سال ساله گرانی بود، فصل فصل گرما و ماه ماه مبارک رمضان. ساناز تشنه بود و سحر نیز!
ساعت هم طرفهای لنگ ظهر.
جفتشون داشتن از دانشگاهشون برمیگشتن و کلّی هم خیس عرق بودن!
سحر به ساناز گفت: “گشنمه در حدّ تیم ملّی! چیکار کنم؟”
ساناز با اینکه وسوسه شد آن جوابه زشت را بدهد که همه میدانید چیست، بر نفس خویش غلبه کرد و گفت: “تا دو دقیقه پیش که تشنهات بود چیشد یههو گشنه هم شدی؟”
- حالا هرچی! همون! چه فرقی داره؟
+ فرقش تو پیدا کردنه رستوران یا کافیشاپه!
- زر نزن بابا! اینروزها همه (طپش نگاه نمیکنن!) تو رستورانها و کافیشاپها هم گرسنگی برطرف میکنن هم تشنگی!
+ آره خب جفتشون دستشویی دارن!
همینکه سحر خواست به ساناز حمله کند جفتشان متوجه این موضوع شدند که درست روبهروی چشمانشان یک عدد سوپر مارکت (دریانی!) ظاهر شده که خب عینهو لنگه کفش در بیابان میماند! پس شد آنچه شد! و هر دو به سمتش حملهور شدند و از فروشندهی هیزش ۲ عدد ساندیس گندهی یخزدهی هلو گرفتند و پس از خارج شدن از سوپر مارکت، فروشندهی هیز را با چشمانای مملو از سوال که “این دو تا الان با اونیکی دو تا (ساندیسها) میخوان وسط خیابون چه غلطای کنن!” تنها گذاشتند!
سحر به ساناز : “خب عقلکل جان حالا کجا اینها رو کوفت کنیم؟”
+ امم! وسط خیابون! :دی!
سحر درحالیکه سر ساناز را به تحقیر آمیزترین شکل ممکن نوازش میکرد، پس گردنیه خوش صدایی را نثار قسمتای از کلّهی ساناز کرد که خب نه آن قسمت و نه صدایش به دلیل فیلتری که برای مبارزه با چشمان ناپاک مردان هیزی که در خیابان فقط به دنبال دیدن موی سر خانمها به شغل شریف خیابانمترکنی مشغولاند به سمع و نظر بینندگان نرسید! (مقنعه!) ولی خب ساناز جان با گوشت و پوست و استخوان حساش کرد و در همان لحظه تحوّلای در زندگیاش ایجاد شد. او تصمیم گرفت! چیزی که عمرن نمیگرفت! و نتیجه این شد که بروند ته یک کوچهی بن بست و سریع آبمیوه را بریزند در آن شکمشان که الهی کاردت (!) بخورد!
سحر گفت: “یه حسای بهم میگه یه روز این تصمیم تو از تصمیم کبری هم مشهورتر میشه!” و دست در دست ساناز به سمت ته کوچهی بنبست روانه شد. غافل از اینکه یک جوان چشمچران عوضی دقایقی چند است که محو جمال آندو (اون رستورانه نه!) شده و سایه به سایهی آنها در حال تعقیب و کمین و اینجور چرت و پرتها میباشد تا شاید بتواند شمارهی ایرانسل خود را به یکی از آندو قالب کرده و به مادرش بگوید که بالاخره دارد برایش عروس میآورد تا دیگر خود (مادره) دست به سیاه و سفید نزند و فقط از عروس و تبلیش صحبت کند و صبح تا شب وی را با نام “گیس بریدهی ذلیل مرده” مورد خطاب قرار بدهد! آن هم چه عروسای! کمپوت هلو! بدون پوست!
در همین اثنا که من داشتم این چرت و پرتها را میگفتم، سحر و ساناز به ته کوچه رسیده و به در خانهای تکیه دادند که ماشین پژو آخوندیای (باور کنید اسمش همینه!) در کنارش پارک بود که واضح و مبرهن بود که صاحب ماشین واحد پارکه سیسانتش را در امتحان تعلیم رانندگی پاس نکرده بوده بوده است (با توجه به قدمت ماشین باید از دو تا فعل ماضی بعید استفاده میشد!)، چون فاصلهی یکمتریه ماشین با دیوار آشکار بود!
میگفتم، سحر و ساناز، متّکی به در، کنار ماشینای با صاحبای خر، منتظر پسری به نام اژدر! (اسمش اینه خب بندهخدا! از گرگعلی که بهتره!)
اژدر نزدیک و نزدیکتر میشد و سحر چون تشنه بود فقط در حال لمباندن بود و عاری از هرگونه حواسّ پنچگانه! ولی ساناز چون ام. نایت شیامالان را خیلی دوست داشت سریع متوجه حضور اژدر شد و خودش را بین دیوار و پژوی نامبرده مخفی کرد و انگشت سبابهی خویش را بهسان تابلوی آن کودک که در بیمارستان فرمان سیس میداد و بعدها مقعنه به سرش کردند بر روی دماغ سربالای تازه عملکردهی خویش گذاشت تا سحر احمق وقتی بعد از روزهخواریش بالاخره سرش را بالا میآورد و میفهمید که چه سرنوشت شومی در انتظارش می باشد زر زر نکرده و موقعیّت ساناز را به اژدر لو ندهد!
اژدر به سحر نزدیک میشد… سحر نادان از قضیه و ساناز دانا! اژدر گفت سلام و سحر آبمیوه در حلقاش پرید. همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد. دست اژدر به سمت سحر دراز میشد که ساناز بعد از گفتن “الهی اون آبمیوه گیر کنه تو گلوت بمیری راحت شیم از دستات!” فضای خالی بین دیوار و ماشین را وداع گفته و خواست از پشت ماشین به قصد سر کوچه پا به فرار بگذارد که یههو صفحه Fade شد به سمت نوری سفید و یک آهنگ جگرسوزناک هم پخش شد و عین این انیمه جاپونیها خودش و سحر را دید که دارند فارغ از دنیا تاببازی میکنند! بعد همینطوری کلّ رابطهاش با سحر از جلوی چشماش گذشت که به دلیل کمبود وقت و یکسری موازین اسلامی نمیشود بازگویشان کرد! بعد قطرهی اشکای از گونهاش لغزید و به کف آسفالت آن کوچه چکید و چون از جگرش برآمده بودآاسفالت را سوراخ کرد و بهانهای دست مامورین بکّن و پر نکنه شهرداری داد که بخواهند بیایند کلّه کوچه را بکّنند به بهانهی آسفالت کردن دوباره!
میگفتم، ساناز اساسی رگ غیرتش زد بالا و از پشت به سمت اژدر حمله کرد و یه عدد یهتّا پرنده با صدای بروسعلی زد تو کمر اژدر که وی را نقش بر زمین کرد. ساناز خوشحال از شکست دادن اژدر یک فیگور ورزشکاری گرفت که خب از روی آنیکی فیلتری که برای چشمهای آنسری جوان خیابانمترکن ساختهشده چیزی مشهود نبود! سپس خواست به سحر اطمینان دهد که تا او اینجاست کسی نمیتواند وی را مورد آزار قرار دهد ولی تا رویاش را به سمت وی برگرداند درب خانه باز شد و همراه با صدای خندهای شیطانی، دستای وحشتناک بر روی دهان سحر گرفته شده و او را به داخل خانه کشید.
ادامهی داستان در شمارهی بعدی!
ما پول نداریم شمارهی بعدی را منتشر کنیم! اگر میخواهید ادامهی این داستان مهیّج را بخوانید هرچقدر در توانتان هست به ما کمک کنید.شماره حساب ۳۴۳۴ بانک ملّی ایران، شعبهی اسکان!
توجّه داشته باشید که ما گدا نیستیم آقا!
فعلاً بای!
P.s : اگر پول دارید به “شماره حساب ۳۴۳۴ بانک ملّی ایران شعبهی اسکان” واقعن پول واریز کنید. به کلّی بیمار کمک میکنین. برای بنیاد امور بیماریهای خاصّه.
P.s : ساعت ۳:۳۰ صبحه و من فردا روز اول ترم جدید دانشگاهمه! ببینین فقط آدم چه موقع کرمه نوشتنش میگیره! :دی!
قالب این وبگاه برگرفته از سایت رسمی سیاوش محمودیان میباشد و تمامی حقوق آن برای او (و شاید هم گاهی برای من!) محفوظ میباشد.
بتا!
شوکولات
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۲ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۱۰ تحت Blah Blah
تگها
آندو ، ام. نایت شیامالان ، بروس لی ، بنیاد امور بیماریهای خاص ، تصمیم کبری ، روزهخواری ، ساندیس ، سوپر مارکت دریانی ، شهرداری ، ماه رمضان ، پژو آخوندی ، ژاپن نظرها (۳۱)
- Mad-Girl
: - سه شنبه، ۲ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۱۲
AAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA
YE DASTAAAAAAAAAAAAAN
IN HATTA ARZESHE INO DARE KE MAN ALAN Sinbad: Legend of the Seven Seas O DL NAKONAM BALKE AVVAL INO BEKHOONAM VA BAAD BERAM BE CARTOON HAYE BINAHAYAT ZIADI KE HAMINJOORI SOB TA SHAB DARAM DL MIKONAM BERESAMشایا:
فقط میتونم بگم الهی هاردت فرمت شه! :دی! الهی کنده شه بیفته زیر چرخ تریلی ۱۸ چرخ و ۱۸ بار بترکه! :دی!- Mad-Girl
: - سه شنبه، ۲ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۱۹
KHOB MAN ALAN KHOONDAM TAMOOM SHOD
MIGAM MAN KE KOLLAN DASTAM AZ DONYA KOOTAHE VA IN MOZOO RO HAME MIDOONAN
AMMA GHOL MIDAM BARAT HAMEYE CARTOON E Sinbad: Legend of the Seven Seas O PAYE WEBCAM BEZARAM SEDASHAM BART PAKHSH KONAMشایا:
الهی اتفاقاتای که گفته شد به وقوع نپیونده! لااقل تا وقتی که من سندباد رو ببینم! :دی! بعدش زیاد مهم نیست! :دی!- Mad-Girl
: - سه شنبه، ۲ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۳۰
SHAYA JAN DASTANE BESIAAAAAAAR ZIBAYI BOOD
MAN BE CHANDIN ELLAT BE TO FTEKHAR MIKONAM
1.TO BAES SHODI KE DASTANE TASMIME KOBRA PAS AZ SALHA AZ KETABE DOVVOME DABESTAN HAZV BESHE VA BE JAYE OON TASMIOME SAHAR BE CHAP BERESE.
