دخترک به افق مینگریست. تا دقایقی دیگر از این شهر میرفت. نه… از این کشور… باز هم نه… از این جهان…
دلاش برای هیچکس تنگ نمیشد، و نه هیچچیز… حتی غروب خورشیدی که سالها بر او نظاره کرده و او نیز بر آن…
“چقدر قشنگه خورشید…” دخترک با خود گفت. او با علم به اینکه “زندگی زیباست” میخواست خودکشی کند… چون زیاد میدانست، میخواست… چون کسی نمیدانست، میخواست… چون کسی نمیفهمید، میخواست… او چون نمیخواست، میخواست….
“چقدر از این بالا همه کوچیکان و تو بزرگ، و چقدر من به تو نزدیک…” دخترک بلند بلند با خود صحبت میکرد. “فردا همه میفهمن… شاید همین الان هم فهمیده باشن… بذار نگران شن! اینجوری بانی خیر میشم که اینها یه کار مفید تو زندگیشون کرده باشن که پسفردا دستخالی نرن اون دنیا! اون دنیا!!” دخترک خندید. “دلشون رو به چه چیزهایی خوش کردن! کاشکی جای اینکه صبح تا شب دست به دامن خدا باشن که یه چیزی رو از اون بالا تالاپی بندازه تو دامنشون یهکم پا میشدن و یه تلاشی چیزی میکردن… من رو نگاه کن واسه خودم دارم روضه میخونم! چه فایده… هرچقدر اینها رو گفتم کسی نفهمید! شاید دیگه وقت حرف گذشته باشه و موقع عمل باشه… هرچند که فکر نکنم از عملِ مردنام هم کسی درس بگیره! ولی خب من واقعن دیگه کاری ندارم تو این دنیا بکنم! خوشحالم که نه مال کسی رو خوردم و نه به کسی بدی کردم… اینقدر انسان بودم که با خیال راحت از این بالا پرواز کنم تا از سقوطم به اوج برسم… هیچ کار عقبموندهای هم…..”
دخترک به خود آمد. فهمید چیز مهمای را فراموش کرده است. از برج میلاد بهسرعت خارج شد و دوان دوان به سمت خانه رفت. کلید در را پیدا نمیکرد… پس از چند دقیقه تلاش مداوم، کلید را در جیب مانتوی خود یافت. در را گشود و پلههای راهرو را تا طبقهی پنجم بالا رفت. در آپارتمان را نیز گشود. قلبش به تندی میزد.
“کدوم گوری بودی ذلیل شده؟” مادر دخترک با فریاد گفت. “نمیگی آدم نگرانت میشه؟ دوباره پیش اون دوستپسر معتادت بودی؟ همون که صبح تا شب رد فلویت* گوش میده؟ با توام گیسبریده!”
دختر هیچچیز نمیشنید. قلباش تندتر از قبل میزد و خدا خدا میکرد حدساش غلط بوده باشد.
“دیگه حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون!” مادر دخترک تهدید کرد. “امشب که بابات اومد خونه میگم با کمربند سیاه و کبودت کنه که دیگه جرات نداشته باشی رو حرف من حرف بزنی!”
“تو رو خدا بسه!” دخترک التماس کرد. “هر کاری بگی میکنم فقط بذار برم یهچیز رو نگاه کنم…”
“گمشو!” مادر دخترک با بیمیلی گفت. “ولی سریع برگرد. من هنوز حرفهام نموم نشده.”
دخترک مثل پرندهای که از قفس آزاد شده باشد به سمت حمام خانه دوید. دستگیره را در دست گرفت و با ترس و لرز پیچاندش…
نفس راحتی کشید. زیرا فکر میکرد فراموش کرده است قبل از رفتن چراغ حمام را خاموش کند.
نتیجه: دگرخواهی و اهمیت دادن به اطرافیان همیشه هم مفید و موجب پیشرفت انسان نیست. گاهی اوقات هم دگرخواهی انسان را در رسیدن به اهداف متعالی ناکام میگذارد.
* رد فلویت مترادف واژهی Pink Floyd میباشد. (فرهنگ شایا ج ۷ ص ۱۷۳)
P.s : دلام خیلی براتون میسوزه که نشد واسه خاطر خدا هم که شده یکبار نرید سر کار!
P.s : به خاطر حس نوستالژیکش ایندفعه رو میگم (Merlin’s Beard!)
