امروز “روز جهانی بهترین دوست” است. میخواستم بهت بگم تو بهترینِ بهترین دوستای من هستی و فقط و فقط تو رو اندازهی تمام کهکشان راه شیری دوست دارم.
این پیام رو اگه بهم برگردونی میفهمم Send To Allش کردی چون میدونم هرچی دم دستت میاد Send To All میکنی. پس نتیجه میگیرم اندازهی نخودچی کیشمیش هم دوستم نداری. اگه هم بهم برش نگردونی فکر میکنم هیچ رابطهای رو بینمون حس نمیکنی. حالا تصمیم با خودته! گور مرگت هر غلطی دلت میخواد بکن! واسه من هیچ فرقی نداره چون من همون نتیجهی منفی خودم رو از کارت میگیرم.
* یه روش جدید واسه شما آقایان و خانمهای محترم که دهن طرف مقابلتون رو توی رابطه سر اینکه “تو من رو دوست نداری، اگه داری ثابت کن!” آسفالت کنین و مخش رو بذارین توی فرغون و بعدش بندازین زیر یه درخت کنار پیادهرو تا سگهای ولگرد محله روش کارهای بد بد بکنن.
P.s : با تشکر از مهدی شهری برای انتخاب عنوان. :دی!
قالب این وبگاه برگرفته از سایت رسمی سیاوش محمودیان میباشد و تمامی حقوق آن برای او (و شاید هم گاهی برای من!) محفوظ میباشد.
بتا!
پستهای دارای تگ زندگی
علی دایی بدون سبیل
نوشته شده توسط شایا در روز شنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۲۳:۱۴ تحت Blah Blah
تگها
رابطه ، زندگی ، مهدیسیروان خسروی
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۴ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۵:۴۳ تحت Blah Blah
خواب بودم، خواب هم میدیدم! (دو تا چیز محال!)
خواب دیدم در راهی طولانی (که احتمالاً از جادهی ابریشم که گذشتم به اینجا رسیده بودم)، مردی پیر و سپید مو را زیر سایهی درختی در حال چپق کشیدن ملاقات کردم.
از او خواستم برای این مسیر طولانی مرا پندی دهد. پاسخاش منفی بود. وعدهی زر دادم، وعدهی مشکی پر از آب و دست آخر به زور متوسل شدم؛ ولی افاقه نکرد. انگار از حوالی دنیا بسیار دور بود.
گفتم به نام خدا راهنماییام کن. گفت چه میخواهی؟ گفتم بگو این راه چگونه طی خواهد شد؟ گفت نخواهی دانست چون خود نیز نخواهی که بدانی.
یکه خوردم. من سراپا گوش و او…
از کجا دانی ای پیر دنیا دیده؟ من اکنون در برابر تو ایستادهام و با تمام وجود میخواهم بدانم سرنوشت، دیگر چه نقشهی شومی برای منِ پیادهپایِ جامه دریدهیِ از نفس افتاده دارد.
لبخندی تلخ بر لبانش نشست. گویی برگی از نمایشنامهی زندگیاش با بازی هنرمندی دیگر از نظرش گذشته باشد. لرزید… سپس گفت بنشین پسرم، تا بزرگترین درس زندگی را به تو بیاموزم.
در طول آن سفر خستهکننده اولین باری بود که برای استراحت گوشهای توقف میکردم. نشستم. پیر کف دستانش را بر دو طرف سرم گذاشت و دو شستش را دایرهوار به پیشانیام مالید و گفت بخواب… آرام…
گفتنش لازم نبود… لحظاتی قبل به خوابی عمیق فرو رفته بودم. عمیقترین خواب زندگیام. عمیقتر از خواب غفلت و نادانی مردم…
خواب دیدم متولد شدم. صورتی را دیدم که همیشه آرزوی دیدناش را داشتم. صورت دکتری که شد دست خدا، و مهر زندگی را زد به پای من بینوا…
خواب دیدم مرا شستند، در حولهای پیچیدند و دقایقی بعد همچون کالایی با ارزش به آغوش مادرم سپردند. آغوش مادرم عشقی چنان عظیم به من داد که تا پایان عمر نباید از بابت بذل و بخشش کردناش به هر کس و ناکس نگران میبودم. پدرم… پدرم خوشحال بود… بالاخره بعد از روزها و شبها بیتابی و نگرانی برای حال من و مادرم آرام گرفت… با دو برابر شدن میزان اندوختهی عشقم دیگر هیچ نگرانیای از بابت هیچ چیز نبود…
خواب دیدم… لحظه به لحظه از لحظهی تولدم را تا آینده خواب می دیدم… چه موقع اولین کلمه را گفتم… کی اولین قدم زندگیام را برداشتم… کی به دبستان رفتم (با اشک)… کی اولین دوستم را پیدا کردم (شایان وزیری)… و… و کی اولین دوستم را از دست دادم… کی اولین ضربه را خوردم… کی اولین بار جواب کار خوبم با بدی داده شد… کی اولین نارو را خوردم… کی برای بار اول…… کی… کی… کی… کی…..
