این چه حسّه مزخرفیه که هر چند وقت یکبار سراغ من میآد و میگه باید اینجا رو تعطیل کنم؟
تازه دو سه ماه هست که باز کردم دوباره! اه!
این رو ندادم قربون صدقهام برینها! گفتم بگم که گفته باشم باز اون سندرم رو گرفتم که یه چیز رو میخوام، تلاش میکنم بهش میرسم بعد دیگه نمی خوامش! :دی!
P.s: تولّد مدگرل عزیز مبارک که الان که دارم این رو مینویسم تلفن رو گرفته دستش و داره فک میزنه و ۱۷ ساعت بیشتر هست توی صف هستم که بهش تبریک بگم!
P.s: بازگشت افتخار آمیز قطره هم از جنوب این کشور پهنآور به پایتختش مبارک!
P.s: لعنت بر کسی که در این مکان آشغال بریزد!
P.s: این زیر رو میبینین نوشته رای بدین؟ آره! رای بدین! ایبابا! :دی!
قالب این وبگاه برگرفته از سایت رسمی سیاوش محمودیان میباشد و تمامی حقوق آن برای او (و شاید هم گاهی برای من!) محفوظ میباشد.
بتا!
پستهای دارای تگ اینجا
استفراغ در کویر
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۲۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱:۲۹ تحت Blah Blah
تگها
اینجا ، شما ، منماست میوهای
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۰۰ تحت Blah Blah
بماند که چجوری شد اینهمه وقت اینجا تعطیلات بود و همه رفته بودن آفتاب بگیرن! بماند که چقدر سر و کلّه زده شد که اینجا درست شه ولی باز هم درست نشد؛ وسط امتحانهای خوب و قشنگ زایشگاه بود که حس پوچی و نداشتن شایاx.نتام شدید شد و با خودم گفتم که باید کاری کرد و راهش انداخت! حس کردم چیزی از وبلاگنویسی باقی نمونده و من باید رسالت خودم رو از سر آغاز کنم و شما رو دوباره با دنیایی سرشار از هنر و ادبیات و سرگرمی و … آشتی بدم! حس کردم جای یه جا که همهی دنیا توش جمع بشن خالیه و گفتم به شما دوستان این لطف رو بکنم و از جیب و جون خودم براتون مایه بذارم شاید پسفردا ترشی نخوردین و اینجا هم اومدین و بعد یه چیزی (حالا هر چقدر هم کم ارزش) شدین از صدقه سریه من! :دی!
نه ولی حالا جدا از شوخی دلام خیلی واسه اینجا و خوانندگانش تنگولیده بود. دلام واسه قالب سفید جونام، واسه جواب دادن به کامنتهای دوستهام و از همه بیشتر واسه Search Resultهای مردمای که باهاشون میآن اینجا تنگ شده بود! :دی! این شد که به فکر راه انداختناش افتادم و در به در به دنبال هاست گشتم! :دی! تا اینکه یه روز که داشتم توی کانال ubuntu-ir میچرخیدم واسه خودم یه نفر یه جا رو پیشنهاد کرد و گفت خوبه و من هم فعلن از همه چیزش راضیام! :دی! مراحل خرید رو هم بگم؟ :دی!
رفتم سایتش ثبت نام کردم بعد خرید آنلاین کردم که ۱۰ درصد هم تخفیف بده، بعد یادم اومد پول تو حساب ندارم! ۵ شنبه بود، دویدم رفتم بانک و مقادیری پول در حسابام ریختم و اومدم خونه پرداخت کردم، کمتر از ۵ ثانیه بعد اطلاعات هاست برام اومد و من هم شروع کردم به انجام کارهای مورد نیاز. برای مثال ایمیل و فورواردر ساختم و تنظیم کردم، دیتابیس ساختم و از این کارا، در کمتر از ۲ ساعت هم DNS تنظیم شد و شایاx.نت قابل دسترسی (حذف به قرینهی لفظی!). بعد رفتم توی کامپیوتر بکآپ سری قبل رو پیدا کردم و prefix دیتابیس رو از توی فایل sql بعلاوهی username تغییر دادم و sql رو آپلود! بعد هم وردپرس رو ریختم و قالب سفید نازم رو و بعد یهکم هم دستکاری کردم همهچیز رو، از جمله فیدبرنر و سایتمپ و این آتاشغالها! :دی! بعد تا ۲ روز گوگل من رو نمیشناخت کلاً و توی سرچ ریزالته کسی نبودم، ولی بعد به شدّت مردم هجوم اوردن و از اونور هم خنده به من هجوم اورد! :دی! هنوز توی فنتسیهای س×ک×س×ی مردم موندم من! :دی! یه دوست خوب هم از گوگل سوال پرسیده بود که: “آلبوم نمیخواد بده لینکین پارک؟” و گوگل من رو بهعنوان جواب سوال معرّفی فرموده بودند! :دی!
خلاصه! سایت با بدبختی (کلّی سانسور کردم بدبختیها رو! چون میخواستم بگمشون همهاش فحش میشد به ویندوز!) اومد بالا و من کلّی ذوق و اینجور چیزها! یه سری یادداشت که از قبل مونده بود رو اضافه کردم و دوستهام هم که کم نذاشتن از اومدن و نظر دادن و این چیزها! :دی! بعد الان هم به این دوستان خوبم یه سری امکانات خفن از جمله هاستینگ و آپلود سنتر و چت و این چیزها (چقدر گفتم “این چیزها) دادم که حالش رو ببرن! :دی!
خلاصهی دوم هم اینکه همین دیگه! من اومدم، به من تبریک بگین و برام دست بزنین و در همین حد!