2.DASTANE BESIAR MOHAYYEJI NEVESHTI
MAN DAR INJA MIKHAM CHAND TA HADS BEZANAM KE AKHARESH CHI MISHE
MAN MIGAM KE SANAZ MIRE DARE KHOONARO MIZANE VA DADO BIDAD MIKONE
VA SAHAR AZ DAKHELE KHOONE HEY MIGOFTE KOMAAAK KOMAAAAAK
BAAD SANAZ MIRE BE AJDAR MIGE
AJDARI AJDARI TO BA KIA MIPPARI?AKHE SANAZ FEK KARDE BOOD KE KASI KE SAHARO KESHID TOO KHOONE DOOSTE AJDARE
BAAD VAGHTI BARMIGARDE SOORATE AJDARO MIBINE KE KHODESHAM SHADIDAN TAAJJOB KARDE MITARSE
RANGESH MIPPARE
AJDAR BEHESH MIGE
MAN NABOODAM KE VALLA NADIDAM INO TA HALA
BAAD OONA TASMIM MIGIRAN KE ZANG BEZANAN BE POLIS
AMMA BAAD PISHE KHODESHOON FEK MIKONAN KE AGE ALAN ZANG BEZANAN BE POLIS MOMKENE POLISE BIAD VA BE INA GIR BEDE KE YE DOKHTAR VA PESAR DAR ZOHRE MAHE RAMEZOON BA YEK ADAD SANDISE HOLOOYE POOSTKANDE TAHE KOOCHE KHALVAT CHIKAR MIKARDAN
VASE HAMIN TASMIM MIGIRAM KE KHODESHOON…..BAGHIYASHO BADAN MIGAMشایا:
مرسی! :دی!
آره راست میگی داستان اینجوری قشنگتر میشه، یعنی از اون ورژنای که من میخواستم بنویسام بهتر میشه! :دی!
میخواستم بنویسم: و سمیرا از خواب پرید و قرص خوابش را خورد و آسوده خوابید و دیگر هیچ! :دی!
فکر کنم باید تجدید نظر کنم! :دی!- behnaz
: - چهارشنبه، ۳ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۳۳
هورا هورا آپدیتتتتتتتتتتتتت :دی ِ فراوانننننننننننن
بخونم بعداً بیام نظرمو بثبتم :پی ، دی هر چی !
شایا:
تبارک الله! :دی! دیر اومدی تموم شد آپدیتها! :دی!- behnaz
: - چهارشنبه، ۳ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۲۴
آقا اجازه ادامه داستان +۱۸ میباشد ؟
وایییییییییییییی چه فاجعه ای :))
آقا اجازه میشه بگید سرنوشت اون بچه های ِ بدبخت چی میشه ؟
(دقت کردی تو هر فیلم و سریالی + همین زندگی خودمون
یه بچه ای باید در میون باشه تا نق بزنه و واسطه ء خیر بشه !
یا واسطه ء دق ؛
مهم اینه که بچه حرف اول رو میزنه تو زندگی =)) :)) )میبینی تو رو خدا
من یه نتیجه ء اخلاقی گرفتم و اونم اینکه هر کی روزه خوری کنه
به سلامتی و مبارکی
یه خبر ِ خوبی بهش میشه :دی !
{ لیبل : موزیک عروسی این پسره ساسی مانکن !}
واسه دخترای ترشیده شدیداً توصیه میشود !:))
البته تو از گشت ِ ارشاد غافل شدی ! اسمایلی ِ شیطانیآقا اجازه چرا ماشین ِ پرداو یا رونیز یا لیموزین و اینا و اونا نبوده ؟؟
ببین چقدرم قشنگه الان هر کی رو میبنی دیگه یه پرادو انداخته زیر پاش !
کلی هم خوش ِ و کیفَ حالک !؟
توپپپپپپپپ ، ایتس ایتس ، دوپس دیپس !
