خانه  |  

پست‌های دارای تگ تنهایی

سولو
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲۱:۲۴ تحت Blah Blah

دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره دلش برای چیزی تنگ شه،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره این‌قدر احمق باشه که دل‌ش واسه چیزی تنگ شه که نباید بشه،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره حق داشته باشه چون حقّ‌ای نداره که داشته باشه، حتی اگه خودش هم فکر کنه حق داره این‌قدر احمق باشه که فکر کنه حق داره دلش واسه چیزی تنگ شه که نباید بشه باز هم حق نداره،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره تنها باشه، و اگر شد حق نداره از تنهایی بمیره، و اگه مرد مرده،
دل‌ام واسه خیلی چیزا تنگ شده که خیلی از این خیلی‌ها رو نباید گفت، ولی گفتنی‌ها به شرح زیر است:
شایاx.نت‌ام، توییتر ام، نیم‌فاصله‌ای که فیس‌بوک احمق قبول نمی‌کنه، کامپیوتر قدیمی‌ام که افتاده گوشه‌ی اتاق‌ام، بارون‌ای که توی ولیعصر می‌اومد و زیرش Eternal‌ه Amy Lee‌ی فاحشه مو به تنم سیخ می‌کرد، ولیعصری که گه زده شد توش از هر جهت‌ای که قابل تصوّر و غیر قابل تصوّر باشه، شایا.پرشین‌بلاگ.کام ام با اون همه خاطره‌ی خوب و آشغال که شایا تجلّی‌ه فلان فلان شده با مدیران ارشد(!!) پرشین‌بلاگ ریخت رو هم و ازم دزدید (هر چند که هم بک‌آپ دارم ازش هم آدرس داره روی پی‌بی)، لانگست جرنی، خواب راحت، پراید سقید مهدی وقتی پنج صبح دو تا تق تق می‌کنه (دو تا ترک می‌ره جلو توسط دست مهدی) و بعد می‌خونه “خط می‌کشم رو دیوار، همیشه روزی یک‌بار”، جی‌اسمارت‌مینی و حماقت‌های ما و من، “آقا قفل این‌جا کجا می‌فروشن؟” واسه این‌که نفهمه می‌خوایم ازش عکس بگیریم . . .
الان فهمیدم گاهی آدم واقعن هیچ حقّی نداره و دنیا این‌قدر . . . بی‌چاره دنیا، هرچی می‌شه گردن‌ش می‌اندازیم، بی‌چاره ما که گینی‌پیگ‌ای بیش نیستیم واسه این دنیا و آدم‌هاش، بی‌چاره کاما که جمله‌های کوتاه و بلند من رو از هم جدا می‌کنه به امید رسیدن به یه پریود
تمام، سه و بیست دقیقه‌ی بیست و هشت شهریور ماه هشتاد و هشت همراه با باخ و شروع آر یو در ه آکوستیک‌ه آناتما!
P.s : دیروز تهوّع‌ای داشتم دیرینه، خیلی آشنا، ۲ سال پیش، همین روزها،
P.s : بی‌چاره کاما که به پریودش نرسید
P.s :   ،   . :چشمک!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ،

سفت، پَهن، یه گُه
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۲۶ تحت Blah Blah

روزی روزگاری مورچه‌ای قرمز روی درختی قهوه‌ای در جنگلی سبز واقع در وسط کویری پر از خاک و شن و این‌ها زندگی می‌کرد. مورچه بسیار قرمز بود و به همین واسطه زبانی سرخ داشت و نیز طرف‌دار تیم منچستر یونایتد و گاهی اوقات هم پرسپولیس بود. او بر روی شاخه‌ای از درخت برای خود جولان می‌داد و بسیار خوش‌حال و شاد و خندان بود که کلّ درخت سرای اوست و صبح تا شب آواز می‌خواند که “چو شاخه نباشد تن من مباد!”. روزها بیکینی مردانه می‌پوشید و آفتاب می‌گرفت، ظهرها ساندویچِ گوشتِ خوکِ مورچه‌سایزِ فقط ۱ آمونیاک و ۹۹ قطره‌ای می‌خورد و شب‌ها DVD‌های مستهجن کمپانی Antwood رو که از Anternet دانلود می‌کرد در دستگاه سینمای خانگی خود با صدای دالبی ۱۲ به ۱ و در تلویزیون فول اِچ‌دیِ ۲ اینچ‌ای (توجه کنید داریم درباره‌ی مورچه حرف می‌زنیم، ۲ اینچ برای مورچه از پرده‌ی سینما برای شما گنده‌تر می‌باشد است! این رو برای اون دسته از آدم‌هایی که سندرم داون دارن و این‌جا رو به‌طور اتفاقی دارن می‌خونن ذکر کردم، اگر شما این سندرم رو ندارید و متوجه نشدید ۲ اینچ برای مورچه می‌تونه بزرگ باشه صد‌در‌صد خودتون رو در اسرع وقت به یک دکتر فوق تخصٌص مغز و IQ معرّفی کنید تا یک خانواده رو از شرّ خودتون خلاص کنید! جلبک!) همراه با کلّی چسِ مورچه (Popcorn خودمون!) تماشا می‌کرد.

سال‌ها گذشت تا این‌که روزی مورچه فهمید خیلی تنهاست و هیچ‌کس را ندارد تا بتواند او را هم در این کارها شریک کند و دوتایی حال‌ش رو ببرند. مورچه صبح‌ها دیگر بیکینی نمی‌پوشید چون آن‌قدر گوشتِ خوکِ مورچه‌سایزِ فقط ۱ آمونیاک و ۹۹ قطره‌ای خورده بود که شکم‌اش اندازه‌ی گیدورا شده بود و دیگر هیچ بیکینی مردونه‌ای برای سایز او وجود نداشت. برای ظهر چیزی کوفت نمی‌کرد چون شما سندرم داون دارید! و شب‌ها نیز دیگر به‌سمت سینمای خانگی‌اش نمی‌رفت چون اپیزود آخر سیزن پنج LOST دمار از روزگارش درآورده بود و نیز نمی‌توانست با این حقیقت که باید هشت ماه تمام برای دیدن اپیزودی جدید از LOST صبر کند کنار بیاید و صبح تا شب به جای شعر میهن‌پرستانه‌ی قبلی به خانواده‌ی J.J. Abrams فحش‌های رکیک می‌داد. زندگی مورچه به همین روال می‌گذشت تا این‌که روزی از تخت Queen Size‌اش بیرون آمد، مسواک زد، iPod خود را برداشت و پس از ۱۰۸ بار گوش دادن به آهنگ Goodbye Cruel World اثر Pink Floyd خود را از برج شاخک به پایین پرتاب کرد و دار فانی را وداع گفت. به‌همین جهت مجلس ختمی در بیابان به صرف شیون، زاری و جیغ برگزار خواهد شد. دیدار شما مایه‌ی تسلّی خاطر بازماندگان است.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸، کتابخانه‌ی زایشگاه!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ،