ اینچ برای مورچه می‌تونه بزرگ باشه صد‌در‌صد خودتون رو در اسرع وقت به یک دکتر فوق تخصٌص مغز و IQ معرّفی کنید تا یک خانواده رو از شرّ خودتون خلاص کنید! جلبک!) همراه با کلّی چسِ مورچه (Popcorn خودمون!) تماشا می‌کرد.

سال‌ها گذشت تا این‌که روزی مورچه فهمید خیلی تنهاست و هیچ‌کس را ندارد تا بتواند او را هم در این کارها شریک کند و دوتایی حال‌ش رو ببرند. مورچه صبح‌ها دیگر بیکینی نمی‌پوشید چون آن‌قدر گوشتِ خوکِ مورچه‌سایزِ فقط ۱ آمونیاک و ۹۹ قطره‌ای خورده بود که شکم‌اش اندازه‌ی گیدورا شده بود و دیگر هیچ بیکینی مردونه‌ای برای سایز او وجود نداشت. برای ظهر چیزی کوفت نمی‌کرد چون شما سندرم داون دارید! و شب‌ها نیز دیگر به‌سمت سینمای خانگی‌اش نمی‌رفت چون اپیزود آخر سیزن پنج LOST دمار از روزگارش درآورده بود و نیز نمی‌توانست با این حقیقت که باید هشت ماه تمام برای دیدن اپیزودی جدید از LOST صبر کند کنار بیاید و صبح تا شب به جای شعر میهن‌پرستانه‌ی قبلی به خانواده‌ی J.J. Abrams فحش‌های رکیک می‌داد. زندگی مورچه به همین روال می‌گذشت تا این‌که روزی از تخت Queen Size‌اش بیرون آمد، مسواک زد، iPod خود را برداشت و پس از ۱۰۸ بار گوش دادن به آهنگ Goodbye Cruel World اثر Pink Floyd خود را از برج شاخک به پایین پرتاب کرد و دار فانی را وداع گفت. به‌همین جهت مجلس ختمی در بیابان به صرف شیون، زاری و جیغ برگزار خواهد شد. دیدار شما مایه‌ی تسلّی خاطر بازماندگان است.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸، کتابخانه‌ی زایشگاه!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ،

بهمن
نوشته شده توسط شایا در روز چهارشنبه، ۲۳ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۵۶ تحت Blah Blah