P.s: نمیدونم چرا اصلن خوشام نیومد از این یادداشت! شاید چون خسته شدم از بس هی به خودم خوشآمد گفتم! :دی!
P.s: ادامهی داستان؟ کدوم؟ یادم نمیآد! :ســــــــــــــوت!
تگها
IRC ، اینجا ، بازگشت ، دانشگاه ، شایا ، شروع دوباره ، قالب ، لینکینپارک ، وردپرس ، گوگلبهمن
نوشته شده توسط شایا در روز چهارشنبه، ۲۳ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۵۶ تحت Blah Blah
شاید باید اینجا رو آپدیت کنم خالی از هر استرس از هر نیم فاصله از هر دغدغه از هر چیز دیگه! مثلاً اینکه حتماً کامنت اول رو مدگرل بده! مدرسه داره درس می خونه نمی تونه کامنت بده خب الان! :دی! یا حتی اینکه بیام جواب بدم که چرا داستان رو ادامه نمیدم!
تمام شب رو بیدار موندم، یعنی هرچی دیروز خوابیدم که به لایفاستایل قبلیم برگردم، کمبود خوابم جبران شه، زدم دیشب خرابش کردم . . .
داره مثل سگ بارون میاد من هم جشن گرفتم! خونه رو کردم پارتی! برگشتم به روزهای بارونی قبلاً پیشای زندگیم . . . اون موقع که سه نقطه بودم همیشه . . . اون موقع که لینکین پارک گوش میدادم و به خودم افتخار میکردم که جواد یساری گوش نمیدم! اون موقع که امی لی رو می پرستیدم! پوووف!
داره بارون میاد و اینجا پارتیه و من هم واقعاً لینکین پارک گوش میدم و برام جالبه که چرا هنوز بعد از این همه سال ترک لینکین پارک همه ی لیریکسها رو حفظم! واقعاً چرا؟ من که احمق شده بودم، من که اسمم هم یادم می رفت همیشه! من که ۲ تا جمله رو بدون ۱ ساعت فکر نمی تونستم بگم! ای بابا! چرا این داره اینقدر گریه دار میشه!؟ In The End . . .
هوا بدجور آبی نفتی شده . . . خیلی وقته این حس رو فراموش کردم، این بو رو . . . بوئی که همیشه با اونسنس و لینکین پارک و آوریل استنشاقش کردم . . . با Eternal درکش کردم! چه راحت خودم رو به پینک فلوید و دار و دسته ش فروختم! به آناتما و بلکفیلد و کوئین و دریم تئاتر و . . . کی می تونه جای این گروه های درپیتی که من یه عمر باهاشون سر کردم رو بگیره آخه؟ کی می تونه جای جیغ های مسخره ی چستر بنینگتون یا زرناله های امی لی رو بگیره؟ هیچکس! سروش هیچکس نه!
یاد اون پلیلیست ام افتادم! پلیلیست آرامش ام!! کیور فور دا ایچ، سشن و کنجی اینسترومنتال (تایپ کلمه ی اینسترومنتال چقدر باحاله! :دی!)
همینطور که سرما داره بدنم رو بی حس می کنه کم کم دارم به این نتیجه می رسیدم که شاید باید می خوابیدم که دوباره اینطوری بیدار نشم، به هرحال نمی خوام و می دونم هم چون نمی خوام نمیشه که بشه و من الپی رو به هر کوفت و زهرمار دیگه ای ترجیح بدم! درسته همیشه الپی رو واسه صدای مایک و خل بودن هان دوست داشتم ولی خب مگه آزار دارم؟ فرت ماینر گوش می دم و پلیلیست آرامش! هر چند که کی می تونه الان من رو از ساندترکهام جدا کنه؟
فقط محسن نامجو گوش ندین بچه ها، دارم از Exaile متنفر می شم دیگه! فقط IDv3 حالی ش می شه! خاک بر سر . . .
Why I never walked away? Why I played myself this way . . .
صدای رعد و برق دوبار ترسوندتم!
واسه هیچکس توی وبلاگ ام مهم نبود بدونه من کجام تغییر کرده! هیچکس نپرسید! ابلیس هم نپرسید حتی تتلو . . . متاسفم! جفت . . .
پاهام کاملاً بیحس شدن الان از سرما . . . مثل اون خانومه شدم توی فونتین . . . :دی! خدا فربید!
من دیگه اونسنس گوش نخواهم داد! به جاش پینک و ویدین تمپتیشن گوش خواهم داد! حتی اگر نداشته باشمشون گوششون می دم! پووف! پوریا این پوووف رو چند می فروشی؟ من که صبح تا شب استفاده می کنم، حق کپی راستش رو بده بیام بخرم ازت راحت کنم خودم رو! عمراً تا اینجا بخونی و این رو ببینی! ۴ تا خط اول و آخر رو خوندی و ول کردی، از کامنت هم که فارغ ای!
ساندترک فیلم استی واقعاً اون چیزی نبود که انتظارش می رفت باشه، فکر میکنم یکی داره زنگ در خونه رو می زنه ولی همه کلید دارن، پاهام بیحس ان خب نمی تونم برم ببینم کیه، ولی کسی نیست چون توهم زیاد می زنم موقع با صدای بلند آهنگ گوش دادن! نخ سوزن اگه صدای موسیقی بارون بک زمینه ی آهنگ باشه و صاعقه هم هوا رو روشن کنه!