بریم پارتیییییییییی ؟؟
منم دلم پرادو مووووخووووواددددددد :(((آقا اجازه ،
ببین اینا که مثل فیلم جاپونیا بپر بغلم راه انداختن ،
خوب فک نمیکنی از نظر شرعی این عند ِ گناه استتتتتتت
عزیز ِ دل برادر ؟ هوووووووم !!؟میگم اگه تو نیاز ِ مالی نداری،
یه کم رقم این ِ حساب رو تغییر بده ،
مال ِ منو بنویس :دی+ میبنم که مشخصات سیستم هم اینجا ثبت و ضبط میشه
فقط اُپراااااااااااااا .. هورااااااااااا هوراااااااااااااااااا !++ اتفاقاً منم همیشه موقع ِ امتحانام
وقت واسه همه چی دارم ، جز درس !ترم خوبی پیش رو داشته باشی ، همش ۲۰ بگیرییییییییییییییی :دی
من که فعلاً حوصله ء یونی رو ندارم
و دارم بهونه میارم که نرم !:))
هر چند دلم واسه آتیش سوزوندنام تنگ شده !
امسالم که سال ِ آخر ،
به خودم قول دادم خاطره ء موندگاری بشم واسه مردم اون شهر =))
و خب باید حق ِ مطلبو ادا کنیم … =))
چون چیزی که از دست بره ،
دیگه رفته !موفق باشی ..:)
شایا:
معلومه دلت واسه مدرسه و اینها حسابی تنگ شدهها هی میگی آقا اجازه! :دی! البته نه! معلّمهای شما مگه مرد بودن؟ :تفکّر! مدیرتون چی؟
راجع به داستان که چیزی نمیتونم بگم چون خودم هم نمیدونم چی میشه! :دی! یه شب حول و حوش ساعت ۲ شب باید یهو بهم الهام شه که چجوری ادامهش بدم! :دی! ولی بچّه رو هستم، شاید یه جای داستان گنجوندمش! مثلن معلوم شه هرکی وارد اون خونه میشه بچه میشه و ساناز (یا سحر! بادم نمیآد! :دی!) مجبور شه با صاحب اون دست ازدواج کنه و سحر (یا ساناز!) رو به فرزندخواندگی قبول کنه و اژدر این وسط نقش عاشق دلشکسته رو بازی کنه و بخواد سحر (یا ساناز!) رو از دست اون جادوگر مخوف نجات بده! :دی!
ماشاالله دست آقا مرتضی رو تو سوال پرسیدن بستی! :دی! گشت ارشاد تو کوچه پس کوچه پیداش نمیشه! :دی! ماشین رو واسه این گفتم پژو آخوندی که قدیمی باشه! پرادوم کجا بود؟ (بر وزنه دیجـــتالام کجا بود؟) :دی!
نه از نظر شرعی مشکلای نداره، دنیای معصومانهی کودکان شرع و غیر شرع حالیش نیست! :دی!
دیگه اینکه هرکاری میکنی فقط IE استفاده نکن! در همین حد!
و در آخر هم اینکه نه شماره حساب همینه که هست! تو هم اگه میخوای خاطره خوبی بهجا بذاری دانشکده رو آتیش بزن بعد بنداز گردن یکی دیگه ولی اینقدر ردّپا بهجا بذار که بتونن بعد از ۱کی ۲ سال پیدات کنن و ببرنت در ملاعام دار بزننت! :دی!
قول میدم هیچکس فراموشت نمیکنه! :دی! مگر اینکه زیر ۱۰۰ نفر رو تو دانشکده ذغال کنی!
با تشکر، بنیاد مشاوره دهنده به انسانهای مسئول (سؤال دار!) پیرامونه چگونگیه رسیدن به شهرت جهانی! که مخفّفش رو میتونین خودتون بسازین به سلیقهی خودتون!- behnaz
: - یکشنبه، ۷ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۷:۰۴
والا تو دبستان که دبیر مرد نداشتیم !
دبیرستان و راهنمایی و کلاس کنکور ، آره !
دانشگاه هم که صد البته ؛
چقدرم که خوش میگذره وقتی سربه سرشون بذاری
طوریکه با عصبانیت از کلاس بزنن بیرون =))
خاطره اس دیگه :)ان شاء ا… خدا به شما نظر نماید و باقی داستان بر شما الهام شود :دی
+ نه ، میدونی آخه من و کودک ِ درونم (بچه ام که نه – از دیدگاه روانشناسی عرض کردم :دی فراوانننننن )
خیلی با هم دوستیم !
آقا اجازه رو اون گفت نه من :)شایا:
قضیهی من فرق میکنه! من و کودک درونام کلّن یه نفریم! :دی! جدا ناپذیر!- شایا
: - شنبه، ۲۰ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۴۵
تست کنم ببینم شاید وبلاگ مشکل داره که کامنت ندارم دیگه!