شاید باید اینجا رو آپدیت کنم خالی از هر استرس از هر نیم فاصله از هر دغدغه از هر چیز دیگه! مثلاً اینکه حتماً کامنت اول رو مدگرل بده! مدرسه داره درس می خونه نمی تونه کامنت بده خب الان! :دی! یا حتی اینکه بیام جواب بدم که چرا داستان رو ادامه نمیدم!
تمام شب رو بیدار موندم، یعنی هرچی دیروز خوابیدم که به لایف‌استایل قبلیم برگردم، کمبود خوابم جبران شه، زدم دیشب خرابش کردم . . .
داره مثل سگ بارون میاد من هم جشن گرفتم! خونه رو کردم پارتی! برگشتم به روزهای بارونی قبلاً پیشای زندگیم . . . اون موقع که سه نقطه بودم همیشه . . . اون موقع که لینکین پارک گوش میدادم و به خودم افتخار میکردم که جواد یساری گوش نمیدم! اون موقع که امی لی رو می پرستیدم! پوووف!
داره بارون میاد و اینجا پارتیه و من هم واقعاً لینکین پارک گوش میدم و برام جالبه که چرا هنوز بعد از این همه سال ترک لینکین پارک همه ی لیریکسها رو حفظم! واقعاً چرا؟ من که احمق شده بودم، من که اسمم هم یادم می رفت همیشه! من که ۲ تا جمله رو بدون ۱ ساعت فکر نمی تونستم بگم! ای بابا! چرا این داره اینقدر گریه دار میشه!؟ In The End . . .
هوا بدجور آبی نفتی شده . . . خیلی وقته این حس رو فراموش کردم، این بو رو . . . بوئی که همیشه با اونسنس و لینکین پارک و آوریل استنشاقش کردم . . . با Eternal درکش کردم! چه راحت خودم رو به پینک فلوید و دار و دسته ش فروختم! به آناتما و بلک‌فیلد و کوئین و دریم تئاتر و . . . کی می تونه جای این گروه های درپیتی که من یه عمر باهاشون سر کردم رو بگیره آخه؟ کی می تونه جای جیغ های مسخره ی چستر بنینگتون یا زرناله های امی لی رو بگیره؟ هیچکس! سروش هیچکس نه!
یاد اون پلی‌لیست ام افتادم! پلی‌لیست آرامش ام!! کیور فور دا ایچ، سشن و کنجی اینسترومنتال (تایپ کلمه ی اینسترومنتال چقدر باحاله! :دی!)
همینطور که سرما داره بدنم رو بی حس می کنه کم کم دارم به این نتیجه می رسیدم که شاید باید می خوابیدم که دوباره اینطوری بیدار نشم، به هرحال نمی خوام و می دونم هم چون نمی خوام نمیشه که بشه و من ال‌پی رو به هر کوفت و زهرمار دیگه ای ترجیح بدم! درسته همیشه ال‌پی رو واسه صدای مایک و خل بودن هان دوست داشتم ولی خب مگه آزار دارم؟ فرت ماینر گوش می دم و پلی‌لیست آرامش! هر چند که کی می تونه الان من رو از ساندترکهام جدا کنه؟
فقط محسن نامجو گوش ندین بچه ها، دارم از Exaile متنفر می شم دیگه! فقط IDv3 حالی ش می شه! خاک بر سر . . .
Why I never walked away? Why I played myself this way . . .
صدای رعد و برق دوبار ترسوندتم!
واسه هیچکس توی وبلاگ ام مهم نبود بدونه من کجام تغییر کرده! هیچکس نپرسید! ابلیس هم نپرسید حتی تتلو . . . متاسفم! جفت . . .
پاهام کاملاً بیحس شدن الان از سرما . . . مثل اون خانومه شدم توی فونتین . . . :دی! خدا فربید!
من دیگه اونسنس گوش نخواهم داد! به جاش پینک و ویدین تمپتیشن گوش خواهم داد! حتی اگر نداشته باشمشون گوششون می دم! پووف! پوریا این پوووف رو چند می فروشی؟ من که صبح تا شب استفاده می کنم، حق کپی راستش رو بده بیام بخرم ازت راحت کنم خودم رو! عمراً تا اینجا بخونی و این رو ببینی! ۴ تا خط اول و آخر رو خوندی و ول کردی، از کامنت هم که فارغ ای!
ساندترک فیلم استی واقعاً اون چیزی نبود که انتظارش می رفت باشه، فکر می‌کنم یکی داره زنگ در خونه رو می زنه ولی همه کلید دارن، پاهام بیحس ان خب نمی تونم برم ببینم کیه، ولی کسی نیست چون توهم زیاد می زنم موقع با صدای بلند آهنگ گوش دادن! نخ سوزن اگه صدای موسیقی بارون بک زمینه ی آهنگ باشه و صاعقه هم هوا رو روشن کنه!
زنگ زدم به سهیل عوضی بگم حرفم رو پس می گیرم، ساوت پارک مزخرفترین انیمیشن تاریخ جهان نیست! خوبه فقط واسه کسی که تو باغ فرهنگ آمریکا و اروپا و مدیا و این چرت و پرت ها نباشه خیلی فهمیدنش سخت می شه! مثلاً واسه یه اپیزود باید آدم ۱۰ تا ویدئوی یوتیوب رو دیده باشه تا بخنده! همه مثل من خوره ی نت نبودن با دایل‌آپ که دیده باشنشون خب! LEAVE BRITNEY SPEARS ALONE !!! در صورتی که سیمپسونز (می دونم پ کامل تلفظ نمیشه! پوووف!) رو زیاد نباید تلاش کرد تا بشه خندید بهش! بر نداشت!
Breakin the Habit چقدر باهات دویدم! چقدر باهات رکاب زدم! یه روز حتماً صدای ضبط ماشینی رو تا ۱۲۰ می برم و آدمی زیر می کنم، قول مردونه!
I think I’m gonna throw up . . . AGAIN
شاید بعداً ادیت کردم این پست رو و نیم فاصله ها و مشکلات نگارشی و املائی ش رو حل کردم، یه نفس نوشتمش نمیدو‍نم چی نوشتم هنور و نمی خوام هم بدونم!
P.s : من در این پست سعی کردم تمام پریشونی خاطر خودم رو به تصویر بکشم، امیدوارم موفق بوده باشم! :دی! پس کیدز، استی این اسکول :چشمک!
Numb تموم شد مثل این پست و همینطور هوس من به گوش دادن ال‌پی! سال بعد، حال بعد، بارون بعد، هوای بعد . . .
شایا . . . OUT!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