زنگ زدم به سهیل عوضی بگم حرفم رو پس می گیرم، ساوت پارک مزخرفترین انیمیشن تاریخ جهان نیست! خوبه فقط واسه کسی که تو باغ فرهنگ آمریکا و اروپا و مدیا و این چرت و پرت ها نباشه خیلی فهمیدنش سخت می شه! مثلاً واسه یه اپیزود باید آدم ۱۰ تا ویدئوی یوتیوب رو دیده باشه تا بخنده! همه مثل من خوره ی نت نبودن با دایلآپ که دیده باشنشون خب! LEAVE BRITNEY SPEARS ALONE !!! در صورتی که سیمپسونز (می دونم پ کامل تلفظ نمیشه! پوووف!) رو زیاد نباید تلاش کرد تا بشه خندید بهش! بر نداشت!
Breakin the Habit چقدر باهات دویدم! چقدر باهات رکاب زدم! یه روز حتماً صدای ضبط ماشینی رو تا ۱۲۰ می برم و آدمی زیر می کنم، قول مردونه!
I think I’m gonna throw up . . . AGAIN
شاید بعداً ادیت کردم این پست رو و نیم فاصله ها و مشکلات نگارشی و املائی ش رو حل کردم، یه نفس نوشتمش نمیدونم چی نوشتم هنور و نمی خوام هم بدونم!
P.s : من در این پست سعی کردم تمام پریشونی خاطر خودم رو به تصویر بکشم، امیدوارم موفق بوده باشم! :دی! پس کیدز، استی این اسکول :چشمک!
Numb تموم شد مثل این پست و همینطور هوس من به گوش دادن الپی! سال بعد، حال بعد، بارون بعد، هوای بعد . . .
شایا . . . OUT!
تگها
آبی نفتی ، آناتما ، آوریل ، ابلیس ، امیلی ، اینجا ، باران ، تتلو ، جواد یساری ، دریمتئاتر ، سهیل ، سوتپارک ، سیمپسونز ، لینکینپارک ، هیجکس ، پینکفلوید ، کوئینمهرگان
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۲۷ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱:۴۳ تحت Blah Blah
سلام،
مدتیست اینجا و اینجانب داریم به شدت خاک میخوریم و میپوسیم! :دی!
دلیل نبودنام چی بود؟ نه واقعن دلیلاش چی بود؟!
آهان، یه کم امتحان داشتم، بعد کلی کار و زندگی داشتم و یه خروار هم عشق و حال، به کوری شاگرد بقال! :دی!
قالب ساختم واسه پوریا، ترجمه کردم، Diablo II رو برای بار اول همراه با Expansionاش تجربه کردم و عشق دیرینهام نسبت بهش و همینطور به Blizzard جونم هزاران چندین برابر تا شد! بعدش هم که Previewه Diablo III رو دیدم و کلن از زندگی خداحافظی کردم! :دی!
آهان بعدش یک عدد نامرد به اسم شایا تجلی با همکاری پرشینبلاگ، آدرس وبلاگ قدیمی بنده رو کشیدن بالا، یه آب هم روش! که به زودی یه پست طویل میدم و حسابشون رو حسابی همینجا میرسم! …..
دیگه چی بود؟ آهان بعد احتمالن حس کردم دلم واسه اینجا تنگ شده و خواستم بیام و یه چرتی بنویسم که یه چیزی گفته شده باشه و شما هم دلتون شاد شه و یک در دنیا و صد در آخرت چیز میز نصیب من شه! :دی!
یه چیز هم میگم و بعد میرم، میگماش که یهکم به فکر کردن وادارتون کنم.
من توی اتوبوس زنی چادری را دیدم که سر پسر بچهای سه ماهه (نوزاد بود بههرحال، حالا ۳ ماه یا ۱۰ ماه!) که در آغوش پدرش بود و از روی شانههای پدرش به سمت جایگاه مخصوص خانمها در اتوبوس نگاه میکرد داد میکشید و تربیتاش را زیر سوال میبرد.
برام جالب بود، خواستم با شما هم در میون بذارمش تا شاید این سوال بی جواب در ذهنام، که یک نوزاد معصوم که تازه چشمش به دنیا افتاده، چه نگاه زهرآلودی رو میتونه مثل تیر به سمت قلب یک خانم پرتاب کنه، به یه جواب قانع کننده برسه!
به کسی توهین نمیکنم، نه به کسی و نه به دین یا اعتقادی! پس فحش ندین عزیزان! وگرنه میگم چه چیزهای قشنگی رو Search میکنین تا به این وبلاگ برسید ملت غیور ایران!
فکر کنم واسه ایندفعه به اندازهی کافی زر زدم! فقط از معلم (درست خوندید، معلم!) خواندن و درک مفاهیممون نگفتم که اون رو هم به زودی میگم و یه Categoryه جداگانه هم بهش اختصاص میدم احتمالن!
فعلن دوستتون دارم، دوستام داشته باشید! (این رو ویدا میگه همیشه وقتی بغل دست امیر قاسمی نشسته! دوستش داشته باشید! :دی!)
فعلاً بای!
P.s : تابستون کوتاهه، ماها تا میتونیم پیش هم میمونیم، دوستای صمیمی، کارای قدیمی… کاشکی زودتر این پاییز بیاد! کلی کار دارم! :دی!
تگها
اتوبوس ، ایران ، اینجا ، بازگشت ، دیابلو ، پاییز ، پرشینبلاگسولاریوم
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۲۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۵۶ تحت Blah Blah
یادمه وقتی اینجا رو باز کردم فقط به یهچیز فکر میکردم…
به اینکه دارم یه جایای رو میسازم که بتونم هرچی دلام میخواد توش بنویسم…
نمیدونم چرا هرچی از تاریخ ساخت اینجا میگذره منهم از اون فکر و هدف دورتر میشم…
اصلن اگه راستش رو بخواین دلیل اصلی ننوشتنام همینه…
بین شماها کسی هست که بدونه Descriptionه اینجا چیه؟ شرط میبندم تعدادتون حتی انگشتشمار هم نیست!
