خانه  |  

پست‌های دارای تگ امیر

اضمحلال
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۳۶ تحت Blah Blah

نمی‌دونم این مشکل‌ه من‌ه یا همه این سندرم کوفتی رو دارن که ۲۹ شهریور یک‌هو یادشون می‌افته کلّی کار داشتن که باید انجام می‌دادن و یک‌هوتر تصمیم به انجام‌ش با سرعت ۱۰ روز در ساعت می‌گیرن؟ :دی!
یه‌هرحال سرم بسیار شلوغ است، در روز شاید ۱۰۰ صفحه تایپ فارسی و فینگلیش و اینگلیش می‌کنم! وای چقدر من خفن‌ام، من کلّن همه چیز می‌دونم، هیچ‌کس به پای من نمی‌رسه . . .
اه! حالم به‌هم می‌خوره وقتی این‌چیزها رو می‌شنوم!
الان دچار دوگانگی شدین؟ :دی! موندین که آیا حرف‌های بالا شرح‌حال من بود یا این‌که نوشته‌ی کسی رو تقلید کردم؟ :دی!
نه؟ اصلن؟ به‌هیچ وجه؟
مهم نیست، من هم نمی‌گم که ندونین و نادان از دنیا برین، باشد که رستگار نشوید!
خیلی لوس شدم، خیـــــــلی زیاد! دارم در جنسیّت خودم هم حتّی شک می‌کنم! حتّی سوپر هایپر اکتیویتی گرفتم!

نه این‌که بخوام این القاب بالا رو به نسوان گرامی نسبت بدم‌ها! ولی قبول کنین اکثرتون این‌جوری‌این دیگه! حالا نیاین ادای آدم‌های طرفدار زن و این‌جور چیزها رو دربیارین! من خودم جای صدتا زن‌ام! اصلن فکر کنم کلّن من دختر بودم از اول خودم خبر نداشتم! یه سندرم چند وقت پیش از برنامه‌ی GMA (صبح به‌خیر آمریکا!) کشف کردم که فکر کنم اون رو دارم! :دی! کجا یادداشت کردم‌ش؟ یه لحظه صبر . . . آها! AIS ! برین کشف کنین چی‌ه! شاید باشد که رستگار شوید!
پشت سر مردم حرف در نیارین، راستی می‌دونستین شونه‌دو‌کانر یه مریضی داشته قبلن که الان یادم نمی‌آد؟
به بخش Insiderه وبلاگ من خوش اومدین! برانجلینا زایید!
اه! دیوانگی هم حدّی داره، درسته که چهاردیواری بیخ‌دیواری (هر هر!) ولی آدم نباید هر چرت‌ای که به ذهن‌ش می‌رسه رو بازگو کنه! برای مثال من الان دارم به اون چیزی فکر می‌کنم که عکس یه کیوی روش بود و باد اورده بودش خونه‌ی اون‌ها! نباید که بازگوش کنم! شاید به‌غیر از شما چهار تا آدم حسابی هم این‌ها رو خوندن! (ایهام داشت!)
راستی دیدین قسمت نظرات وبلاگ‌ام چقدر خوشگل شده؟ واقعن گاهی اوقات از برخورد پِرفِشِنال (تلفّظ امیر جوبول!) بعضی‌ها آدم حض می‌کنه! اون از مرتضی الوانی، این از آقا مهدی روبو! خدا شما رو از جامعه‌ی IT که چه عرض کنم! از ایران هم شده نگیره! خلاصه که دم‌تون گرم! سه‌سوت جواب می‌دین، مختصر مفید!
یادم باشه حتمن جریان این آقا مرتضی الوانی رو هم بیام این‌جا بگم، شاید درسی باشه واسه آنان که نمی‌دانند پِرفِشِنال بودن چگونه است!
دیگه این‌که دوره زمونه‌ی بدی شده! روابط فامیلی دست آدم رو می‌بنده! برای مثال من نمی‌تونم به خواهرم فحش ناموسی بدم! :دی! حالا اگه لازم شد از شما کمک می‌گیرم!
این پست کاملن جنبه‌ی ش‍وخی و مسخرگی داشت و الّا همه‌ی شما می‌دونین که من عمرن سوژه واسه نوشتن کم نمی‌آرم که به جفنگ نویسی رو بیارم! این‌قدر سوژه هست که به‌زودی در این‌جا رو تخته می‌کنم! :پووووف!*
حوصله‌ام سر رفت! شاید باز اومدم یه چیز به این اضافه کردم، فعلن تا این‌جا Draft باشه تا ببینم چی می‌شه!
۲۸ دقیقه بعد:
حتّی سرعت اس‌ام‌اس دادن‌ام هم زده بالا! ۲ تا ۱۵۰ کاراکتری در دقیقه به زبون‌ه ابدائی خودم (ارواح شکم‌ام!)! زنگ زدم مهدی قرار فردا رو Fix کنم (پز قرار داشتن دادن!) دفعه اول گفت خاموش‌ه دفعه‌ی دوم در دسترس نبود بعد تا ته همش گفت خاموش! ایرانسل‌ه دیگه! باز خوب‌ه اون خانوم‌ه که با لهجه‌ی هندی حرف می‌زنه نبود! پیلیز ویته اَ دایه‌له‌گین!! (Piliz weyte a daaylegeen)!
۲ ساعت و ۴۸ دقیقه بعد:
رفتم بیرون یه‌کم قدم زدم توی محلّه‌مون! مــــاشاالله! مــــاشاالله! چه‌قدر شما جوانان در ماه مبارک رمضان خوب از تاریکی استفاده می‌کنین و به راز و نیاز (از اون نوع‌ای که ویدا اسلامیه می‌گه!) مشغول می‌شین! :دی!
تبارک الله! احسنت! بابا ایول! :دی!
بس است دیگر! حال خودم هم از خودم به‌هم خورد!
فعلاً بای!
* کپی‌رایت‌ش مال‌ه این‌ه!
P.s : شایا یعنی . . . ! شما بگویید! اگر جربزه دارید البتّه!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

