زیبایی زندگی در ایناست که میدانی روزی خواهی مرد، زشتی آن ایناست که نمیدانی کِی.
-خودم!
P.s : من اصلن دپ نیستم! این اولش برعکس بود بعد اینجوریش کردم که ناز شه! :دی!
زیبایی زندگی در ایناست که میدانی روزی خواهی مرد، زشتی آن ایناست که نمیدانی کِی.
-خودم!
P.s : من اصلن دپ نیستم! این اولش برعکس بود بعد اینجوریش کردم که ناز شه! :دی!
نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت، ولی حلقهی دوستهام داره ثانیه به ثانیه کوچیک و کوچیکتر میشه.
از خیلی جهات خوب و عالیه، از خیلی جهات هم سیاه و بد.
شاید این است زندگی، شاید این نیز بگذرد، شاید زمان درستش میکنه و شاید یه جملهی تهوّعآور دیگه!
مهم نیست ولی، هر کسی رو بکشام خودم زندهام در عین نفس نکشیدن . . . شاید! :دی!
روزی روزگاری مورچهای قرمز روی درختی قهوهای در جنگلی سبز واقع در وسط کویری پر از خاک و شن و اینها زندگی میکرد. مورچه بسیار قرمز بود و به همین واسطه زبانی سرخ داشت و نیز طرفدار تیم منچستر یونایتد و گاهی اوقات هم پرسپولیس بود. او بر روی شاخهای از درخت برای خود جولان میداد و بسیار خوشحال و شاد و خندان بود که کلّ درخت سرای اوست و صبح تا شب آواز میخواند که “چو شاخه نباشد تن من مباد!”. روزها بیکینی مردانه میپوشید و آفتاب میگرفت، ظهرها ساندویچِ گوشتِ خوکِ مورچهسایزِ فقط ۱ آمونیاک و ۹۹ قطرهای میخورد و شبها DVDهای مستهجن کمپانی Antwood رو که از Anternet دانلود میکرد در دستگاه سینمای خانگی خود با صدای دالبی ۱۲ به ۱ و در تلویزیون فول اِچدیِ ۲ اینچای (توجه کنید داریم دربارهی مورچه حرف میزنیم، ۲ اینچ برای مورچه از پردهی سینما برای شما گندهتر میباشد است! این رو برای اون دسته از آدمهایی که سندرم داون دارن و اینجا رو بهطور اتفاقی دارن میخونن ذکر کردم، اگر شما این سندرم رو ندارید و متوجه نشدید ۲ اینچ برای مورچه میتونه بزرگ باشه صددرصد خودتون رو در اسرع وقت به یک دکتر فوق تخصٌص مغز و IQ معرّفی کنید تا یک خانواده رو از شرّ خودتون خلاص کنید! جلبک!) همراه با کلّی چسِ مورچه (Popcorn خودمون!) تماشا میکرد.
سالها گذشت تا اینکه روزی مورچه فهمید خیلی تنهاست و هیچکس را ندارد تا بتواند او را هم در این کارها شریک کند و دوتایی حالش رو ببرند. مورچه صبحها دیگر بیکینی نمیپوشید چون آنقدر گوشتِ خوکِ مورچهسایزِ فقط ۱ آمونیاک و ۹۹ قطرهای خورده بود که شکماش اندازهی گیدورا شده بود و دیگر هیچ بیکینی مردونهای برای سایز او وجود نداشت. برای ظهر چیزی کوفت نمیکرد چون شما سندرم داون دارید! و شبها نیز دیگر بهسمت سینمای خانگیاش نمیرفت چون اپیزود آخر سیزن پنج LOST دمار از روزگارش درآورده بود و نیز نمیتوانست با این حقیقت که باید هشت ماه تمام برای دیدن اپیزودی جدید از LOST صبر کند کنار بیاید و صبح تا شب به جای شعر میهنپرستانهی قبلی به خانوادهی J.J. Abrams فحشهای رکیک میداد. زندگی مورچه به همین روال میگذشت تا اینکه روزی از تخت Queen Sizeاش بیرون آمد، مسواک زد، iPod خود را برداشت و پس از ۱۰۸ بار گوش دادن به آهنگ Goodbye Cruel World اثر Pink Floyd خود را از برج شاخک به پایین پرتاب کرد و دار فانی را وداع گفت. بههمین جهت مجلس ختمی در بیابان به صرف شیون، زاری و جیغ برگزار خواهد شد. دیدار شما مایهی تسلّی خاطر بازماندگان است.
۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸، کتابخانهی زایشگاه!
برای ثبت در تاریخ، شایا بهترین روز زندگیش رو سپری کرد! :دی!
بالا برین پایین بیاین هم نمیگم چی چرا کِی کجا با کی چهجوری!
P.s : مرسی سهیل خیلی به موقع MP3ه این رو دادی بهم! :دی! Santana – Black Magic Woman
Shaya will change, soon is changing . . .
