بماند که چجوری شد اینهمه وقت اینجا تعطیلات بود و همه رفته بودن آفتاب بگیرن! بماند که چقدر سر و کلّه زده شد که اینجا درست شه ولی باز هم درست نشد؛ وسط امتحانهای خوب و قشنگ زایشگاه بود که حس پوچی و نداشتن شایاx.نتام شدید شد و با خودم گفتم که باید کاری کرد و راهش انداخت! حس کردم چیزی از وبلاگنویسی باقی نمونده و من باید رسالت خودم رو از سر آغاز کنم و شما رو دوباره با دنیایی سرشار از هنر و ادبیات و سرگرمی و … آشتی بدم! حس کردم جای یه جا که همهی دنیا توش جمع بشن خالیه و گفتم به شما دوستان این لطف رو بکنم و از جیب و جون خودم براتون مایه بذارم شاید پسفردا ترشی نخوردین و اینجا هم اومدین و بعد یه چیزی (حالا هر چقدر هم کم ارزش) شدین از صدقه سریه من! :دی!
نه ولی حالا جدا از شوخی دلام خیلی واسه اینجا و خوانندگانش تنگولیده بود. دلام واسه قالب سفید جونام، واسه جواب دادن به کامنتهای دوستهام و از همه بیشتر واسه Search Resultهای مردمای که باهاشون میآن اینجا تنگ شده بود! :دی! این شد که به فکر راه انداختناش افتادم و در به در به دنبال هاست گشتم! :دی! تا اینکه یه روز که داشتم توی کانال ubuntu-ir میچرخیدم واسه خودم یه نفر یه جا رو پیشنهاد کرد و گفت خوبه و من هم فعلن از همه چیزش راضیام! :دی! مراحل خرید رو هم بگم؟ :دی!
رفتم سایتش ثبت نام کردم بعد خرید آنلاین کردم که ۱۰ درصد هم تخفیف بده، بعد یادم اومد پول تو حساب ندارم! ۵ شنبه بود، دویدم رفتم بانک و مقادیری پول در حسابام ریختم و اومدم خونه پرداخت کردم، کمتر از ۵ ثانیه بعد اطلاعات هاست برام اومد و من هم شروع کردم به انجام کارهای مورد نیاز. برای مثال ایمیل و فورواردر ساختم و تنظیم کردم، دیتابیس ساختم و از این کارا، در کمتر از ۲ ساعت هم DNS تنظیم شد و شایاx.نت قابل دسترسی (حذف به قرینهی لفظی!). بعد رفتم توی کامپیوتر بکآپ سری قبل رو پیدا کردم و prefix دیتابیس رو از توی فایل sql بعلاوهی username تغییر دادم و sql رو آپلود! بعد هم وردپرس رو ریختم و قالب سفید نازم رو و بعد یهکم هم دستکاری کردم همهچیز رو، از جمله فیدبرنر و سایتمپ و این آتاشغالها! :دی! بعد تا ۲ روز گوگل من رو نمیشناخت کلاً و توی سرچ ریزالته کسی نبودم، ولی بعد به شدّت مردم هجوم اوردن و از اونور هم خنده به من هجوم اورد! :دی! هنوز توی فنتسیهای س×ک×س×ی مردم موندم من! :دی! یه دوست خوب هم از گوگل سوال پرسیده بود که: “آلبوم نمیخواد بده لینکین پارک؟” و گوگل من رو بهعنوان جواب سوال معرّفی فرموده بودند! :دی!
خلاصه! سایت با بدبختی (کلّی سانسور کردم بدبختیها رو! چون میخواستم بگمشون همهاش فحش میشد به ویندوز!) اومد بالا و من کلّی ذوق و اینجور چیزها! یه سری یادداشت که از قبل مونده بود رو اضافه کردم و دوستهام هم که کم نذاشتن از اومدن و نظر دادن و این چیزها! :دی! بعد الان هم به این دوستان خوبم یه سری امکانات خفن از جمله هاستینگ و آپلود سنتر و چت و این چیزها (چقدر گفتم “این چیزها) دادم که حالش رو ببرن! :دی!
خلاصهی دوم هم اینکه همین دیگه! من اومدم، به من تبریک بگین و برام دست بزنین و در همین حد!
P.s: نمیدونم چرا اصلن خوشام نیومد از این یادداشت! شاید چون خسته شدم از بس هی به خودم خوشآمد گفتم! :دی!
P.s: ادامهی داستان؟ کدوم؟ یادم نمیآد! :ســــــــــــــوت!
قالب این وبگاه برگرفته از سایت رسمی سیاوش محمودیان میباشد و تمامی حقوق آن برای او (و شاید هم گاهی برای من!) محفوظ میباشد.
بتا!
پستهای دارای تگ بازگشت
ماست میوهای
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۰۰ تحت Blah Blah
تگها
IRC ، اینجا ، بازگشت ، دانشگاه ، شایا ، شروع دوباره ، قالب ، لینکینپارک ، وردپرس ، گوگلویل اسمیت
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۲۴ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۱۳ تحت Blah Blah
Shaya will change, soon is changing . . .
Shaya did some homework, [Dec 15, 08]
Shaya thought a little, [Dec 15, 08]
Shaya wrote a bit, [Dec 15, 08]
Shaya watched the first snow of the year and walked under it, [Dec 16, 08]
Shaya is quitting tweeting, [Dec 17, 08]
Shaya was tempted to drink vodka, [Dec 18, 08]
Shaya watched Claymore (Episodes 1 to 20) and The Simpsons (Season 1), [Dec 19, 08]
Shaya finished writing the second episode of the S&S Story, [Dec 20, 08]
Shaya stuck in traffic and made a deal with the One to talk in a certain way, [Dec 20, 08]
Shaya somehow doesn’t like Yalda Night this year, [Dec 20, 08]
Shaya found himself snoring on the couch, [Dec 21, 08]
Shaya took many notes from whatever came to his mind, [Dec 21, 08]
Shaya thought a lot, [Dec 22, 08]
Shaya thinks he should have thought more, [Dec 22, 08]
Shaya thought more, [Dec 22, 08]
Shaya got a bit closer to what he planned and wanted to be, [Dec 23, 08]
Shaya will quit internet soon, [Dec 23, 08]
Shaya missed his old PC, [Dec 24, 08]
Shaya is actually crying for it, [Dec 24, 08]
Shaya: for those who think I’m a psycho I must say fuck off! You cannot imagine what I have done with that old piece of junk in the past decade. It’s my best friend who lives in the corner of my room. God I’m so cruel, [Dec 24, 08]
Shaya is very disappointed of himself, [Dec 24, 08]
Shaya likes the smell of aftershave mixed with blood, [Dec 24, 08]
Shaya has been thinking a lot lately, [Dec 25, 08]
Shaya missed someone very bad, [Dec 25, 08]
Shaya walked a lot, [Dec 26, 08]
Shaya talked a lot, [Dec 26, 08]
Shaya realized how lonely he is, [Dec 27, 08]
Shaya somehow cried, [Dec 27, 08]
Shaya will go and write something, [Dec 27, 08]
Shaya coined an Idiom! (Swim[ing] the different ocean: when something or someone is absolutely different from the other one), [Dec 28, 08]
Shaya likes Soheil and is going to call him his friend from now on, if Soheil appreciates, which Shaya thinks he won’t, [Dec 28, 08]
Shaya has nothing to say about today, yet, [Dec 29, 08]
Shaya went to bed listening to Temporary Peace and woke up realizing that Mulholland Drive is on on MBC 2, [Dec 30-31, 08]
Shaya found out that his rank has got higher in Google! Search شایا, [Dec 31, 08]
Shaya is angry ’cause Firefox, Chrome and Internet Explorer don’t function correctly, [Jan 01, 09]
Shaya wanted to change the story and end it with a single line but he changed his mind instead of the story, [Jan 01, 09]
Shaya is still angry, [Jan 02, 09]
Shaya is listening to Anathema day and night, like he always used to do, [Jan 02, 09]
Shaya is thinking hard, [Jan 03, 09]