Shaya without censorship …
من واقعن نمیخوام آدم شم… نمیدونم از کی میترسم ولی میدونم ار چی میترسم! جالبه نه؟!
بیخیال…
دیروز بعد از اینهمه که از ترم گذشته فهمیدم یکی از کلاسهام ۱ تا ۳ نیست! بلکه ۳ تا ۵ه! حالا نقش من که خودم ۱ تا ۳ رو انتخاب کردم و توی برگهی انتخاب واحدم هم نوشته ۱ تا ۳ چیه نمیدونم! فقط میدونم مجبور شدم کلی برم رو مخ استاد عزیز که من نمیدونستم! Absent Fail نکن! دنیاایه!
اه باز چرا لحنام اینجوری شد!؟
دلم واسه اونهایی که به هوای “انقلاب کبیر فرانسه” پاشون به این وبلاگ میرسه و اون پست قشنگه من رو میبینن میسوزه! میدونم کلی فحش میدن ولی خب اولن خودتی! دومن به من چه خب! من نمیتونم اون پست و همینطور طرز Title گذاریام که جد اندر جد از خودم به خودم ارث رسیده رو ترک کنم! ترک عادت موجب مرض است! :دی!
خلاصه من معذرت میخوام!
اگه واقعن نمیدونین دارم راجع به چی صحبت میکنم بهتره عبارت “انقلاب کبیر فرانسه” رو توی گوگل (که به دلایلی، تازگی خیلی ازش متنفر شدم!) سرچ کنین و از نتایج جستوجو لذت ببرید!
مسئلهی دوم اینهمه واژهی سکسیه که سرچ میشه و نتیجهاش به اینجا ختم میشه! آخه من کی این همه چیز مستهجن توی وبام نوشتم؟؟
حالا اصلن اینکه چرا از اینجا سر در میآرین رو بیخیال شین! خداییش خجالت نمیکشین؟ همین سرچها رو میکنید که آمارمون بد در میره تو دنیا دیگه! جای اینچیزا برین بیل بزنین که به اقتصاد مملکت کمک شه!
داشتم فکر میکردم چرا همهی Old Songهام زیر ۴ دقیقهن… بعد نتیجه شد که اون موقع نیاز نبوده به آهنگ آب بسته شه! ولی خب الان حسابی نیاز هست!
آخ آخ! خدا بگم این نازیلا رو چیکار کنه که من رو به این “ناخونهات بلنده ولی لاک نمیزنی. دندونهاتو چرا مسواک نمیزنی؟ موهات بلنده، گلسرت کو؟ بگو اون دوست پسر خرت کو؟” معتاد کرد! فکر کن نشستی همینجوری الکی واسه خودت، یههو میگی “ناخونهات بلنده…” و ادامه! واسه دانلود بزن توی سر من!
حالام بهم میخوره از یادآوری اینکه چند وقته توی سررسید سبزهام هیچی ننوشتم! اتود سفیدهام هم انگار قهره باهام! نوکش رو الکی کلفت میکنه که هرچی مینویسم کثیف شه!
واسهی بار هزارم! من عاشق قالبم هستم! :دی! و بزودی کلی برنامه دارم واسه اینجا! ولی باید این چرت و پرتها دانلود شن اول! نمیفهمم چرا M a n g a باید فیلتر باشه! اگه نبود من الان کلی تو برنامههام جلو بودم!
هوس TLJ کردم شدید! ولی نه نکردم… حساش نیست! :دی!
فردا باید برم دکتر! همینطور هفتهی بعد! :دی!
ببین چقدر شیرینه که واسهش “:دی!” میزنم! دلم واسهش تنگ شده خب! با اون لهجهی نازش! :قهقهه!
دلم واسه Scorpions هم تنگ شده! اونقدر که زورم میآد DVD بذارم و بگوشماش!
چه مرگام شده؟؟ شاید چون هیچی ندارم بگم و الکی دارم چیز مینویسم اینجوری شدم!
بای!
P.s : یستردی آی واز ه بلکبرد!
تگها
آهنگ ، اینجا ، دانشگاه ، شایا ، گوگلخیارشور بشور بیشعور
نوشته شده توسط شایا در روز چهارشنبه، ۱۴ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۲۵ تحت Blah Blah
خب قرار شد بگم چجوری اینجا تبدیل به اینجا شد دوباره!
اول از همه رفتم یه نسخهی جدید وردپرس دانلود کردم و بازش کردم روی دسکتاپ محترم.
بعد رفتم توی کنترلپنلام و یه DB ساختم بهعلاوهی یه User که دسترسی داشته باشه به DB محترم.
بعد اومدم wp-config-sample.php رو ادیت کردم و دیدم یه امکان جدید بهش اضافه شده که جالبه! :دی!
بعد پلاگاینها و قالبم رو توی wp-content گنجوندم و فایل رو RAR کردم و ftp روی سرور.
بعد دیدم File Manger محترم همش ارور میده موقع Extract کردن. فکر کن ۳ بار ftp کردم تا فهمیدم فقط میتونه zip بسیار ساده رو Extract کنه! (از دست این آرش!) البته با tar.gz و چیزمیزای Linuxای اصلن مشکل نداشت چون تست کردم و جواب داد.
خلاصه سرتون رو درد نیارم وردپرس جونم رو نصب کردم و افتادم به جون تنظیماتش. همینجوری مثل اسب همهی چیزمیزهاش رو ادیت کردم. بهغیر از خود وردپرس، یه سری پلاگاینها مثل Akismet و FeedBurner نیاز به تنظیم دارن. بعدش هم مطالبام رو Import کردم!