لازانیا
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۱۶ تحت Blah Blah

برای ثبت در تاریخ، شایا بهترین روز زندگی‌ش رو سپری کرد! :دی!
بالا برین پایین بیاین هم نمی‌گم چی چرا کِی کجا با کی چه‌جوری!
P.s : مرسی سهیل خیلی به موقع MP3‌ه این رو دادی بهم! :دی! Santana – Black Magic Woman

تگ‌ها

، ، ،

بربری هشت‌ضلعی
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۲ دی ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۴۲ تحت Blah Blah

سکوتی مرگ‌بار همه‌جا را فراگرفته بود. سحر ترسیده بود، به‌طوری‌که حتّی نمی‌توانست چشمان‌اش را باز کند. سکوت آزارش می‌داد. سحری که یک ثانیه از عمرش را هم بی‌صدا سپری نکرده بود حال اسیر سکوت شده بود. چشمان‌اش را گشود. انگار لامپ‌ای مهتاب‌ای استارت زد و روشن شد. تا چشم کار می‌کرد همه‌جا سفید بود. رنگ ماه منتها بدون چاله و چوله! جرأت نداشت حتّی جیغ بزند، انگار که صدایش گناهی باشد که قداست سرزمین را زیر سؤال برده و جانور درّنده‌ی محافظ آن را بیدار کند. گیج بود و تنها چیزی که به یاد می‌آورد دستی لطیف، سرد و سفید بود که دهانش را برای همیشه قفل و او را از شدّت ترس بی‌هوش کرد. متوجه وضعیّت‌اش نمی‌شد. این‌که کجا بود و زمان چه بود و غیره سؤالاتی دور از جواب در ذهن‌اش به‌نظر می‌رسیدند. پس از مدّتی آرام شد. چیزی راجع به آن مکان وجود داشت که او را آرام کرد. ناگهان دیگر نمی‌ترسید. حال می‌توانست دهان‌اش رو بگشاید و جیغ بزند تا شاید دیوار بی‌انتهای این سرزمین بشکند و نجات پیدا کند. دهان‌اش را گشود ولی جیغ نزند، یا بهتر است بگویم نتوانست جیغ بزند. فضای آرامش‌بخش محیط او را سرخوش کرده بود. “هیشکی این‌جا نیس؟” و آن‌گاه بود که شبح دختری زیبا را دید که از دور به او نزدیک می‌شد. سحر نمی‌ترسید. سحر خوش‌حال بود. سحر امیدش بازگشت. “ســــانــــاز! ســــانــــاز!”
دختر زیبارو در دوردست که در یک‌چشم‌به‌هم‌زدن جلوی سحر خود را ظاهر کرده بود پاسخ داد: “ساناز عمّه‌ته! اسم من مری ه!”
و فکّ سحر با زمین تماس پیدا کرده و خود نیز به شدّت گرخید.
فعلاً بای!
P.s: کی می‌دونه مری اسم کی‌ه و چرا سحر گرخیده؟ جایزه داره واقعن این‌دفعه! قسمت سوم معلوم نیست کِی نوشته شه، تا اون موقع فکر کنین و جواب بدین! آفرین!
P.s: یه پست داشتم که قبل از این بدم ولی دیگه تاریخ مصرف‌ش گذشته بود یه‌جورایی! وصیّت می‌کنم یه روز بعد از مرگ‌ام که یه کتاب از کارهام چاپ شد توش اون یادداشت رو بگنجونن! :دی!

تگ‌ها

، ، ، ، ،

ویل اسمیت
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۲۴ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۱۳ تحت Blah Blah

Shaya will change, soon is changing . . .
Shaya did some homework, [Dec 15, 08]
Shaya thought a little, [Dec 15, 08]
Shaya wrote a bit, [Dec 15, 08]
Shaya watched the first snow of the year and walked under it, [Dec 16, 08]
Shaya is quitting tweeting, [Dec 17, 08]
Shaya was tempted to drink vodka, [Dec 18, 08]
Shaya watched Claymore (Episodes 1 to 20) and The Simpsons (Season 1), [Dec 19, 08]
Shaya finished writing the second episode of the S&S Story, [Dec 20, 08]
Shaya stuck in traffic and made a deal with the One to talk in a certain way, [Dec 20, 08]
Shaya somehow doesn’t like Yalda Night this year, [Dec 20, 08]
Shaya found himself snoring on the couch, [Dec 21, 08]
Shaya took many notes from whatever came to his mind, [Dec 21, 08]
Shaya thought a lot, [Dec 22, 08]
Shaya thinks he should have thought more, [Dec 22, 08]
Shaya thought more, [Dec 22, 08]
Shaya got a bit closer to what he planned and wanted to be, [Dec 23, 08]
Shaya will quit internet soon, [Dec 23, 08]
Shaya missed his old PC, [Dec 24, 08]
Shaya is actually crying for it, [Dec 24, 08]
Shaya: for those who think I’m a psycho I must say fuck off! You cannot imagine what I have done with that old piece of junk in the past decade. It’s my best friend who lives in the corner of my room. God I’m so cruel, [Dec 24, 08]
Shaya is very disappointed of himself, [Dec 24, 08]
Shaya likes the smell of aftershave mixed with blood, [Dec 24, 08]
Shaya has been thinking a lot lately, [Dec 25, 08]
Shaya missed someone very bad, [Dec 25, 08]
Shaya walked a lot, [Dec 26, 08]
Shaya talked a lot, [Dec 26, 08]
Shaya realized how lonely he is, [Dec 27, 08]
Shaya somehow cried, [Dec 27, 08]
Shaya will go and write something, [Dec 27, 08]
Shaya coined an Idiom! (Swim[ing] the different ocean: when something or someone is absolutely different from the other one), [Dec 28, 08]
Shaya likes Soheil and is going to call him his friend from now on, if Soheil appreciates, which Shaya thinks he won’t, [Dec 28, 08]
Shaya has nothing to say about today, yet, [Dec 29, 08]
Shaya went to bed listening to Temporary Peace and woke up realizing that Mulholland Drive is on on MBC 2, [Dec 30-31, 08]
Shaya found out that his rank has got higher in Google! Search شایا, [Dec 31, 08]
Shaya is angry ’cause Firefox, Chrome and Internet Explorer don’t function correctly, [Jan 01, 09]
Shaya wanted to change the story and end it with a single line but he changed his mind instead of the story, [Jan 01, 09]
Shaya is still angry, [Jan 02, 09]
Shaya is listening to Anathema day and night, like he always used to do, [Jan 02, 09]
Shaya is thinking hard, [Jan 03, 09]
Shaya is confused! Why THE HELL should Kamangir sign for the freedom of Hoder?! After all Hoder has done to him!, [Jan 03, 09]
Shaya quit BiteFight, [Jan 04, 09]
Shaya feels better about himself, [Jan 05, 09]
Shaya successfully completed the first phase of his program, [Jan 05, 09]
Shaya is preparing himself to go through the second phase, [Jan 05, 09]
Shaya is doing fine in phase two, [Jan 06, 09]
Shaya is not dead, yet! [Jan 11, 09]
Shaya was so happy that he bought his brother a non-alcoholic beer, [Jan 11, 09]
Shaya is sick of Anathema, but just between us nothing puts him to sleep like that crappy old Temporary Peace, [Jan 11, 09]
Shaya is doing so much effort passing the second phase successfully, [Jan 11, 09]
Shaya is happy cause he just found out he has spelled “Successfully” right in the morning, [Jan 11, 09]
Shaya sure talks a lot, [Jan 11, 09]
Shaya is listening to God is an Astronaut for the first time, provided by Soheil six months ago, [Jan 11, 09]
Shaya thinks that “Jan 11, 09″ sounds familliar! Aha, isn’t it the same with “Sep 11, 01” (11/9/2001)? Maybe Osama bin Laden attack USA again! In the name of God! For the sake of Gaza, [Jan 11, 09]
Shaya will say another interesting thing about “Jan 11, 09″ soon, [Jan 13, 09]
Shaya found out he’s the first result of searching his name in Google! So long other Shayas, (Search شایا), [Jan 13, 09]
Shaya found himself, [Jan 20, 09]
Silencio
.
.
.

تگ‌ها

، ، ، ، ،

شوکولات
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۲ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۱۰ تحت Blah Blah

سال سال‌ه گرانی بود، فصل فصل گرما و ماه ماه مبارک رمضان. ساناز تشنه بود و سحر نیز!
ساعت هم طرف‌های لنگ ظهر.
جفت‌شون داشتن از دانشگاه‌شون برمی‌گشتن و کلّی هم خیس عرق بودن!
سحر به ساناز گفت: “گشنمه در حدّ تیم ملّی! چی‌کار کنم؟”
ساناز با این‌که وسوسه شد آن جواب‌ه زشت را بدهد که همه می‌دانید چیست، بر نفس خویش غلبه کرد و گفت: “تا دو دقیقه پیش که تشنه‌ات بود چی‌شد یه‌هو گشنه هم شدی؟”
- حالا هرچی! همون! چه فرقی داره؟
+ فرق‌ش تو پیدا کردن‌ه رستوران یا کافی‌شاپ‌ه!
- زر نزن بابا! این‌روزها همه (طپش نگاه نمی‌کنن!) تو رستوران‌ها و کافی‌شاپ‌ها هم گرسنگی برطرف می‌کنن هم تشنگی!
+ آره خب جفت‌شون دست‌شویی دارن!
همین‌که سحر خواست به ساناز حمله کند جفت‌شان متوجه این موضوع شدند که درست روبه‌روی چشمان‌شان یک عدد سوپر مارکت (دریانی!) ظاهر شده که خب عین‌هو لنگه کفش در بیابان می‌ماند! پس شد آنچه شد! و هر دو به سمت‌ش حمله‌ور شدند و از فروشنده‌ی هیزش ۲ عدد ساندیس گنده‌ی یخ‌زده‌ی هلو گرفتند و پس از خارج شدن از سوپر مارکت، فروشنده‌ی هیز را با چشمان‌ای مملو از سوال که “این دو تا الان با اون‌یکی دو تا (ساندیس‌ها) می‌خوان وسط خیابون چه غلط‌ای کنن!” تنها گذاشتند!
سحر به ساناز : “خب عقل‌کل جان حالا کجا این‌ها رو کوفت کنیم؟”
+ امم! وسط خیابون! :دی!
سحر درحالیکه سر ساناز را به تحقیر آمیزترین شکل ممکن نوازش می‌کرد، پس گردنی‌ه خوش صدایی را نثار قسمت‌ای از کلّه‌ی ساناز کرد که خب نه آن قسمت و نه صدایش به دلیل ف‌ی‌ل‌ت‌ری که برای مبارزه با چشمان ناپاک مردان هیزی که در خیابان فقط به دنبال دیدن موی سر خانم‌ها به شغل شریف خیابان‌مترکنی مشغول‌اند به سمع و نظر بینندگان نرسید! (مقنعه!) ولی خب ساناز جان با گوشت و پوست و استخوان حس‌اش کرد و در همان لحظه تحوّل‌ای در زندگی‌اش ایجاد شد. او تصمیم گرفت! چیزی که عمرن نمی‌گرفت! و نتیجه این شد که بروند ته یک کوچه‌ی بن بست و سریع آبمیوه را بریزند در آن شکم‌شان که الهی کاردت (!) بخورد!
سحر گفت: “یه حس‌ای بهم می‌گه یه روز این تصمیم تو از تصمیم کبری هم مشهورتر می‌شه!” و دست در دست ساناز به سمت ته کوچه‌ی بن‌بست روانه شد. غافل از این‌که یک جوان چشم‌چران عوضی دقایقی چند است که محو جمال آندو (اون رستوران‌ه نه!) شده و سایه به سایه‌ی آن‌ها در حال تعقیب و کمین و این‌جور چرت و پرت‌ها می‌باشد تا شاید بتواند شماره‌ی ایرانسل خود را به یکی از آن‌دو قالب کرده و به مادرش بگوید که بالاخره دارد برایش عروس می‌آورد تا دیگر خود (مادره) دست به سیاه و سفید نزند و فقط از عروس و تبلی‌ش صحبت کند و صبح تا شب وی را با نام “گیس بریده‌ی ذلیل مرده” مورد خطاب قرار بدهد! آن هم چه عروس‌ای! کمپوت هلو! بدون پوست!
در همین اثنا که من داشتم این چرت و پرت‌ها را می‌گفتم، سحر و ساناز به ته کوچه رسیده و به در خانه‌ای تکیه دادند که ماشین پژو آخوندی‌ای (باور کنید اسم‌ش همین‌ه!) در کنارش پارک بود که واضح و مبرهن بود که صاحب ماشین واحد پارک‌ه سی‌سانت‌ش را در امتحان تعلیم رانندگی پاس نکرده بوده بوده است (با توجه به قدمت ماشین باید از دو تا فعل ماضی بعید استفاده می‌شد!)، چون فاصله‌ی یک‌متری‌ه ماشین با دیوار آشکار بود!