Shaya is confused! Why THE HELL should Kamangir sign for the freedom of Hoder?! After all Hoder has done to him!, [Jan 03, 09]
Shaya quit BiteFight, [Jan 04, 09]
Shaya feels better about himself, [Jan 05, 09]
Shaya successfully completed the first phase of his program, [Jan 05, 09]
Shaya is preparing himself to go through the second phase, [Jan 05, 09]
Shaya is doing fine in phase two, [Jan 06, 09]
Shaya is not dead, yet! [Jan 11, 09]
Shaya was so happy that he bought his brother a non-alcoholic beer, [Jan 11, 09]
Shaya is sick of Anathema, but just between us nothing puts him to sleep like that crappy old Temporary Peace, [Jan 11, 09]
Shaya is doing so much effort passing the second phase successfully, [Jan 11, 09]
Shaya is happy cause he just found out he has spelled “Successfully” right in the morning, [Jan 11, 09]
Shaya sure talks a lot, [Jan 11, 09]
Shaya is listening to God is an Astronaut for the first time, provided by Soheil six months ago, [Jan 11, 09]
Shaya thinks that “Jan 11, 09″ sounds familliar! Aha, isn’t it the same with “Sep 11, 01” (11/9/2001)? Maybe Osama bin Laden attack USA again! In the name of God! For the sake of Gaza, [Jan 11, 09]
Shaya will say another interesting thing about “Jan 11, 09″ soon, [Jan 13, 09]
Shaya found out he’s the first result of searching his name in Google! So long other Shayas, (Search شایا), [Jan 13, 09]
Shaya found himself, [Jan 20, 09]
Silencio
.
.
.
تگها
بازگشت ، به زودی ، روزنامه ، زندگی ، شایا ، منمهرگان
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۲۷ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱:۴۳ تحت Blah Blah
سلام،
مدتیست اینجا و اینجانب داریم به شدت خاک میخوریم و میپوسیم! :دی!
دلیل نبودنام چی بود؟ نه واقعن دلیلاش چی بود؟!
آهان، یه کم امتحان داشتم، بعد کلی کار و زندگی داشتم و یه خروار هم عشق و حال، به کوری شاگرد بقال! :دی!
قالب ساختم واسه پوریا، ترجمه کردم، Diablo II رو برای بار اول همراه با Expansionاش تجربه کردم و عشق دیرینهام نسبت بهش و همینطور به Blizzard جونم هزاران چندین برابر تا شد! بعدش هم که Previewه Diablo III رو دیدم و کلن از زندگی خداحافظی کردم! :دی!
آهان بعدش یک عدد نامرد به اسم شایا تجلی با همکاری پرشینبلاگ، آدرس وبلاگ قدیمی بنده رو کشیدن بالا، یه آب هم روش! که به زودی یه پست طویل میدم و حسابشون رو حسابی همینجا میرسم! …..
دیگه چی بود؟ آهان بعد احتمالن حس کردم دلم واسه اینجا تنگ شده و خواستم بیام و یه چرتی بنویسم که یه چیزی گفته شده باشه و شما هم دلتون شاد شه و یک در دنیا و صد در آخرت چیز میز نصیب من شه! :دی!
یه چیز هم میگم و بعد میرم، میگماش که یهکم به فکر کردن وادارتون کنم.
من توی اتوبوس زنی چادری را دیدم که سر پسر بچهای سه ماهه (نوزاد بود بههرحال، حالا ۳ ماه یا ۱۰ ماه!) که در آغوش پدرش بود و از روی شانههای پدرش به سمت جایگاه مخصوص خانمها در اتوبوس نگاه میکرد داد میکشید و تربیتاش را زیر سوال میبرد.
برام جالب بود، خواستم با شما هم در میون بذارمش تا شاید این سوال بی جواب در ذهنام، که یک نوزاد معصوم که تازه چشمش به دنیا افتاده، چه نگاه زهرآلودی رو میتونه مثل تیر به سمت قلب یک خانم پرتاب کنه، به یه جواب قانع کننده برسه!
به کسی توهین نمیکنم، نه به کسی و نه به دین یا اعتقادی! پس فحش ندین عزیزان! وگرنه میگم چه چیزهای قشنگی رو Search میکنین تا به این وبلاگ برسید ملت غیور ایران!
فکر کنم واسه ایندفعه به اندازهی کافی زر زدم! فقط از معلم (درست خوندید، معلم!) خواندن و درک مفاهیممون نگفتم که اون رو هم به زودی میگم و یه Categoryه جداگانه هم بهش اختصاص میدم احتمالن!