حالا نمیدونم این عزیز دل من چرا با تگهای فارسیم از بیخ مشکل داشت و جاشون عدد میداشت! و همینطور Descriptionه Categoryهام هم پَر شده بودن! و همهی پستهام هم که مربوط به دستهی Blah Blah بود رفته بودن توی Uncategorized!
خلاصه خر تو خری بود! که من رو واقعن از وردپرس ناامید کرد…
همهی پستهام رو تک تک ۳ بار ادیت کردم. به دلیل اینکه شوت زدم و جای ویرگول انگلیسی، فارسیش رو گذاشتم.
بعد تازه یادم اومد ۳ تا پست هم باید دستی اضافه کنم که کردم. بعد دیدم ایبابا کامنتهای پست آخر رو هم باید اضافه کنم دستی! :دی!
دونه دونه به خودم کامنت دادم، بعد رفتم تاریخهای میلادیشون رو به فارسی برگردوندم با یه برنامه که تا الان کلی به دردم خورده و کسی خواست معرفیش میکنم. بعد هم از طرف خودم و توی Admin دونهدونه بهشون جواب دادم! :دی!
به اینجا که رسیدم فکر کردم ایول وبم تکمیل شد! بعد تازه یادم افتاد Gallery و سیستم Stat وبم (همون فضولی و Spy روی شما!) رو راه نهانداختم (اگه مینوشتم نیانداختم خیلی رسمی میشد!)!
بعد از اون کار گفتم دیگه همهچی درسته! بعد یهو یادم افتاد که کلی قالب وردپرس ۲٫۲ واسه این مرز و بوم فارسی کردم قبلن! بعدش یادم اومد باید Screenshotهاشون رو هم آپلود کنم.
وای تازه داشتم خستگی درمیکردم که دیدم سیستم Live Searchم کار نمیکنه و لیست آدمهایی که بیشترین کامنت رو دادن هم نمیآره وبم! تازه یادم اومد من هردوی این پلاگاینها رو دستکاری کرده بودم! :دی! خلاصه رفتم در تاریکترین دخمههای کامپیوترم و ورژن فارسی شدهی Live Search و دستکاری شدهی “چه کسی بیشترین کامنت رو داده” رو از زیر خروارها خاک کشیدم بیرون و ftp کردم و نصب تا درست شد.
بعد دیدم قالبم Valid نیست! یادم اومد نوتپد خیلی آشغاله و رفتم روی خط اول Header یه Delete زدم تا درست شد! (خدایا به Vim ساپورت فارسی عطاء بفرما!)
اونوقت بود که وبم کامل اومد روی دنیای پر از شگفتانگیزناکیه اینترنت!
۲-۳ روز بعدش ArioA.com سهیل هم وارد این دنیا شد.
۲ روز بعدترش وردپرس ۲٫۵ هم قدم به وبلاگ من گذاشت. دیروز هم قالب wp-org رو واسهی یک پوریا ساختم که هنوز یهکم ایراد داره با IE ولی من از وقتی که از دست IE کارم به تیمارستان کشیده شد دیگه کمتر بهش اهمیت میدم!
چیزی موند که نگفته باشم؟
آهان! همه منتظر مانی منجمی هستیم که پلاگاینش رو واسه وردپرس ۲٫۵ آماده کنه. پس نگین چرا آرشیوم کار نمیکنه!
یه سری تغییرات هم میخوام توی قالب بدم که بسیار بهتر شه و چند تا محصول هم واسه فروش دارم! :دی!
حالا میفهمین خودتون جریان از چه قراره! :دی!
P.s : همهی پست پر از “بعدش” و “تازه یادم افتاد” شد؟ اشکال نداره! شما که اینچیزا حالیتون نمیشه! اگه حالیتون میشد اصلن نمیاومدین بخونین من چی مینویسم! :دی! نه ولی جدی حوصلهی هنر خرج دادن نبود. گردنم درد میکنه و کمرم هم داره بهش اضافه میشه.
P.s : اگه گفتین در عنوان این مطلب چه آرایهی ادبیای بهکار رفته؟
تگها
اینجا ، سهیل ، وردپرس ، پوریاتراکوتا
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۶ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۰:۴۴ تحت Blah Blah
خب دیگه با نام و یاد خدا آغاز میکنم.
همونطور که میدونید اینجانب مدت مدیدی تشریف نداشتم و همهی شما سروران گرامی رو در خماری گذاشته بودم!
حالا اینکه کجا بودم؟:
والا خدمات پس از فروش شما عرض شود که این آقا سهیل ما یه زمانی یه خالهای داشت که این خالهی محترم هم یه زمانی یه پروژهای داشت که ما هم یه زمانی قرار شد این پروژه رو تحویل ایشون بدیم و پولی به جیب بزنیم در حد دیویدی! یعنی سهیل محترم فرموده بود که همچین اتفاقی خواهد افتاد! من هم که پول ندیده و محتاج، سریع در عرض سه سوت انجامش دادم ولی خب چون سهیل هم طمع پول داشت قرار شد کارهای گرافیکیش رو اون انجام بده که در عرض ۱ ساعت میشد انجامش داد! ولی خب این معضل بزرگ وسعت که به قول خود مرحوم سهیل گریبانگیر تمامی جوانان این مملکت پهناور میباشد مهلت نداد و این کار هی عقب افتاد تا اینکه کلن (یاد آوری کنم که من اینجا سبک خودم رو دارم و در حال مبارزه با تنوینام!) خالهی سهیل گفت من پول ندارم دیگه که بدم بهتون! منم پنج گیگابایت هاست رو که بیمصرف افتاده بود یه گوشه و کلی هم خاک روش بود با خرید یک عدد دامین (دامنه!) به مرحلهی بهرهبرداری رسوندم!
این هاست محترم که خیلی هم ناز بود واسه خودش داشت به کار خودش ادامه میداد که یهو دیدم ایول! اکانت ساسپند شده و آرشیو و جد و آبادش هم روش! گفتم چه کنم چه نکنم؟ که یهو مغزم (دلتون بسوزه! تازه خریدم!) بهم گفت به سراغ یار مهربون و رفیق دوستداشتنی تمام کاربرهای اینترنت برم! گوگل! یا بهتر بگم، Google Cache. خلاصه تایپ کردم cache:shayax.net و ۳ تا پست آخر رو که نداشتم + کامنتهای پست آخر رو ذخیره کردم و گفتم حالا این Cacheه مهربون که هست، بعدن میآم بقیه کامنتها رو هم سیو میکنم.
بعدن وقتی قشنگ بعدن شد و من عین یه پسر خوشحال رفتم و خواستم از رو Cache، کامنت سیو کنم دیدم به به! صفحهی ساسپند رو میآره جای نوشتههای گهربار من! خلاصه سرتون رو درد نیارم که ۴۰ و خردهای از کامنتهای پست ویرجینیا وولف و همینطور تمام کامنتهای پست علی دایی بدون سبیل و Existentialism On Prom Night پَر شد! با کمال تاسف عرض میکنم که متاسفم! :دی! و اگه کسی بتونه بهم برشون گردونه (یعنی بهطور اتفاقی سیو کرده باشه!) هر کاری در زمینهی وب داشته باشه و بتونم براش انجام بدم حتمن و با کمال میل سه سوت انجامش میدم.
بعد از اینکه هاست ترکید چون درگیر درس و دانشگاه بودم و همینطور پول هم نداشتم که برم هاست بخرم، کلن بیخیال این موضوع شدم و وب رو بوسیدم و گذاشتم کنار! ولی خب بچهها دهان مبارک من رو قیرگونی کردن از بس گفتن کدوم گوریای؟ چرا نمینویسی؟ و از این چرت و پرتها! :دی! و من حتی هنوز هم بعد از ۶ سال و اندی وبلاگنویسی نمیفهمم اینها از چیه اینجا لذت میبرن!
واسهی برگشتن من باید به کی فحش بدین؟:
خلاصه که یکی از دوستان ناشناس به اسم سهیل که نمیخواست ناماش فاش شه بهدلیل اینکه خودش هم میخواست فتوبلاگ بزنه یهو از تاق افتاد پایین وسط زندگی من که باید دوباره شروع کنی به وبلاگ نوشتن! من هم جملهی بسیار معروفم رو که حتی روی کتیبهی داریوش کبیر (خوانندههه) هم حکاکی شده رو تحویلش دادم: “ببین هاست پول میخواد و من اگر پول داشتم کامپیوترم رو آپگرید میکردم!” ولی گوش سهیل به اینچیزها بدهکار نبود! گفت هاست از من، تو فقط بنویس! من هم دیدم نمیتونم روی این Fanه عزیز رو زمین بندازم و همینطور دیدم تنور بدجور داغه و ناگهان چسبوندم! :دی!
خلاصه که آقا سهیل افتاد تو زحمت! حالا خودش هم هاست میگیره فوتوبلاگ میزنه بزودی در حد تیم ملی جوانان سوئد! من هم که خب تابلوئه کمکش میکنم تو طراحی و دیزاین! :دی!
میخواستم ادامه بدم نوشته رو و بگم که چه بدبختیای کشیدم سر پیادهسازی دوبارهی سایت، ولی اگه خدا گذاشت زندگی کنم پست بعدیام رو به شرح اون حرکت اختصاص میدم.
فقط لازمه اینجا اعلام کنم که از آقای آرش ستایشی (خداییش ببین چه کلاسی گذاشتم برات!) نهایت تشکر رو دارم که هاست رو خیلی سریع در اختیارم قرار داد. :دی!
فعلاً بای!
P.s : دلم واسه اینجا واقعنایه واقعنای به قول بچهها تنگولیده بود! :دی!
P.s : سهیل یادته موقع خداحافظی توی وبلاگ قبلیم اومدم توی پینوشت ازت خداحافظی کردم و گفتم ربطی به اهمیت نداره؟ تازه اختصاصیتر هم هست؟ خب الان هم اومدم از توی پینوشت ازت تشکر کنم که هزینهی هاست رو متحمل شدی. اون موقع که میخواستی بیای توی گروه من و ریوشار بهت به چشم یه پیتر پتیگرو نگاه میکردم ولی الان کاملن مطمئنم واسه خودت یهپا سام وایزی، از نوع د برویو! خلاصه که جبران میکنم.
تگها
اینجا ، بازگشت ، ریوشار ، سهیل ، شروع ، گوگلاکسیتوسین
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۲ آذر ۱۳۸۶ ساعت ۱۷:۳۱ تحت Blah Blah
و شیطان خندید و فرشتگان گریستند… برای روح برادر جان.*
این پست رو ۲۵ آبان نوشتم چون دلم برای خودم تنگ شده بود و از دست اینی که الان هستم خسته شده بودم و واقعن دیگه از اسمم هم حالم بههم میخورد. پس توجه شما رو جلب میکنم به یک عاشقانهی آرام.
خیلی وقته با “شایا” حرف نزدم. خیلی وقته باهاش دردِ دل نکردم. براش نگفتم چه بلاهایی به سرم اومده. بهش نگفتم چهقدر بهش احتیاج دارم. آخه بدون اون من حتی نمیتونم دو تا جملهی سادهی مربوط به هم رو پشت سر هم ردیف کنم و به زبون بیارم. یادم رفته چهجوری بنویسم.
