روزی روزگاری مورچهای قرمز روی درختی قهوهای در جنگلی سبز واقع در وسط کویری پر از خاک و شن و اینها زندگی میکرد. مورچه بسیار قرمز بود و به همین واسطه زبانی سرخ داشت و نیز طرفدار تیم منچستر یونایتد و گاهی اوقات هم پرسپولیس بود. او بر روی شاخهای از درخت برای خود جولان میداد و بسیار خوشحال و شاد و خندان بود که کلّ درخت سرای اوست و صبح تا شب آواز میخواند که “چو شاخه نباشد تن من مباد!”. روزها بیکینی مردانه میپوشید و آفتاب میگرفت، ظهرها ساندویچِ گوشتِ خوکِ مورچهسایزِ فقط ۱ آمونیاک و ۹۹ قطرهای میخورد و شبها DVDهای مستهجن کمپانی Antwood رو که از Anternet دانلود میکرد در دستگاه سینمای خانگی خود با صدای دالبی ۱۲ به ۱ و در تلویزیون فول اِچدیِ ۲ اینچای (توجه کنید داریم دربارهی مورچه حرف میزنیم، ۲ اینچ برای مورچه از پردهی سینما برای شما گندهتر میباشد است! این رو برای اون دسته از آدمهایی که سندرم داون دارن و اینجا رو بهطور اتفاقی دارن میخونن ذکر کردم، اگر شما این سندرم رو ندارید و متوجه نشدید ۲ اینچ برای مورچه میتونه بزرگ باشه صددرصد خودتون رو در اسرع وقت به یک دکتر فوق تخصٌص مغز و IQ معرّفی کنید تا یک خانواده رو از شرّ خودتون خلاص کنید! جلبک!) همراه با کلّی چسِ مورچه (Popcorn خودمون!) تماشا میکرد.
سالها گذشت تا اینکه روزی مورچه فهمید خیلی تنهاست و هیچکس را ندارد تا بتواند او را هم در این کارها شریک کند و دوتایی حالش رو ببرند. مورچه صبحها دیگر بیکینی نمیپوشید چون آنقدر گوشتِ خوکِ مورچهسایزِ فقط ۱ آمونیاک و ۹۹ قطرهای خورده بود که شکماش اندازهی گیدورا شده بود و دیگر هیچ بیکینی مردونهای برای سایز او وجود نداشت. برای ظهر چیزی کوفت نمیکرد چون شما سندرم داون دارید! و شبها نیز دیگر بهسمت سینمای خانگیاش نمیرفت چون اپیزود آخر سیزن پنج LOST دمار از روزگارش درآورده بود و نیز نمیتوانست با این حقیقت که باید هشت ماه تمام برای دیدن اپیزودی جدید از LOST صبر کند کنار بیاید و صبح تا شب به جای شعر میهنپرستانهی قبلی به خانوادهی J.J. Abrams فحشهای رکیک میداد. زندگی مورچه به همین روال میگذشت تا اینکه روزی از تخت Queen Sizeاش بیرون آمد، مسواک زد، iPod خود را برداشت و پس از ۱۰۸ بار گوش دادن به آهنگ Goodbye Cruel World اثر Pink Floyd خود را از برج شاخک به پایین پرتاب کرد و دار فانی را وداع گفت. بههمین جهت مجلس ختمی در بیابان به صرف شیون، زاری و جیغ برگزار خواهد شد. دیدار شما مایهی تسلّی خاطر بازماندگان است.
۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸، کتابخانهی زایشگاه!
دخترک به افق مینگریست. تا دقایقی دیگر از این شهر میرفت. نه… از این کشور… باز هم نه… از این جهان…
دلاش برای هیچکس تنگ نمیشد، و نه هیچچیز… حتی غروب خورشیدی که سالها بر او نظاره کرده و او نیز بر آن…
“چقدر قشنگه خورشید…” دخترک با خود گفت. او با علم به اینکه “زندگی زیباست” میخواست خودکشی کند… چون زیاد میدانست، میخواست… چون کسی نمیدانست، میخواست… چون کسی نمیفهمید، میخواست… او چون نمیخواست، میخواست….