فعلن دوستتون دارم، دوستام داشته باشید! (این رو ویدا میگه همیشه وقتی بغل دست امیر قاسمی نشسته! دوستش داشته باشید! :دی!)
فعلاً بای!
P.s : تابستون کوتاهه، ماها تا میتونیم پیش هم میمونیم، دوستای صمیمی، کارای قدیمی… کاشکی زودتر این پاییز بیاد! کلی کار دارم! :دی!
تگها
اتوبوس ، ایران ، اینجا ، بازگشت ، دیابلو ، پاییز ، پرشینبلاگتراکوتا
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۶ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۰:۴۴ تحت Blah Blah
خب دیگه با نام و یاد خدا آغاز میکنم.
همونطور که میدونید اینجانب مدت مدیدی تشریف نداشتم و همهی شما سروران گرامی رو در خماری گذاشته بودم!
حالا اینکه کجا بودم؟:
والا خدمات پس از فروش شما عرض شود که این آقا سهیل ما یه زمانی یه خالهای داشت که این خالهی محترم هم یه زمانی یه پروژهای داشت که ما هم یه زمانی قرار شد این پروژه رو تحویل ایشون بدیم و پولی به جیب بزنیم در حد دیویدی! یعنی سهیل محترم فرموده بود که همچین اتفاقی خواهد افتاد! من هم که پول ندیده و محتاج، سریع در عرض سه سوت انجامش دادم ولی خب چون سهیل هم طمع پول داشت قرار شد کارهای گرافیکیش رو اون انجام بده که در عرض ۱ ساعت میشد انجامش داد! ولی خب این معضل بزرگ وسعت که به قول خود مرحوم سهیل گریبانگیر تمامی جوانان این مملکت پهناور میباشد مهلت نداد و این کار هی عقب افتاد تا اینکه کلن (یاد آوری کنم که من اینجا سبک خودم رو دارم و در حال مبارزه با تنوینام!) خالهی سهیل گفت من پول ندارم دیگه که بدم بهتون! منم پنج گیگابایت هاست رو که بیمصرف افتاده بود یه گوشه و کلی هم خاک روش بود با خرید یک عدد دامین (دامنه!) به مرحلهی بهرهبرداری رسوندم!
این هاست محترم که خیلی هم ناز بود واسه خودش داشت به کار خودش ادامه میداد که یهو دیدم ایول! اکانت ساسپند شده و آرشیو و جد و آبادش هم روش! گفتم چه کنم چه نکنم؟ که یهو مغزم (دلتون بسوزه! تازه خریدم!) بهم گفت به سراغ یار مهربون و رفیق دوستداشتنی تمام کاربرهای اینترنت برم! گوگل! یا بهتر بگم، Google Cache. خلاصه تایپ کردم cache:shayax.net و ۳ تا پست آخر رو که نداشتم + کامنتهای پست آخر رو ذخیره کردم و گفتم حالا این Cacheه مهربون که هست، بعدن میآم بقیه کامنتها رو هم سیو میکنم.
بعدن وقتی قشنگ بعدن شد و من عین یه پسر خوشحال رفتم و خواستم از رو Cache، کامنت سیو کنم دیدم به به! صفحهی ساسپند رو میآره جای نوشتههای گهربار من! خلاصه سرتون رو درد نیارم که ۴۰ و خردهای از کامنتهای پست ویرجینیا وولف و همینطور تمام کامنتهای پست علی دایی بدون سبیل و Existentialism On Prom Night پَر شد! با کمال تاسف عرض میکنم که متاسفم! :دی! و اگه کسی بتونه بهم برشون گردونه (یعنی بهطور اتفاقی سیو کرده باشه!) هر کاری در زمینهی وب داشته باشه و بتونم براش انجام بدم حتمن و با کمال میل سه سوت انجامش میدم.
