خانه  |  گالریجدید!

Harry Potter and the Deathly Hollows
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۶ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۵:۴۵ تحت Blah Blah

ساعت ۴:۳۵ صبح‌ه و من دارم سیب می‌خورم.
تازه خوندن آخرین سری از مجموعه‌ی هری پاتر رو تموم کردم و می‌تونم به جرات بگم ازش خیلی خوشم اومده.
آره… تو ای جوان کاتلین رولینگ… به‌خاطر نوشتن کتابی به مزخرفی Harry Potter and the Half-Blood Prince می‌بخشمت و دیگه تو رو یه موجود عقب افتاده‌ی به‌درد نخور که شهرت کورش کرده و فقط بلده بچه پس بندازه نمی‌دونم.
راستش رو بخوای وقتی آخرین کلمه‌ی کتابت رو خوندم، با این‌که کلی بهت فحش دادم که اون Epilogueه مزخرف رو نوشتی، به شدت پشیمون شدم که چرا دعوت سهیل رو واسه‌ی خوندن کتاب‌ت به زبون فارسی قبول کردم.
تو دوباره همون JK شدی که بودی. همون کسی که واسه خوندن کتابش ۲ شماره به چشم‌هام اضافه شد. همون کسی که باعث شد من بفهمم زبون مادری‌ام زبونی نیست که بتونه من رو ارضا کنه. واسه این آتیش گرفتم که چرا لذت انتخاب واژه‌هات رو اصیل درک نکردم.
قول می‌دم دوباره بخونم‌ت… اصیل… چرا؟ چون کتاب رکسانا و یاسمین ساعت‌ها اشک من رو در آورد که با ۲ ثانیه فکر کردن به دلیل گریه‌ام فهمیدم چه احمقانه گریه کردم و یا چند ثانیه بیشتر به این نتیجه رسیدم که کلن خوندن‌شون از اول ایده‌ی احمقانه‌ای بوده ولی کتاب تو باعث شد فقط ۵ ثانیه گریه کنم و جوری بود که می‌دونم اگه ساعت‌ها به دلیل‌ش فکر کنم هیچ نکته‌ی احمقانه‌ای رو در اون ۵ ثانیه نخواهم دید و باید بگم به اندازه‌ی کتاب‌های Fakeای که Barb عزیز اون موقع که تو داشتی بچه پس می‌نداختی نوشت و من خوندم بهم درس زندگی داد…
فراموش‌ت نمی‌کنم J… همون‌طور که Philip رو فراموش نمی‌کنم… موفق باشی.
جوان، تو توی کتابت همه‌چیز رو کاور کردی. کتاب‌ت رو نقد نمی‌کنم چون اولن فکر می‌کنم بلد نیستم، دومن خیلی خسته‌ام و سومن هنوز باور ندارم داستانی که ۹ سال باهاش بزرگ شدم تموم شده…
حس می‌کنم یه چیز کمه… آهان… ببین J… قسم می‌خورم اگه دیگه کتابی راجع به هری بنویسی خودم شخصن ترورت کنم… برام مهم نیست به قصد کمک به کدوم موسسه‌ی خیریه روزی این‌کار رو خواهی کرد… فقط می‌کشمت…و اما ویدا… می‌دونم سعی خودت رو کردی. پس ممنون.
می‌دونم ترجمه کردن این حجم کتاب، اون هم یک‌نفری و توی این زمان کم یعنی چی. پس ممنون.
می‌دونم خودت هم نویسنده‌ای و قبلن بارها با مقایسه‌ی نسخه‌ی اصل با ترجمه‌ی تو توی ذهنم شاهد این بودم که چجوری کتاب رو همون‌طور که بوده بیان کردی. پس ممنون.
این‌حا گذشتن از سد سانسور خیلی سخت و عذاب‌آوره ولی تو یه‌جوری گفتی که همه فهمیدن. پس ممنون.
ولی کاشکی چیزی به‌عنوان رقابت سر “من زودتر ترجمه کردم!” توی این سری کتاب نبود. اون‌وقت شاید اندازه‌ی زنی که از نمایش نشخوار چند تا گاو ایده‌ی اصلی این داستان به ذهنش رسید بهت احترام می‌ذاشتم.