از اتودم… از اتود سفیدم خجالت میکشم. از خیانتی که به وجودم کردم، از اینکه “شایا” رو درون خودم کشتم خجالت میکشم. آخه با چه رویی دوباره باهاش صحبت کنم؟ آیا واقعن میتونه من رو ببخشه؟ توی هیچ کاری باهاش مشورت نکردم. فقط چشمهام رو بستم، غافل از اینکه چشمهای خودم هم کور خواهند شد. هر کاری خواستم کردم. “شایا” از ته اون زندان سیاه، کنار اون همه تنفر، فریاد میزد… دوستام داشت و از گفتنش ابایی نداشت. ولی من چیکار کردم؟ توی اون زندان تاریک شلاقش زدم، تهدیدش کردم به مرگ. گفتم هیچ نیازی بهش ندارم. بدون اون آزادی دارم. بدون مواظبت اون هم میتونم روی پای خودم بایستم و به راه خودم ادامه بدم تا به هدفام برسم. “شایا” رفت و هدف من هم با او…
دیگه نمیتونم به موضوعی که برام جالب نیست بیشاز ۵ دقیقه گوش کنم.
دیگه نمیتونم به کسی ثابت کنم خدا دوستاش داره. نمیتونم بگم صبر کنه تا زندگی، خودش به خاک سیاه نشونده بشه و اون سوار بر زندگی.
فقط میتونم همون نقاب مسخرهی همیشگیام رو به صورتم بزنم و خودم رو قایم کنم.
بدون “شایا”، من دیگر من نیستم. شاید هم اصلن نیستم.
فکر میکنم همین روزها “شایا” دوباره از خاکستر بلند میشه. من حتی واسه رسیدن به اون نور سفید هم به “شایا” نیاز دارم.
“شایا” پاشو… برخیز… فصل خشخش شکوفههای پاییزیست و در این میان… جای تو خالیست. برخیز و موسیقی زندگی را خوشنوا، در کالبد بیجان من بنواز.
بی اجازهات عاشق شدم و بی اجازهتر عاشقات. خود را به من بازگردان. آزادی کاملات میدهم.
با اولین بارونی که اومد (۲۹ آبان)، با اولین هوای آبی نفتی، اولین لرزش سراسری بدنم با صدای آوریل و اولین بوی لینکینپارکای که توی هوا پیچید تمام زندگی ام رو مرور کردم. در یک ثانیه. یک پلک. درست حدس زدید. “شایا” برگشت. بدون امی، مایک و چستر. توی زندان بهش یاد دادن قدر گوشهاش رو بدونه و به صدای خیانتکارها گوش نده.
“شایا” تو دیگر “شایا” نیستی، تو یک شایا هستی، پاییزی دیگر.
بدرخش… درخشانتر از خورشید… بدرخش الماسِ روانیِ من.*
P.s : اون دو خط نوشتهای که با * مشخص شدن © دارن. من، کریس و دیوید. البته © من رو میتونید نقض کنید. اینجا همهی کارهای من تحت لایسنس GPL هستن!
P.s : یعنی من هیچی “:دی” نزدم؟! عجب دنیایی شده! :دی!
P.s : اگه گفتین “شین” مِثلِ چی؟
تگها
آبان ، اینجا ، باران ، شایا ، من ، پاییزExistentialism On Prom Night
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۷ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۲۳:۵۴ تحت Blah Blah
هر وقت ما داریم به قصد علماندوزی برای تغییر دنیا به طویلهای قابل تحملتر از خونه به سمت جایی حرکت میکنیم چند تا فرشتهی مهربون میان و ما رو سوار بالهای سفیدشون میکنن و تا اونجا میرسونن.
داستان قشنگیه، ولی بذارید همینجوری داستان بمونه. چون اگه به واقعیت بپیونده دیگه نمیتونیم واسه دیر رسیدن دلیل بیاریم که پشت ترافیک مونده بودیم. هر چند که چه دلیل بیاریم چه نیاریم فرقی به حال اون استاد عزیز نمیکنه.
یه بار بیشتر نشده دیر برسم، ولی فکر کنم فردا به تیر غیب دچار میشم و احتمالن یه ضربهی محکم از چوب خدا رو روی صورتم احساس میکنم.
میدونید اول فقط به قصد نوشتن یه P.s این Document رو باز کردم و این سومین باریه که دارم ”P.s” رو از اول پاراگراف حذف میکنم؟ فکر کنم الان دونستید.
واقعن نمیتونم تصور کنم خوانندهای به نام Hillary Duff، هنوز که هنوزه داره من رو با آهنگ Come Clean به فضای لایتنهی (نمیدونم چرا از این عبارت عربی استفاده کردم.) میبره و با ستارههای آسمون محشور میکنه.
چون واسه مسابقه جایزهای در نظر نگرفته بودم نتیجه میگیریم هیچکس برنده نیست! از همهی شما دوستان عزیزی که وقت، پول و فسفر مغز خودتون رو در راه کامنت گذاشتن برای من هدر دادید کمال تشکر رو دارم و همینطور براتون متاسفم، همینجوری واسه خنده.
همونطور که احتمالن خودتون متوجه شدین سیاوش عزیز کلی از این حرکت من (همین دزدی قالب) شاد شد و خنده کرد (اینها رو نمیدونستین؟) و با کمال میل بهم اجازه داد از این قالب استفاده کنم. حتی یه پیشنهاد بیشرمانه هم بهم کرد! گفت میتونم اون کپیراست (درست خوندین) رو از بالای صفحه بردارم که من به شدت رد کردم.