می‌گفتم، سحر و ساناز، متّکی به در، کنار ماشین‌ای با صاحب‌ای خر، منتظر پسری به نام اژدر! (اسم‌ش این‌ه خب بنده‌خدا! از گرگ‌علی که بهتره!)
اژدر نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و سحر چون تشنه بود فقط در حال لمباندن بود و عاری از هرگونه حواسّ پنچ‌گانه! ولی ساناز چون ام. نایت شیامالان را خیلی دوست داشت سریع متوجه حضور اژدر شد و خودش را بین دیوار و پژوی نامبرده مخفی کرد و انگشت سبابه‌ی خویش را به‌سان تابلوی آن کودک که در بیمارستان فرمان سیس می‌داد و بعدها مقعنه به سرش کردند بر روی دماغ سربالای تازه عمل‌کرده‌ی خویش گذاشت تا سحر احمق وقتی بعد از روزه‌خواری‌ش بالاخره سرش را بالا می‌آورد و می‌فهمید که چه سرنوشت شومی در انتظارش می باشد زر زر نکرده و موقعیّت ساناز را به اژدر لو ندهد!
اژدر به سحر نزدیک می‌شد… سحر نادان از قضیه و ساناز دانا! اژدر گفت سلام و سحر آبمیوه در حلق‌اش پرید. همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. دست اژدر به سمت سحر دراز می‌شد که ساناز بعد از گفتن “الهی اون آبمیوه گیر کنه تو گلوت بمیری راحت شیم از دست‌ات!” فضای خالی بین دیوار و ماشین را وداع گفته و خواست از پشت ماشین به قصد سر کوچه پا به فرار بگذارد که یه‌هو صفحه Fade شد به سمت نوری سفید و یک آهنگ جگرسوزناک هم پخش شد و عین این انیمه جاپونی‌ها خودش و سحر را دید که دارند فارغ از دنیا تاب‌بازی می‌کنند! بعد همین‌طوری کلّ رابطه‌اش با سحر از جلوی چشماش گذشت که به دلیل کمبود وقت و یک‌سری موازین اسلامی نمی‌شود بازگوی‌شان کرد! بعد قطره‌ی اشک‌ای از گونه‌اش لغزید و به کف آسفالت آن کوچه چکید و چون از جگرش برآمده بودآاسفالت را سوراخ کرد و بهانه‌ای دست مامورین بکّن و پر نکن‌ه شهرداری داد که بخواهند بیایند کلّ‌ه کوچه را بکّنند به بهانه‌ی آسفالت کردن دوباره!
می‌گفتم، ساناز اساسی رگ غیرت‌ش زد بالا و از پشت به سمت اژدر حمله کرد و یه عدد یه‌تّا پرنده با صدای بروس‌علی زد تو کمر اژدر که وی را نقش بر زمین کرد. ساناز خوشحال از شکست دادن اژدر یک فیگور ورزشکاری گرفت که خب از روی آن‌یکی ف‌ی‌ل‌ت‌ری که برای چشم‌های آن‌سری جوان خیابان‌مترکن ساخته‌شده چیزی مشهود نبود! سپس خواست به سحر اطمینان دهد که تا او این‌جاست کسی نمی‌تواند وی را مورد آزار قرار دهد ولی تا روی‌اش را به سمت وی برگرداند درب خانه باز شد و همراه با صدای خنده‌ای شیطانی، دست‌ای وحشت‌ناک بر روی دهان سحر گرفته شده و او را به داخل خانه کشید.
ادامه‌ی داستان در شماره‌ی بعدی!
ما پول نداریم شماره‌ی بعدی را منتشر کنیم! اگر می‌خواهید ادامه‌ی این داستان مهیّج را بخوانید هرچقدر در توان‌تان هست به ما کمک کنید.شماره حساب ۳۴۳۴ بانک ملّی ایران، شعبه‌ی اسکان!
توجّه داشته باشید که ما گدا نیستیم آقا!
فعلاً بای!
P.s : اگر پول دارید به “شماره حساب ۳۴۳۴ بانک ملّی ایران شعبه‌ی اسکان” واقعن پول واریز کنید. به کلّی بیمار کمک می‌کنین. برای بنیاد امور بیماری‌های خاص‌ّه.
P.s : ساعت ۳:۳۰ صبح‌ه و من فردا روز اول ترم جدید دانشگاه‌مه! ببینین فقط آدم چه موقع کرم‌ه نوشتن‌ش می‌گیره! :دی!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،