انقلاب کبیر فرانسه
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۲۲ مرداد ۱۳۸۶ ساعت ۱:۰۹ تحت Blah Blah

با همین اتود Rotringه ۰٫۵ بود… آره با خودش بود!
فکرمی‌کنم بیش‌تر از دو سال با همین اتود سفید رنگ و کاملن ساده و بدون زرق و برق… نوشتم… حقیقت، دروغ، عشق، تنفر، مخ‌زنی (حق کپی‌رایت برای Shady-Girl محقوظ است)، داستان، نامه‌هایی که فقط یک نفر باید می‌خواند و نامه‌هایی که هیچکس نخواند!
با همین اتود نوشتم تا بخندیم، نوشتم تا بگرییم، نوشتم تا بفهمیم و نوشتم تا بفهمید!! ولی افسوس…
الان هر کسی تا این‌جای نوشته رو خونده باشه فکر می‌کنه این یادداشت اند نوستالژیک‌ه و مثلن شاید می‌خوام برگردم به گذشته و بگم خاک بر سرم که دروغ نوشتم یا خاک بر سرتون که یه عمر نفهمیدید چی گفتم! یا مثلن این‌ها رو گفتم که تهش به‌تون بقبولونم که آدم خفنی هستم و قدر من رو بدونید و از این صحبت‌ها!
ولی زکی (!) خیال باطل! اون‌ها رو به دو دلیل نوشتم :
۱٫ صفحه‌ی قبل از این نوشته حاوی نامه‌ای هست بسیار جالب که توسط خودم نوشته شده و در کمال هنرمندی مخاطب نامه رو در لفاف احترام شسته و پهن کرده روی بند رخت! عجب مارمولکی‌ام من! :دی! حالا چه ربطی داشت؟ آهان! خب همین‌جوری حال نمی‌کنم جلوی چشمم باشه! :دی!
۲٫ می‌خواستم به‌طور رسمی و جلوی همه‌ی شما ۲-۳ نفر بازدیدکننده‌ی (و شاید خواننده‌ی) بیکار، از اتود سفید رنگ ۰٫۵‌ام تشکر کنم و بهش بگم که دوستش دارم و ازش بخوام من رو ببخش‌ه که فکر می‌کردم نمی‌تونم به خاطر ۰٫۵ بودن‌اش باهاش کنار بیام (آخه قبلن با ۰٫۹ کار می‌کردم). همینطور می‌خواستم ازش معذرت بخوام که باهاش دروغ نوشتم و گاهی وقت‌ها هم اشک بعضی‌ها رو در اوردم.
البته خب قصد از نوشتن این مطلب این نبود که ته‌اش بگم شما چقدر آدم‌های سریع قضاوتی‌کن‌ای هستید (هر چند که این موضوع رو همین الان همین بقل نوشتم و خط‌ش زدم! ولی خب شما نمی‌تونید ببینید که! :دی!) و برید خودتون رو اصلاح کنید! بلکه قصدم این بود که…
چرا دروغ بگم خب؟ قصد خاصی نداشتم از نوشتن! شاید خواستم طلسم خاموشی این دفتر رو که از ۹ خرداد ۱۳۸۶ هیج‌چیز توش نوشته نشده بشکنم و همین‌طور از اون نامه دورتر شم و دل کسی رو هم شاد کنم! :دی! (خوب شد هیچ قصدی نداشتم!)