تست تست تست!- ivory tower
: - شنبه، ۲۰ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۳۵
چن روز پیشا داشتم رد می شدم دیدم وبتو پس دادن و این داستان جنایی تم خوندم ، بعد نظر به میل باکس ۳۶۰ ام تصمیم گرفتم بیام کامنت بدم فک نکنی نمی دونم بازه! یه ذره هم حرف بزنم لال از دنیا نرم، البته کامنتینگ شما از ما خوشش نمیاد نظراتمونو نمی فرسته، حالا دارم با خلوص نیت می فرستم :دی :دی
شایا:
وبه من مگه سر کوچهس که داشتی رد میشدی دیدی بازه؟ :دی!
بههرحال لطف کردی روزهی سکوتت رو شکوندی و من رو مورد رحمت سخنانت قرار دادی و اینجور تعارفها که تیکّّهپاره میکنن جلوی همدیگه! :دی!
آره رفته بودی توی Spamها! جالب بود برام که چرا!- Mad-Girl
: - چهارشنبه، ۲۴ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۲۵
TO BAZ IN HAREKATE ZESHTO ANJAM DAD??DASTAN SHOROO MIKONI BAAD TA AKHARESH NEMINEVISI??
KHEJALAT DARE
BORO KHEJALAT BEKESH BISHAKHSIAT
HALA DOROSTE MAN AKHARE DASTANO GOFTAM AMMA DALIL NEMISHE KE NAKHAYM TOAM TARIF KONI KEشایا:
صدات قطع و وصل میشه، الو الو . . . بیب بیب بیب بیب بیب بیب! :دی!
به زودی!- behnaz
: - شنبه، ۲۷ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۰۷
Khabari az up nist engar!
Dastan ru nime kare raha nakon :D heyfe, haaa ;)شایا:
آره انگار واقعن خبری نیست! یعنی چه اتفاقای ممکنه افتاده باشه؟ :دی!
نه ول نمیکنم. بهزودی . . .- آرا
: - شنبه، ۲۷ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۲۸
شاید باورتوون نشه ولی من بالاخره اوومدم و این داستان رو خوندم
ای ول شایاییییی خیلی قشنگ بوود ولی خیلی حال می ده اگه آخرش به همه زد حال بزنی( ۵ نقطه دی)
طبق معموول بقیه داستانات…
p-:شایا:
Wo0o0o0oW!
اه مای گاد هانـــــــــــــی! نایس شرت! :دی!
آره خیلی حال میده مثل همیشه سرکاری باشه و یوهاهاها به همهتون بخندم آخرش! :دی!
مرسی از چشمانتون که زیبا میبینند! :دی!- ivory tower
: - شنبه، ۲۷ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۰۰
tagh tagh, ye upiiii, chizi :) hoom?va3 tanavo ye zare type kon tanbalie angosht nayari :D
شایا:
نه به اندازهی کافی در روز چیز میز تایپ میکنم که تنبلی نگیرم! :دی!
چیز میز چیز میز میز چیز میز میز چیز چیز چیز میز چیز میز چیز چیز چیز میز میز چیز چیز چیز میز چیز میز میز ز چیز میز چیز میز میز چیز!- shamiM
: - یکشنبه، ۲۸ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۴۰
میگم خیلی ممنون که به من خبر ندادی اینجا از هک ی ات در اومد!! واقعاً شرمنده کردی!! رو سیاه کردی میگن؟! همون!!
تو واقعاً حال میکنی ملت رو اسکول میکنی؟! نه؟! در حد همون تیم ملی!! آخی بمیرم که چقدر تفریحات سالم کمه واسه جوونا!!شایا:
خواهش میکنم! قابل نداشت! :دی!
نه رو سیاه نمیگم! :دی!
تفریح الان واسه تو زیاده! هم سالم هم ناسالم! هر وقت جوون شدی میفهمی چقدر تفریحات کمن! بعد اونوقت میفهمی مرگه امروزت الکی نبوده! :دی!- hafez
: - پنجشنبه، ۲ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۱۵
soal:esme khodamo samte chap didam,in jayezeye bozorg chie jaryanesh?
شایا:
طولانیه! از یکی از بچههای اینجا بپرس برات توضیح بدن قضیه چیه! :دی!
هرچند که فکر کنم تو یکی از پستهام یهچیزایی راجع بهش نوشتم! :دی!
بگردی پیدا میشه بههرحال!- ivory tower
: - شنبه، ۴ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۳۷
va3 in jayze ke midia, age jayizash telvizion rangie begoo talash konam! age nis esmamo az liste talashgara bekesh biroon :d badesham inke to fek mikoni man bavar mikonam in adelanas? :D midoonam barande ha az ghabl taEn shodan :))))))) bale
شایا:
کامنتهای تو همیشه میرن توی قسمت Spam! نمیدونم چرا! شاید به خاطر اون :))))) و اینهاس که میزنی! :دی!