قالب این وبگاه برگرفته از سایت رسمی سیاوش محمودیان میباشد و تمامی حقوق آن برای او (و شاید هم گاهی برای من!) محفوظ میباشد.
بتا!
خاله سوسکه و سروناز
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۰۵ تحت Blah Blah
تگها
خودکشی ، دخترک ، دگرخواهی نظرها (۱۱)
- Mad-Girl :
- یکشنبه، ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۱۶
MAN BESIAR ZIAD BE IN DOKHTAR EFTEKHAR MIKONAM
CHON BA INKE HADS MIZANAM KE LAMPE KHOONASHOON KAM MASRAF BOODE BAZ HAM KHASTE BIAD VA HATMAN MOTMAEN BESHE KE AHYANAN ENERJIE ALAKI HADAR NEMIREشایا:
من هم نیز به همچنین!
اون با زنده نگاه داشتن شعار “هرگز نشه فراموش، لامپِ اضافی خاموش” و همینطور خاموش کردن چراغای بیارزش، چراغ دل ما را به سوی انسانیت روشن کرد.
یه دست کف مرتب بزنید براش! :دی!- shamiM :
- یکشنبه، ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۰۶
خدا نگفت توام خوب بشو نیستی اونوقت؟!
به من گفت ولی! گفت توام خوب بشو نیستی! :خودکشیشایا:
و آنکس که بحث کامنتایِ پست قبل را به این پست آورد در عذاب خواهد بود.
منتظریم خودکشی کنی! :دی!- سهیل :
- دوشنبه، ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۴۸
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر/تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند….فقط “نتیجه” اش!
- behnaz :
- جمعه، ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۱۷:۱۲
-
راستی مامان ِ قصه چرا اینقدر خشن ِ؟
شایا:
چه عجب بعد از یه عمر یکی اومد راجع به خود مطلب کامنت داد! :دی!
من بالاخره کلاهام با تو میره تو هم! چرا اینقدر خودسانسوری؟
اگه قشنگ نبود کامنتهات یه چیزی! ولی اینشکلیه و نمیذاری بقیه فیض ببرن… :دی!
لااقل وبلاگ باز کن!
بههرحال ممنون که فنکوئل وبلاگ منای! :دی!
دخترک از دست قاطی بودن مادر قصه میخواست خودش رو هلاک کنه دیگه! اگه آدم بود که اینقدر دخترک غصه نمیخورد! :دی! - behnaz :
- دوشنبه، ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۱۳
اینم اکسپت نکن ! راستی چقدر تنبلی زود به زود آپ نمیکنی ! من میرم یونی میام میبینم تازه ۱ دونه مطلب نوشتی :(
مرسی لطف عالی مشبک :دی ا ِ ا ِ دعوا دعواااااااا !؟ زنگ بزنیم کلان بیاد !
ا ِ باشه باشه :دی :)
فعلاً.شایا:
تنبل نیستم، موضوع کم میآرم! :دی!
مرسی، یهکمش رو خوندم. بهزودی هم میرم همهش رو میخونم!
تولدت هم با تاخیر مبارک! :دی!
در ضمن سخت نگیر! دنیا یه قرون هم ارزش نداره!