فریاد زدم… طاقت نداشتم… فریاد زدم طاقت ندارم… نمیخواهم دوباره شاهد احمقانهترین نمایش دنیا به نام زندگی باشم، با بازی درخشان خودم در نقش اول…
ای پیر… ای دنیا دیده… معذور دار…
چیزی به نرمی بال فرشته به صورتم خورد و آرام از خواب بیدار شدم… زیر سایهی درختی بودم… وسط جادهای خشک… ناگهان به یاد آوردم از کجا آمدهام… تنها بودم… اثری از آن پیر نبود، گمانم همهاش خواب و خیال بود… صدایی آمد… صدای بال فرشتهای… و آنگاه متوجهش شدم…
روی زمین در کنارم کاغذی بود… انگار سالهای سال آنجا منتظر من بود… تا ببینماش و بخوانماش… نامه چنین بود :
پسرم! پایان کتاب زندگیات را روزی میتونی درک کنی که برگ برگ آن را خوانده و به خاطر سپرده باشی. بدان که قبل از برداشتن قدم دوم در مسیر کوتاه ولی طاقتفرسای زندگی، باید قدم اول را با شهامت به پایان برده باشی. هرگاه توانستی قدمهایت را با شهامت برداری، خود خواهی فهمید چه چیز در این مسیر انتظارت را می کشد، آنگاه دیگر نیازی به من نخواهد بود تا کتاب زندگیات را برایت ورق زنم، که تو خود هر لحظه به این مشغول خواهی بود؛
و این است مفهوم زندگی…
و آنگاه بار دیگر از خواب بیدار شدم؛ شایا وقت نهار شده…
کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! با اینکه خودم اینها رو نوشتم ولی زیاد باورشون ندارم؛ اما از اونجایی که من لالایی رو وقتی میخوانم حسابی حفظ میشم، میتونم با هر کس و ناکسی سرش بحث کنم و سرسختانه از این باورها و اعتقادات دفاع کنم و…
در ضمن طبق معمولِ تمامی افکار قلمبه سلمبه، این موضوع هم هنگام اجابت مزاج، به دستگاه گوارشی مغزم خطور کرد. فقط به دو دلیل شرمنده اگه یه خرده چرت و پرت شده؛
۱- حول و حوش ساعت ۵:۳۰ صبح تصمیم به قلم زدن افکارم گرفتم.
۲- به یاد ندارم تا به حال در حیات نکبتبار (بیش از ۳۰ دقیقه فکر کردم تا این واژه رو که در خور حیاتم هست پیدا کنم) و ننگینام چیزی جز چرت و پرت گفته باشم.
پاراگراف بالا یعنی این داستان از ضمیر ناخودآگاهام سرچشمه گرفته که مربوط به اون یکی حیاتام هست که اصلن ننگین و نکبتبار نیست. پس هر گونه ارتباطی رو بین موضوع و افراد این داستان با خودم و شرایط زندگیام انکار میکنم!
فعلاً بای
P.s : دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ! دو جمله از این نوشته © داشت، ولی خب کی به کیه؟ من کپیرایتِ یه آدم نروژی رو با اون زبان درپیتش رعایت کنم؟ هرگز!
P.s : خدا مرده است… ما او را به قتل رساندهایم…
P.s : نگاشته شده در تاریخ ۲۷ / ۵ / ۱۳۸۶