راستی اگه چشمهای مبارکتون رو باز کرده باشین متوجه شدین که بخش جدیدی به نام گالری به سایت اضافه شده. این بخشِ بسیار زیبا، خیلی زیباست! فقط یه مشکلی داره، نمیدونم کجای کدش از یه لغت استفاده شده که باعث فیلتر شدن اون Ajax Loader میشه که باید اون عکسهای بسیار زیبا رو نشونتون بده. پس اگه دیدین هرچی روی یکی از گالریها کلیک میکنین عکسی نمایش داده نمیشه به من فحش ندین و به جای http از https عزیز استفاده کنین.
همه اینایی که این بالا گفتم به زبونِ زیرِ آبگوشتی: اگه دیدی عکسها نمیآن خودت رو ناراحت نکن و از این لینک برو توی گالری.
برای حسن ختام یه سوال بسیار فنی از همهی شما عزیزان دارم: این خادمهای مساجد، وضوخانهها و شاشگاههای اوقافی واقعن چجوری میتونن این حجم کثافت مستراحها رو تحمل کنن؟ ایران رو میگمآ! آخه ما حتی عادت نداریم خودمون رو بشوریم، چه برسه به مزیناتمون.
اگه نشستین کلی فکر کردین و دیدین از جواب دادن به این سوال عاجز هستین احساس پوچی و به درد لای جرز دیوار هم نخوردن نکنین، به جاش به من بگید چند بار بعد از استفاده از مستراح عمومی آب ریختین تا مزیناتتون بره ته چاه مستراح و در آخر دوباره به طبیعت برگرده؟ (قبلن در مورد این چرخهی متحیّرالعقولناک توضیح دادم.)
P.s : فرانسویها عطر رو اختراع کردن که دیگه حموم نرن. © بای Mad-Girl.
P.s :ادیسون یه شب ار خواب بیدار شد بعد یه موقعی برق رو اختراع کرد.
تگها
ایران ، اینجا ، سوال ، قالب ، مسابقه ، گالریویرجینیا وولف
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰:۳۷ تحت Blah Blah
یه انسان وبلاگنویس اگه یه کم فعال باشه، در طول حیات وبلاگیش به انواع و اقسام قالبها و طرحها بر میخوره! حالا این انسان وبلاگنویس اگه اسمش شایا باشه… چی؟ نمیشه؟ آها! خب اون “انسان”ش رو حذف کنید! :دی!
خب میگفتم! اگه اون وبلاگنویس اسمش شایا باشه علاوه بر نگاه کردن سعی میکنه ببینه طرف چهجوری تونسته همچین چیزی رو ارائه بده.
شایا همینجوری سادهترین زبونهای برنامهنویسی وب رو یاد گرفت! :دی! HTML و CSS :دی!
این وبلاگنویس ما که بسیار هم خسته، زخمی و به اصطلاح پیر وبلاگنویسی هست، تا به حال صدها قالب برای انواع و اقسام سیستمهای وبلاگنویسی دیده و یه کم کمتر از صدهاتاشون رو واسه این و اون و همینطور خودش ترجمه کرده! اون عزیزانی که من و وبلاگ قبلیم رو میشناسن (وبلاگ رو هم باید شناخت خب!) اگه یه کم به مغزشون (سوژهی کامنت Mad-Girl جور شد! :دی!) فشار بیارن حتمن یادشون میآد که شده بود من در هفته ۳ بار قالب عوض کنم! :دی!
اون موقع هیچ طرحی ارضام نمیکرد! البته از همون اول هم دنبال جنگولکبازی و صفحهی سنگین و کدهای جاوا و اینا نبودم! ولی خب…
اه چهقدر حرف میزنم! :دی!
همه اینها رو گفتم که تهش قالب جدیدم رو بذارم روی سایت و باید بگم که این قالب تا ابد روی این وبلاگ خواهد موند، چون من در طول ۵ سال وبلاگنویسی (وارد سال ششم شدم!) تا به حال هیچجا ترکیبی به این درستی از زیبایی و سادگی ندیدم! البته همه چیز بستگی به اجازهی دوست خوبم سیاوش داره! چون درسته که من برای ترجمهی قالب برای وردپرس ساعتها وقت گذاشتم ولی طراح اصلی قالب اونه! :دی! پس بیایید همه فینگرهایمان را کراس کنیم به این امید که سیاوش اجازه بده! :دی!
خب حالا میرسیم به بحث شیرین…
متاسفم، هیچی برای در میون گذاشتن با شما ندارم! :دی! فقط بگم که چند پست قبلی همه در یک روز نوشته نشدهاند. همین و بس!
آها یادم اومد!
اون لیست کسانی که بیشترین نظر رو دادهاند میبینید؟ :دی! سعی کنید نفر دوم شید، ممکنه جایزه بدم! میدونم نمیتونید اول شید، واسه همین میگم دوم! :دی!
اون لینکدونی دوستان هم به مرور پر میشه اگه خدا بخواد.
بهزودی یه فرم تماس هم میسازم که میتونید هرگونه درخواست شرعی، غیر شرعی، اخلاقی، غیر اخلاقی، مردانه و نامردانه رو ازم داشته باشید تا براتون انجام بدم. پیشنهاد (پیشنهادات) شما پذیرفته میشود. با انتقاد (انتقادات) شما هم به شدت موافق هستم. فحش هم میتونید بدید. :دی!
به جای خوندن این وبلاگ شخصی برید یه کم…
بسه!
فعلاً بای!
P.s : بیایید دست در دست هم دهیم و… :دی! چه حالی میده مردم رو بذاری سر کار!