ساعت ۴:۳۵ صبحه و من دارم سیب میخورم.
تازه خوندن آخرین سری از مجموعهی هری پاتر رو تموم کردم و میتونم به جرات بگم ازش خیلی خوشم اومده.
آره… تو ای جوان کاتلین رولینگ… بهخاطر نوشتن کتابی به مزخرفی Harry Potter and the Half-Blood Prince میبخشمت و دیگه تو رو یه موجود عقب افتادهی بهدرد نخور که شهرت کورش کرده و فقط بلده بچه پس بندازه نمیدونم.
راستش رو بخوای وقتی آخرین کلمهی کتابت رو خوندم، با اینکه کلی بهت فحش دادم که اون Epilogueه مزخرف رو نوشتی، به شدت پشیمون شدم که چرا دعوت سهیل رو واسهی خوندن کتابت به زبون فارسی قبول کردم.
تو دوباره همون JK شدی که بودی. همون کسی که واسه خوندن کتابش ۲ شماره به چشمهام اضافه شد. همون کسی که باعث شد من بفهمم زبون مادریام زبونی نیست که بتونه من رو ارضا کنه. واسه این آتیش گرفتم که چرا لذت انتخاب واژههات رو اصیل درک نکردم.
قول میدم دوباره بخونمت… اصیل… چرا؟ چون کتاب رکسانا و یاسمین ساعتها اشک من رو در آورد که با ۲ ثانیه فکر کردن به دلیل گریهام فهمیدم چه احمقانه گریه کردم و یا چند ثانیه بیشتر به این نتیجه رسیدم که کلن خوندنشون از اول ایدهی احمقانهای بوده ولی کتاب تو باعث شد فقط ۵ ثانیه گریه کنم و جوری بود که میدونم اگه ساعتها به دلیلش فکر کنم هیچ نکتهی احمقانهای رو در اون ۵ ثانیه نخواهم دید و باید بگم به اندازهی کتابهای Fakeای که Barb عزیز اون موقع که تو داشتی بچه پس مینداختی نوشت و من خوندم بهم درس زندگی داد…
فراموشت نمیکنم J… همونطور که Philip رو فراموش نمیکنم… موفق باشی.
جوان، تو توی کتابت همهچیز رو کاور کردی. کتابت رو نقد نمیکنم چون اولن فکر میکنم بلد نیستم، دومن خیلی خستهام و سومن هنوز باور ندارم داستانی که ۹ سال باهاش بزرگ شدم تموم شده…
حس میکنم یه چیز کمه… آهان… ببین J… قسم میخورم اگه دیگه کتابی راجع به هری بنویسی خودم شخصن ترورت کنم… برام مهم نیست به قصد کمک به کدوم موسسهی خیریه روزی اینکار رو خواهی کرد… فقط میکشمت…و اما ویدا… میدونم سعی خودت رو کردی. پس ممنون.
میدونم ترجمه کردن این حجم کتاب، اون هم یکنفری و توی این زمان کم یعنی چی. پس ممنون.
میدونم خودت هم نویسندهای و قبلن بارها با مقایسهی نسخهی اصل با ترجمهی تو توی ذهنم شاهد این بودم که چجوری کتاب رو همونطور که بوده بیان کردی. پس ممنون.
اینحا گذشتن از سد سانسور خیلی سخت و عذابآوره ولی تو یهجوری گفتی که همه فهمیدن. پس ممنون.
ولی کاشکی چیزی بهعنوان رقابت سر “من زودتر ترجمه کردم!” توی این سری کتاب نبود. اونوقت شاید اندازهی زنی که از نمایش نشخوار چند تا گاو ایدهی اصلی این داستان به ذهنش رسید بهت احترام میذاشتم.
بالاخره تموم شد بچهها…
به امید روزی که همه با کسی که دوست دارن، راز و نیاز کنن و خیلی صمیمی شن تا بتونن به طرز فجیعی درگوشی صحبت کنن این انشا رو به پایان میبرم.
P.s : فقط به افتخار تو (J) این پست با Title و Slug مربوط به خودش پابلیش میشه. از این اتفاقها کم میافته.