نه تلویزیون رنگی نیست! ولی شاید چیز بهترتری از تلویزیون رنگی بود! تو تلاشت رو بکن!
هیچچیز هم از قبل تعیین نشده! من همهچیز رو تکذیب میکنم و تا وکیلام نیاد هیچچی ندارم که بگم! :جدْی :دی!- behnaz
: - دوشنبه، ۶ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۸:۱۷
آپ نبود !؟
به به میبینم که وقتی با موبایل بلاگتو چک میکنم و کامنت میذارم ،
پرچم کشور اجنبی اونجا ظاهر میشه =)) :دی ِ فراوووووووون !استغفرا… !
بیا یه متنی بنویس دیگه (اینو از جانب خیل ِ عظیم مشتاقان عرض نمودم !)
مرسی که به نظرات ما جامعه ء عمل میپوشانید،
مرسی :دیشایا:
آپ نبود؟ :دی! اگه سوال کردی که آیا آپ بودم و الان چرا نیستم باید بگم احتمالن توهّم زدی! :دی!
اگه هم چیز دیگه گفتی که خب نفهمیدم منظورت چیه! :دی!
واااا! از کی تا حالا پارسآنلاین کشور خارجیه؟ :دی!
باشه میام به زودی یه چیزی مینویسم واسه خالی نبودن عریضه! اینهم در جواب به اون خیل عظیم که تو شدی نمایندهشون! :دی! (اگه Mad-Girl این رو گفته بود می گفتم “اون خیل عظیم که عقلشون رو دادن دست تو و خیالشون خوشه که نمایندهشونای!” ولی خب تو Mad-Girl نیستی! :دی!)
خواهش میکنم، کارسختی نیست! جامه و عمل رو میگم!- behnaz
: - سه شنبه، ۷ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۴:۳۲
منظورم کامنت قبلی بود که پرچم امریکا داره :دی
هر جور که راحتی ما هم راحتیم :دی
خواستم بهت روحیه بدم که چقدر فن داری که منتظر آپ شدنن :))همینا دیگه … خوش باشی :)
شایا:
آها! :دی!
بعـــله! شما لطف داری! :دی! من هم با هوای همین فنها زندهام! :دی! نخ سوزن فن CPU و Power کامیوترم! :دی!- shamiM
: - چهارشنبه، ۸ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۲۵
BUZZ!!!
خوب میشم!! میدونم!! :دی!!شایا:
فکر یک درصذ!!! عمرن!- shamiM
: - چهارشنبه، ۸ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۳۵
عمراً با نون نیس با اً ه! :دی
این همه خرجت کردن رفتی دانشگاه!!
آخرم عمراً رو با نون مینویسی!!
نوچ نوچ نوچ!! :دیشایا:
فقط میتونم بشینام و به سادگیت غبطه بخورم!
گاهی وقتها آرزو میکنم کاشکی مغزم رو میتونستم با مغز آکبند تو عوض کنم! اونوقت فارغ از همهچیز بودم! :دی!
به خودت افتخار کن که مغزی به این دست اولای داری! :دی!- shamiM
: - جمعه، ۱۰ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۴۵
مغزِ من آکه یا ماله تو؟! :دی
اصن حیفِ من که شعورِ جمعیمو میذارم پای بزرگ کردنِ تو!!
اصن حیفِ من که به فکر ارتقای سطحِ علمیِ توام!!
نوچ نوچ نوچ!!شایا:
تو اگه اصلن شعور داشتی یا حتّی علمای داشتی که سطحای داشته باشه اینجا نمیاومدی! :دی!
شعور جمعی! ارتقای سطح علمی! اخبار ورزشی زیاد میبینی! :دی!- shamiM
: - جمعه، ۱۰ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۰۰
اینا تاثیراتِ دانشگاه رفتنه نه اخبار ورزشی!! :دی
شایا:
تو دانشگاه از “معلّم” ورزشتون شنیدی پس!
وبام شده چتروم! خداااایاااااا! کجایی ببینی که وبام شده چتروم!
میگم خوبه اینجوری دیگه! من دیگه آپ نمیکنم همینجوری به چت کردن کلّن همه ادامه بدیم اینجا! نظرتون چیه بچّهها؟ :دی!- shamiM
: - جمعه، ۱۰ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۱۱
توام که از خدا خواسته!! :دی
احتمالاً اینجا تا ترمِ بعد که تو یه ترم بری بالا تر چت رومه!! شایدم تا امتحانای این ترم!!شایا:
شاید! شاید هم نه!
اصلن یهو دیدی شهید شدم وبلاگام واسه همیشه با یه داستان نیمهکاره رو هوا موند! :دی! تو هم که از خدا خواسته!!- shamiM
: - جمعه، ۱۰ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۴۵
خوبه سوژه ی شهید رو انداختم تو مخت ها!! :دی
از خدا خواسته که آره!! از شرِ داستانای تخیلی ات خلاص میشیم!! :خودکشی!!شایا:
خوش به حالت که اینقدر خوشی واسه خودت! سوژهی شهید!!