من چیزی نمیبینم برای اکسپت نشدن! دفعهی بعد تو هم نبین و نگو اکسپت نکن! :دی!- Mad-Girl :
- پنجشنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۲۱
AMMA MAN DAR MOREDE SOALE KHANOOME BEHNAZ JOORE DIGEYI FEK MIKONAM
MAN FEK MIKONAM IN IN MADAR YEK MADARE KAMELAN NORMAL BA YEK SERI TASAVVORATE GHABLI AZ YEK FARZANDE DOKHTAR BOODE
ISHOON TAVAGHO DASHTE KE DOKHTARESH FAGHAT AHANGHAYE ASILE IRANI VA AGAR GHARARE KHEYLI MODERN VA AFSAR GOSIKHTE BESHE DIGE FOGHE FOGHESH KAMRAN HOOMAN
GOOSH BEDE
VA BESHINE TOOYE KHOONE VA TARZE POKHTE GHAZAHYE MOTENAVVE RO YAD BEGIRE TA DAR AYANDE KE KHAST SHOHAR KONE VA BACHE DAR BESHE MADARI KHOOB VA HAMSARI MONASEB BASHE
AMMA CHON IN DOKHTARAK BE HICHKODOOM AZ TASAVVORATE MADARESH SHABAHAT NADASHTE MADARESH HAM AZ DASTESH ASABANI MISHE VA HAMISHE FEK MIKARDE KE MADARE BADIE KE NATOONESTE BACHASHO KHOOB TARBIAT KONE VA BARAYE INKE NEMIDOONESTE KE CHIKAR KONE HERSI KE AZ DASTE KHODESH DASHTE BE SOORATE KHOSHOONAT SARE DOKHTARESH KHALI MIKARDE KE IN HAREKATAM BAZ BARMIGARDE BE INKE DOKHTAR BISHTAR AZ MADARESH ZADE MISHE VA BISHTAR KHODESHO AZ MADARESH VA AZ SALIGHEHAYE MADARESH DOOR MIKONE
CHON KE MADARESHO MIDIDE VA TARJIH MIDADE KE HARJOORI KE MADARESH HAST OON NABASHE
:Dشایا:
من فقط دستام به تو برسه!! خودت برو خجالت بکش!
معلوم هست کدوم گورستون درّهای هستی؟؟- behnaz :
- جمعه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۱۷:۱۹
مرسی از تبریک !:)
البته نمیخواستم آدرس بلاگم پابلیک شه چون من واسه خودم مینوسیم و بس !
اگه میشه اونو حذف کن .
راستی زندگی به ما سخت میگیره چه بخوای چه نخوای !
این انتخاب ما نیست مشکلات همیشه هست. کم و زیاد ..
فقط همین …شایا:
حذف شده! البته حدف که نه! مخفی! :دی!
اگه تا الان میدیدیش واسه این بود که اکسپتش نکرده بودم!
تورو خدا دیگه نخواه اکسپت نکنم! دردسر داره! :دی!- mehti :
- دوشنبه، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۱۹
bah bah salam shaya faghat hamin hala hey begu nemiam
شایا:
بهبه آقا مهدی! چی شده اینطرفها اومدی؟ راه گم کردی؟
اومدن مهمه! ولی خب خوندن هم یهکمی خیلی زیاد مهمتره! :دی!
بههرحال آآآآآآآآآ! :دی!- behnaz :
- جمعه، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۰:۵۲
ساری اگه سوء تفاهمی بوجود اومده :( من فقط خواستم پرایویت باشه چون احساس کرد شاید نظراتم جالب نباشه ! یا خیلی طولانی باشه .
مرسی & بازم ساری .
شایا:
وا! سوء تفاهم کجا بود؟ من فقط گفتم نظراتت حیفان که خونده نشن! :دی!
هم جالب هستن، هم مربوط و هم من خودم کامنت طولانی دوست دارم!
پس راحت باش و کامنت بده.- Mad-Girl :
- یکشنبه، ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۳۱
salaaaaaaaaaaaaaaaam
mibinam ke hamatoon deletoon baraye man tang shode bood
man alan oomadam ke ghesmate comment aro update konam:D
belakhare hame ke mese shaya nistan ke sad sal yebar bian ye matlab benevisan mellato bezaran sare kar badesham ta 100 sale ba´di mennatesho sare doostan bezaran ke ahay man update mikonam:D
haletoon chetore?:D
khosh migzare?:D
shaya jan to khodet chetori?hala khoob ya badesh mohem nist faghat mikham bedoonam ahyanan ehsase khejalat nemikoni?baba on nemishi up nemikoni maram ke too kaf mizari
to che refighi hasti?khoobe az daste to beram khodamo bendazam zire se charkheye bache hamsayamoon??ham khodam mimiram ham ye bacheye bigonahe se sale ghatel mishe
to chetor delet miad ke man in karo bokonam???hamin dige
update kardam:D
ma raftim:D
ta baaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaad
felan khodafeeeeeeeeeeeeeeez=;:*:X>:D<:D:D:D:D:D
sibile pesare hamsayamoon ke se charkhe dare- NazyLa :
- شنبه، ۱۸ خرداد ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۱۳
cough* cough , some1s birfdays comin up :D:D
شایا:
ااا! نازی نازی امشب دلم مست تویه! :دی!
واقعن ما به تولد کی داشتیم نزدیک می شدیم؟ :دی!