سه شب هست که نخوابیدم و چون هوا روشن شده و من با هوای روشن خوابم نمی‌بره می‌شه تصحیح کرد و گفت ۴ شب! دلیل‌ش هم فوق‌العاده ساده است! باطری AAA ندارم که Dreaming the Romance گوش بدم تا خوابم ببره! (Temporary Peace دیگه خاصیت‌ش رو از دست داده!)
ولی بی‌خوابی هم دنیایی داره‌ها… یه فایده داشت در برابر هر ضرر و آسیبی، و اون این بود که، بالاخره وقت کردم کتابی که Maunya سال پیش برای تولدم بهم کادو داده بود رو بخونم که کلی هم جالب‌انگیزناک بود! حداقل‌ش این بود که فهمیدم آنرمال (un-normal) نیستم!
مهدی (تعجب کردید وسط این‌همه اسم دختر، اسم پسر گفتم؟ :دی!)…
حرف‌ام یادم رفت! آهان! می‌گم مهدی هم گوشی‌ش خاموش‌ه! معلوم نیست کدوم گورستون‌دره‌ای رفته! :دی! امیر جوبول هم که SMS می‌ده ۲ سال یه‌بار و بعدش توی همون SMS غیب می‌شه!

دیشب این‌جای مطلب خوابم برد! با تشکر از دوست خوبم که دیشب به طور استثنا دعا نکرد که خوب بخوابم! :دی! الان فردای اون شب‌ه…
سهیل به زور خودش رو پرت کرد توی خونه‌مون و کلی تلپ شد! (می @ شوخی!) حالا که رفته من دارم Windows Live Writer رو تست می‌کنم تا ببینم آیا به درد می‌خوره یا نه! آخه می‌دونید که یه عمر همه حماقت می‌کردن و از Microsoft Word همین‌جوری Copy و Paste می‌کردن توی وبلاگ، غافل از این‌که دارن بزرگترین خیانت رو به خودشون، بازدید کننده‌هاشون، کل جامعه‌ی مجازی و RSS میکنن!
مثل همیشه یه مطلب نوشتم با موضوع شر و ور و شما هم دارید لطف می‌کنید و تحمل می‌کنید! اجرتون با امام حسین، دعا می‌کنم همه‌تون تا دیدار بعدی شربت شهادت رو نوشیده باشید!
P.s : هر کسی که نمی‌خواد شهید بشه همین‌جا اعلام کنه تا به جرم محاربه با خدا اعدامش کنم!
P.s : این دختره این‌قدر از موبایل من تعریف کرد و… تا آخر از دستم افتاد زمین داغون شد! (موبایل رو می‌گم‌ها! دختره سالم‌ه! نگران نباشید!)
P.s : سهیل جان برای فیلم‌ها ممون، ولی کاشکی موقع رفتن نمی‌زدی دهن انگشت من رو با Zippoت جنگل آسفالت کنی! :دی!

تگ‌ها

، ، ، ، ،