همون خودکشی کنی بهتره! لطفن زودتر و Can I Watch? :دی!- shamiM
: - یکشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۳۵
حالا هی تو منو تو جمع ضایع کن!!
به خانوم مد گرل هم بگویید از قول من که من صد سال دیگه به پایش نمیرسم!! اینا!!
شایا جان ضایع نمیخوای کنی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!شایا:
خوبه خودت میدونی! :دی!
نه خدا تو رو زده به اندازه کافی، من مظلوم نزنم بهتره! :دی!- Mad-Girl
: - یکشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۴۹
valla man khahesh mikonam
man oochike shomam
man faghat oonjayi ke hastam bayad bemoonam age namoonam baad majboor misham kolle injaro biaram payin ke in nange bozorg az beyn bere:D
albate in nang bara site e shaya e ke man dige nafare avvalesh nistam na vase man:D- behnaz
: - سه شنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۵۸
آقا اجازههههههههههه ما اومدیم زنگ بزنیم ،
در بریممممممممممممم :دی ِ فراوون !فقط همین =))
شایا:
یادش بهخیر آدامس میچسبوندیم رو زنگ خونهی مردم! کجایی جوونی که یادت بهخیر!- آرامی
: - شنبه، ۱۸ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۲۱
سلام. ۱- یکبار آمدی کامنتی نوشتی، ممنون، رفتم سفر وقتی برگشتم یادم رفت بیام تشکر کنم! سفرگیر شده بودم. ۲- من چنتا شایا میشناسم تو کدومشون هستی؟! منظور بدی (متناسب با پژو قدیمی!) ندارم فقط چون خیلیهاشون شیطون بودن کمی تا حدودی شک برم داشت. ۳- با یک سئوال زبانی از جانب شخص خودم مواجه شدم و اون اینکه سابق کسرهی اضافی رو مثلاً (-ِ) اینجوری مینوشتیم مثل (کتابِ) دیدم شما بجای کسره گاهی از ه آخر کلمه استفاده میکنید مثل (پرکنه) بجای (پرکنِ) با نیم فاصله. (بعضیها اشتباهاً همهی کسرهها را با های چشبیده مینویسند که هم زشت و هم خلاف قاعده است مثل (کتابه) خواستم بپرسم جائی دیدی یا از خودته؟ بد هم نیست، باید بیشتر بررسی کنم. ۴- پیش بینیِ من برای داستان (بجای ریختن پول به حساب!) اینه که دستی که دختره رو کشیده تو خونه یه دست پژو قدیمی! بوده که خواستید نشون بدید از چاله درآمدیم و در چاه شدیم. استفادهی کنائی یا کنایهای از ماه رمضان و نوشابهی خنک و کوچهی بن بست و غیره بسیار زیرکانه و جالب بود. ۵- کامنتی که نوشته بودی بخاطر یک عکس بود آخرین پستم عکسی راجع به غذا خوردن عربهاست سری بزن. زنده باشی زیاد اگه نوشتم ببخشید، آخه دوستاتهم زیاد مینویسن منتها در چند کامنت!
شایا:
بعله یادم هست اومدم وبتون! :دی! عکس اون پرندههه که ساندویچه اون خانومه رو میدزده میره! خوش اومدین! :دی!
من شایا ام دیگه! صاحب shaya.persianblog.ir که چند وقت پیش شایا تجلّی با نامردی تمام و پارتیه کلفت تونست domainش رو ازم بدزده! :دی!
اگر حوصلهی خوندن پاراگراف پایین رو ندارید میتونید جواب سوالتون رو در همین خط بگیرید: سبک نوشتار من بههیچوجه تقلیدی نیست و اگر کس دیگهای هم اینجوری مینویسه به احتمال بسیار زیاد من حتّی اسمش رو هم نشنیدهام! و چون من صاحب اینجا هستم طوری مینویسم که خودم دوست دارم! :دی!
حالا اگه میخواین رودهدرازی بشنوین این رو بخونین: اممم راجع به سوالتون باید بگم که بعله من هم دیدم همه با «ه» چسبان (!) از «نقش نمای اضافه» استفاده میکنن و این هم سبک خودم هست که با نیمفاصله میچسبونمش به کلمهی قبلی! و از اونجایی که این وبلاگ کاملن شخصی هست و من هم صاحب اختیارش هستم، طبق قوانین نوشتاری خودم توش مطلب مینویسم! :دی! از اونجایی که هیچ انسانای کامل نیست من هم نمیتونم بگم تمام چیزهایی که مینویسم درست هستن ولی میتونم بگم که اگر غلطی بین نوشتههام دیده میشه تقریبن۹۹ درصد موارد از قصد و بهوسیلهی خودم نوشته شده! :دی! ولی اگر چیز غلطای (از نظر هرکس) بهشدّت آزاردهنده بود (یا اصلن آزاردهنده نبود و برای ضایع کردنه من خواست مطرحش کنه!) خوشحال میشم راجع بهش توضیح بدم! :دی!