“چقدر از این بالا همه کوچیکان و تو بزرگ، و چقدر من به تو نزدیک…” دخترک بلند بلند با خود صحبت میکرد. “فردا همه میفهمن… شاید همین الان هم فهمیده باشن… بذار نگران شن! اینجوری بانی خیر میشم که اینها یه کار مفید تو زندگیشون کرده باشن که پسفردا دستخالی نرن اون دنیا! اون دنیا!!” دخترک خندید. “دلشون رو به چه چیزهایی خوش کردن! کاشکی جای اینکه صبح تا شب دست به دامن خدا باشن که یه چیزی رو از اون بالا تالاپی بندازه تو دامنشون یهکم پا میشدن و یه تلاشی چیزی میکردن… من رو نگاه کن واسه خودم دارم روضه میخونم! چه فایده… هرچقدر اینها رو گفتم کسی نفهمید! شاید دیگه وقت حرف گذشته باشه و موقع عمل باشه… هرچند که فکر نکنم از عملِ مردنام هم کسی درس بگیره! ولی خب من واقعن دیگه کاری ندارم تو این دنیا بکنم! خوشحالم که نه مال کسی رو خوردم و نه به کسی بدی کردم… اینقدر انسان بودم که با خیال راحت از این بالا پرواز کنم تا از سقوطم به اوج برسم… هیچ کار عقبموندهای هم…..”
دخترک به خود آمد. فهمید چیز مهمای را فراموش کرده است. از برج میلاد بهسرعت خارج شد و دوان دوان به سمت خانه رفت. کلید در را پیدا نمیکرد… پس از چند دقیقه تلاش مداوم، کلید را در جیب مانتوی خود یافت. در را گشود و پلههای راهرو را تا طبقهی پنجم بالا رفت. در آپارتمان را نیز گشود. قلبش به تندی میزد.
“کدوم گوری بودی ذلیل شده؟” مادر دخترک با فریاد گفت. “نمیگی آدم نگرانت میشه؟ دوباره پیش اون دوستپسر معتادت بودی؟ همون که صبح تا شب رد فلویت* گوش میده؟ با توام گیسبریده!”
دختر هیچچیز نمیشنید. قلباش تندتر از قبل میزد و خدا خدا میکرد حدساش غلط بوده باشد.
“دیگه حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون!” مادر دخترک تهدید کرد. “امشب که بابات اومد خونه میگم با کمربند سیاه و کبودت کنه که دیگه جرات نداشته باشی رو حرف من حرف بزنی!”
“تو رو خدا بسه!” دخترک التماس کرد. “هر کاری بگی میکنم فقط بذار برم یهچیز رو نگاه کنم…”
“گمشو!” مادر دخترک با بیمیلی گفت. “ولی سریع برگرد. من هنوز حرفهام نموم نشده.”
دخترک مثل پرندهای که از قفس آزاد شده باشد به سمت حمام خانه دوید. دستگیره را در دست گرفت و با ترس و لرز پیچاندش…
نفس راحتی کشید. زیرا فکر میکرد فراموش کرده است قبل از رفتن چراغ حمام را خاموش کند.
نتیجه: دگرخواهی و اهمیت دادن به اطرافیان همیشه هم مفید و موجب پیشرفت انسان نیست. گاهی اوقات هم دگرخواهی انسان را در رسیدن به اهداف متعالی ناکام میگذارد.
* رد فلویت مترادف واژهی Pink Floyd میباشد. (فرهنگ شایا ج ۷ ص ۱۷۳)
P.s : دلام خیلی براتون میسوزه که نشد واسه خاطر خدا هم که شده یکبار نرید سر کار!
P.s : به خاطر حس نوستالژیکش ایندفعه رو میگم (Merlin’s Beard!)