بالاخره تموم شد بچه‌ها…
به امید روزی که همه با کسی که دوست دارن، راز و نیاز کنن و خیلی صمیمی شن تا بتونن به طرز فجیعی درگوشی صحبت کنن این انشا رو به پایان می‌برم.

P.s : فقط به افتخار تو (J) این پست با Title و Slug مربوط به خودش پابلیش می‌شه. از این اتفاق‌ها کم می‌افته.

تگ‌ها

، ، ، ، 

نظرها (۱۴)

Mad-Girl :
چهارشنبه، ۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۰:۳۵

MAN KE AZ ROOZE AVALI KE IN KETAB OOMAD BEHET GOFTAM BEKHOON
MAN KE AZ ROOZE AVVALI KE OOMAD BEHET GOFTAM BE ENGLISI BEKHOON
MAN KE HAMIN 4 ROOZ PISH AM KE SHOROO KARDI KHOONDANESHO BEHET GOFTAM ENGLISH BEKHOON
AMMA KHOB TO KE MANO GHABOOL NADARI KE BE HARFE MAN GOOSH BEDI
MAN AZ ROOZI KE KETABESHO KHOONDAM TAMOOM SHODE EHSAS MIKONAM YEKI AZ HAYEJANHAYE BOZORGE ZENDEGIM KAM SHOD
DELHOREYI KE HODOODE 6,7 SAL DASHTAM KE HAMISHE MONTAZER BOODAM JELDE BADISH DAR BAID TAMOOM SHOD VA KHEYLI JALEBE KE MAN KHEYLI NARAHATAM
KASH KE AZ AVVAL NEMIGOFT KE 7 TA KETAB BISHTAR NIST

شایا:
آخی! اشکال نداره حالا! :دی!
به‌جاش Lord of the Rings بخون. یا مثلن His Dark Materials.

سهیل :
چهارشنبه، ۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۰:۴۰

Dovom hastam…

سهیل :
چهارشنبه، ۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۰:۴۷

بله…باز دوباره اشک در چشمام حدقه زد…بله آقا شایا حدقه…واقعا خوشحالم که بخیر گذشت….و لذت بردم از حسی که داشتی ولی من همچنان حس گنگی دارم و نمیتونم بیان کمن….راسی من چرا انگلیشش رو بت ندادم داشتم که…دیگه قسمت بوده فارسی بخونی

شایا:
خودم انگلیش داشتم، اگه می‌خواستم بخونم خونده بودم! تو فارسی رو دادی دستم و گفتی برو شر رو بکن! :دی!

وحید :
چهارشنبه، ۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۰:۵۷

آقا ما نه فقط از نیم‌فاصله استفاده می‌کنیم که از مبلغین‌ش هم بوده‌ایم و هستیم.
راستی سال نو هم مبارک.

kianoosh :
چهارشنبه، ۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱:۴۲

ما که می خواستیم اول شیم ! پنجم !

شایا:
آخرش هم شش‌ام شدی! :دی!

شایا:
اااا! نه همون پنج‌ام شدی! :دی!

محمد امیری :
چهارشنبه، ۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۲:۱۵

سلام ، رفیق ، سال نو مبارک :)
راستى یه سئوال برام پیش اومد ، شما اول این مطلب نوشته بودید :
“ساعت ۴:۳۵ صبح‌ه و من دارم سیب می‌خورم”
اما زمان ارسال این نوشته ۰:۳۴ است.
به هر حال این سئوالى بود که من رو عذاب مى داد :)

به هرحال گذشته از شوخى ، موفق و موید باشید.

شایا:
ممنون! اشتباهی بود که موقع پابلیش اتفاق افتاد! :دی!
فکر نمی‌کردم تاریخ Draft با Publish کردن تغییر پیدا کنه! :دی!

یک پوریا :
چهارشنبه، ۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۰۵

تموم شد پس ؟
هه هه هه بمیر کامنت کم میزارم آخه میدونی سرعت ندارم

شایا:
تو خیلی چیز‌های دیگه هم نداری عزیزم! :دی!

shamiM :
پنجشنبه، ۸ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۰۸

تو همچنان سیب میخوری؟!
همچنان دست از سر هری پاتر هم بر نمیداری!!!
تشکرت از ویدا هم احساساتمو جریهه دار کرد!!!!!
اشک در چشمانمان حلقه زد!!!

شایا:
نه الان می‌خوام برم نهار بخورم! تو بستنی‌ت رو بخور!
تموم شد دیگه! بی‌ذوق!
جریحه رو این‌جوری می‌نویسن! از جَرَحَ می‌آد بی‌سواد!
من دارم کم‌کم نگران چشم‌های شماها می‌شم! مال‌ه یکی حدقه می‌زنه! مال تو حلقه می‌زنه! می‌ترسم چیزهای دیگه هم بزنن! جیغ، چنگ، لگد و …
چیز غریبی‌ست!

yekpooria :
سه شنبه، ۱۳ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۰:۱۰

در مقابل جواب کامنتت باید بگم
خفه اصلا واسه تو چقده ؟

شایا:
فقط چون اکانت Gravatar داری هیچی بهت نمی‌گم! :دی!

behnaz :
پنجشنبه، ۱۵ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۷:۲۰

woow bad az modatha dobare omadam inja :)
hala bayad ye gashti to archive bezanam bebinam belakhare Uni rafti ya na & ..
shad bashi ;)

شایا:
واو! بعد از مدت‌ها خوش اومدی! ولی مگه قبلن هم این‌جا اومده بودی؟ :دی!
قبلن اون‌یکی وب اومده بودی!
به‌هرحال خوش اومدی.
یونی هم رفتم آره! :دی!

Mad-Girl :
شنبه، ۱۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱:۲۸

SALAMON ALEYKOM
TASHRIF AVORDE BOODIM KE HALI AZ DOOSTAN BEPORSIM VA BEKHATERE GHEYBATE BESIAAAAAAAR TOOLANI KE ALBATE BA DALILE GHANE KONANDE BOOD MAZERAT KHAHI KONIM
OMIDVARIM KE SHOMA MARA BEBAKHSHID

شایا:
سلام و ….!
معلوم هست کجایی؟ :دی! آپ‌دیت رو هوا مونده از دست تو! خودت باید جواب طرف‌دارهای من رو بدی که منتظر موندن!

behnaz :
دوشنبه، ۱۹ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۱۰

اِ آره حواسم نبود اون یکی وب بود :دی!
راستی عکس ها رو هم رویت نمودیم :)

شایا:
من هم عکس‌هات رو الان دارم می‌بینم!
معلوم‌ه طرف‌دارِ پر و پا قرصی‌ها! چون رفتی از توی تکنوراتی آدرس‌ام رو پیدا کردی! :دی!
خوش‌مان آمد! :دی!

behnaz :
دوشنبه، ۱۹ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۲۴

راستی منم عکاسی میکنم هر از گاهی ؛
تو روحیه آدم تاثیر خوبی داره . موفق باشی :)

شایا:
اون عکس‌ها رو من نگرفتم ولی خب عکاسی صد درصد توی روحیه‌ی آدم تاثیر می‌ذاره!

behnaz :
پنجشنبه، ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۵۸


در هر حال موفق باشی ..

شایا:
حیف دیدم این‌ها رو پاک کنم! چون قشنگ‌ان! پس دیلیت بی دیلیت! :دی!
هنوز قابل دسترس‌ه کامنت‌ات، ولی فقط من می‌تونم ببینم‌ش و کسی که وارد باشه به دیدن چیزهای مخفی! :دی!