بعد از اینکه هاست ترکید چون درگیر درس و دانشگاه بودم و همینطور پول هم نداشتم که برم هاست بخرم، کلن بیخیال این موضوع شدم و وب رو بوسیدم و گذاشتم کنار! ولی خب بچهها دهان مبارک من رو قیرگونی کردن از بس گفتن کدوم گوریای؟ چرا نمینویسی؟ و از این چرت و پرتها! :دی! و من حتی هنوز هم بعد از ۶ سال و اندی وبلاگنویسی نمیفهمم اینها از چیه اینجا لذت میبرن!
واسهی برگشتن من باید به کی فحش بدین؟:
خلاصه که یکی از دوستان ناشناس به اسم سهیل که نمیخواست ناماش فاش شه بهدلیل اینکه خودش هم میخواست فتوبلاگ بزنه یهو از تاق افتاد پایین وسط زندگی من که باید دوباره شروع کنی به وبلاگ نوشتن! من هم جملهی بسیار معروفم رو که حتی روی کتیبهی داریوش کبیر (خوانندههه) هم حکاکی شده رو تحویلش دادم: “ببین هاست پول میخواد و من اگر پول داشتم کامپیوترم رو آپگرید میکردم!” ولی گوش سهیل به اینچیزها بدهکار نبود! گفت هاست از من، تو فقط بنویس! من هم دیدم نمیتونم روی این Fanه عزیز رو زمین بندازم و همینطور دیدم تنور بدجور داغه و ناگهان چسبوندم! :دی!
خلاصه که آقا سهیل افتاد تو زحمت! حالا خودش هم هاست میگیره فوتوبلاگ میزنه بزودی در حد تیم ملی جوانان سوئد! من هم که خب تابلوئه کمکش میکنم تو طراحی و دیزاین! :دی!
میخواستم ادامه بدم نوشته رو و بگم که چه بدبختیای کشیدم سر پیادهسازی دوبارهی سایت، ولی اگه خدا گذاشت زندگی کنم پست بعدیام رو به شرح اون حرکت اختصاص میدم.
فقط لازمه اینجا اعلام کنم که از آقای آرش ستایشی (خداییش ببین چه کلاسی گذاشتم برات!) نهایت تشکر رو دارم که هاست رو خیلی سریع در اختیارم قرار داد. :دی!
فعلاً بای!
P.s : دلم واسه اینجا واقعنایه واقعنای به قول بچهها تنگولیده بود! :دی!
P.s : سهیل یادته موقع خداحافظی توی وبلاگ قبلیم اومدم توی پینوشت ازت خداحافظی کردم و گفتم ربطی به اهمیت نداره؟ تازه اختصاصیتر هم هست؟ خب الان هم اومدم از توی پینوشت ازت تشکر کنم که هزینهی هاست رو متحمل شدی. اون موقع که میخواستی بیای توی گروه من و ریوشار بهت به چشم یه پیتر پتیگرو نگاه میکردم ولی الان کاملن مطمئنم واسه خودت یهپا سام وایزی، از نوع د برویو! خلاصه که جبران میکنم.
تگها
اینجا ، بازگشت ، ریوشار ، سهیل ، شروع ، گوگلدمای کارائیب
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰:۲۳ تحت Blah Blah
سیفون توالت فرنگی و دکمهی Restart کامپیوتر یک شباهت عمده دارن و اون اینه که جفتشون رو برای شروعی دوباره فشار میدیم. (یه سری آدمها سیفون خونهشون کشیدنی هست که اون بحثش جداست!) ولی اگه فکر کردید جفتشون یه چیز هستن باید بگم زکی خیال باطل! این دو تا علاوه بر شباهت به این ملموسی، یه اختلاف فاحش دارن!
اگه دکمهی Restart رو زدی هنوز میتونی روی بازگشت حساب کنی! بستگی به سرعت عملت داره، میتونی سریع دوباره فشارش بدی تا از Restart شدن جلوگیری کنی. ولی…
قبل از اینکه سیفون رو بزنی باید خوب فکر کرده باشی! چون دیگه راهی واسه بازگشت نیست! همه چیز به فاضلاب راهی میشه و تهش هم به دامان پاک طبیعت ریخته میشه تا ناپاکش کنه! مگر اینکه دستت رو بکنی توی توالت و جلوی سوراخ رو بگیری! یعنی به زبان ساده خودت رو به لجن بکشی دوباره!
P.s : وای چه خوب شد سیفونت رو کشیدم!