یادم هست شوهر عمّهام یه پژوی سبز داشت که همه میگفتن اسمش «پژو آخوندی»ه! اگه این کلمه به نظر کسی توهینامیز میآد میتونم عوضش کنم، هرچند که توی داستان من فقط به دلیل فضاسازی برای یه محلّهی قدیمی اورده شده! :دی!
ممنونم که بالاخره یکی پیدا شد داستان رو بشینه بخونه و بگه کجاش جالب بوده، نقاط ضعف شما (در مورد داستان!) را نیز پذیراییم! :دی!
باز هم از این طرفها تشریف بیاورید! از کامنت بعدی «شما» رو «تو» خطاب میکنم! :دی! مثل بقیهی آدمهای اینجا که دوست من هستن!- ivory tower
: - یکشنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۴۰
hala hey jelo jam takid kon ke man miram too spam ha!
omran dge cm bedam :D
omranaa, nayay menat koshi :Dشایا:
ملّت بدانید که ایندفعه این نرفت تو Spamها! هم خودتان شاد باشید و سرفراز هم تو شاد باشی و سرفراز! :دی!
منّت هم نمیکشم! میدونی که خودت هم بخوای نمیتونی کامنت ندی! از بس که من و این وبلاگام جذّاب هستیم! :دی!- ivory tower
: - دوشنبه، ۲۰ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۱۴
baba jazab, baba mohayej, baba attractive, baba keshesh, baba keshande, baba nafas gir, baba hichkak!, baba maman!
شایا:
درست اومدین! خودم هستم! :دی!- behnaz
: - سه شنبه، ۱۹ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۱۰
salam , ino acc nakon!
baba in zange dare khonaton ke sokht bas ke didam up nakardi :D anyway!
havijori goftam haleto beporsam.merc marefat.merc ahvalporsi;) TC .شایا:
سلام! نمیفهمم چرا نباید این رو Accept کنم؟ :دی! مگه حرف زشت یا خلاف و مغایر و اینچیزا با قوانین جایی زدی؟ :دی!
بذار Accept کنم که مردم یاد بگیرن آدم رو واسه خودش بخوان نه واسه آپهایی که میکنه! :دی!
یاد بگیرید! ببینین چه خوانندهی وفاداری دارم! وبلاگام حتّی عوض شد آدرسش رو هم به کسی نداده بودم، خودش اومد دوباره کشف کرد کجا دارم مینویسم! :دی!
بعد شما ها من ۲ روز آپدیت نکردم همه نیست و نابود شدین! :دی!
من حالام خوبه خوبه! عالیام! :دی! بهزودی هم آپ میکنم تا چشم همه در آد! :دی!
مرسی که حالام رو پرسیدی! معرفت و اینها! :دی!- behnaz
: - یکشنبه، ۲۴ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۱۵
سلام ،
واسه این گفتم که یهو ریا نشه =))
نه ، به جون ِ مامانمینا و خانواده ء همسر و غیره و ذلک
من هیچوقت حرف بدی نمیزنم :دی
یعنی بلد نیستم که بزنم !
خلاف مقررات جمهوریته اسلامیته !؟؟ استغفرا… …
زود باش حرفتو پس بگیر ،
دیوار موش داره موشم گوش داره ،
بدو شایا بدووووووو الان میان میبرنت ترورت میکنن :))واییییییییی بسی خجالت دادی منو :دی
اینجوری که تو نوشتی الان دوستات میگن :
عجب سیریشی بوده که اینجا رو پیدا کرده !
سوء تفاهم نشه ، خانم ها و آقایون …
من اشتباهی تو گوگولی یه سرچی کردم و رسیدم اینجا!
من اشتباهی نبودم !؟ بودم ؟ :))اختیار دارید قربان ؛ وفاداری از خودتونه ،
چیزی که زیاده تو این زمونه وفا ست !
این روزنامه ها مینویسن “خیانت” ولی اشتباه تایپی ِ :دیخوشحالم که خوبی :) خوبتر باشی ..
اینجا رو بترکونی .. ایول ایول من جداً لذت میبرم ..
کف قشنگه رو هم بزنید به افتخار شایا که کامینگ سون
آپدیت میفرماید :))تکبیر ..
شایا:
هیچکس حتّی یه ذرّه هم خجالت نکشید! :دی! فکر کنم اینجا کلّا دیگه ترکیده و هیچکس دوسش نداره دیگه! :دی!
بههرحال همه باید بدانند که یاد بگیرند و عبرت بگیرند، باشد که رستگار شوند! :دی!
آره کف بزنین بهزودی میآم! :دی!