Shaya did some homework, [Dec 15, 08]
Shaya thought a little, [Dec 15, 08]
Shaya wrote a bit, [Dec 15, 08]
Shaya watched the first snow of the year and walked under it, [Dec 16, 08]
Shaya is quitting tweeting, [Dec 17, 08]
Shaya was tempted to drink vodka, [Dec 18, 08]
Shaya watched Claymore (Episodes 1 to 20) and The Simpsons (Season 1), [Dec 19, 08]
Shaya finished writing the second episode of the S&S Story, [Dec 20, 08]
Shaya stuck in traffic and made a deal with the One to talk in a certain way, [Dec 20, 08]
Shaya somehow doesn’t like Yalda Night this year, [Dec 20, 08]
Shaya found himself snoring on the couch, [Dec 21, 08]
Shaya took many notes from whatever came to his mind, [Dec 21, 08]
Shaya thought a lot, [Dec 22, 08]
Shaya thinks he should have thought more, [Dec 22, 08]
Shaya thought more, [Dec 22, 08]
Shaya got a bit closer to what he planned and wanted to be, [Dec 23, 08]
Shaya will quit internet soon, [Dec 23, 08]
Shaya missed his old PC, [Dec 24, 08]
Shaya is actually crying for it, [Dec 24, 08]
Shaya: for those who think I’m a psycho I must say fuck off! You cannot imagine what I have done with that old piece of junk in the past decade. It’s my best friend who lives in the corner of my room. God I’m so cruel, [Dec 24, 08]
Shaya is very disappointed of himself, [Dec 24, 08]
Shaya likes the smell of aftershave mixed with blood, [Dec 24, 08]
Shaya has been thinking a lot lately, [Dec 25, 08]
Shaya missed someone very bad, [Dec 25, 08]
Shaya walked a lot, [Dec 26, 08]
Shaya talked a lot, [Dec 26, 08]
Shaya realized how lonely he is, [Dec 27, 08]
Shaya somehow cried, [Dec 27, 08]
Shaya will go and write something, [Dec 27, 08]
Shaya coined an Idiom! (Swim[ing] the different ocean: when something or someone is absolutely different from the other one), [Dec 28, 08]
Shaya likes Soheil and is going to call him his friend from now on, if Soheil appreciates, which Shaya thinks he won’t, [Dec 28, 08]
Shaya has nothing to say about today, yet, [Dec 29, 08]
Shaya went to bed listening to Temporary Peace and woke up realizing that Mulholland Drive is on on MBC 2, [Dec 30-31, 08]
Shaya found out that his rank has got higher in Google! Search شایا, [Dec 31, 08]
Shaya is angry ’cause Firefox, Chrome and Internet Explorer don’t function correctly, [Jan 01, 09]
Shaya wanted to change the story and end it with a single line but he changed his mind instead of the story, [Jan 01, 09]
Shaya is still angry, [Jan 02, 09]
Shaya is listening to Anathema day and night, like he always used to do, [Jan 02, 09]
Shaya is thinking hard, [Jan 03, 09]
Shaya is confused! Why THE HELL should Kamangir sign for the freedom of Hoder?! After all Hoder has done to him!, [Jan 03, 09]
Shaya quit BiteFight, [Jan 04, 09]
Shaya feels better about himself, [Jan 05, 09]
Shaya successfully completed the first phase of his program, [Jan 05, 09]
Shaya is preparing himself to go through the second phase, [Jan 05, 09]
Shaya is doing fine in phase two, [Jan 06, 09]
Shaya is not dead, yet! [Jan 11, 09]
Shaya was so happy that he bought his brother a non-alcoholic beer, [Jan 11, 09]
Shaya is sick of Anathema, but just between us nothing puts him to sleep like that crappy old Temporary Peace, [Jan 11, 09]
Shaya is doing so much effort passing the second phase successfully, [Jan 11, 09]
Shaya is happy cause he just found out he has spelled “Successfully” right in the morning, [Jan 11, 09]
Shaya sure talks a lot, [Jan 11, 09]
Shaya is listening to God is an Astronaut for the first time, provided by Soheil six months ago, [Jan 11, 09]
Shaya thinks that “Jan 11, 09″ sounds familliar! Aha, isn’t it the same with “Sep 11, 01” (11/9/2001)? Maybe Osama bin Laden attack USA again! In the name of God! For the sake of Gaza, [Jan 11, 09]
Shaya will say another interesting thing about “Jan 11, 09″ soon, [Jan 13, 09]
Shaya found out he’s the first result of searching his name in Google! So long other Shayas, (Search شایا), [Jan 13, 09]
Shaya found himself, [Jan 20, 09]
Silencio
.
.
.
امروز “روز جهانی بهترین دوست” است. میخواستم بهت بگم تو بهترینِ بهترین دوستای من هستی و فقط و فقط تو رو اندازهی تمام کهکشان راه شیری دوست دارم.
این پیام رو اگه بهم برگردونی میفهمم Send To Allش کردی چون میدونم هرچی دم دستت میاد Send To All میکنی. پس نتیجه میگیرم اندازهی نخودچی کیشمیش هم دوستم نداری. اگه هم بهم برش نگردونی فکر میکنم هیچ رابطهای رو بینمون حس نمیکنی. حالا تصمیم با خودته! گور مرگت هر غلطی دلت میخواد بکن! واسه من هیچ فرقی نداره چون من همون نتیجهی منفی خودم رو از کارت میگیرم.
* یه روش جدید واسه شما آقایان و خانمهای محترم که دهن طرف مقابلتون رو توی رابطه سر اینکه “تو من رو دوست نداری، اگه داری ثابت کن!” آسفالت کنین و مخش رو بذارین توی فرغون و بعدش بندازین زیر یه درخت کنار پیادهرو تا سگهای ولگرد محله روش کارهای بد بد بکنن.
P.s : با تشکر از مهدی شهری برای انتخاب عنوان. :دی!
خواب بودم، خواب هم میدیدم! (دو تا چیز محال!)
خواب دیدم در راهی طولانی (که احتمالاً از جادهی ابریشم که گذشتم به اینجا رسیده بودم)، مردی پیر و سپید مو را زیر سایهی درختی در حال چپق کشیدن ملاقات کردم.
از او خواستم برای این مسیر طولانی مرا پندی دهد. پاسخاش منفی بود. وعدهی زر دادم، وعدهی مشکی پر از آب و دست آخر به زور متوسل شدم؛ ولی افاقه نکرد. انگار از حوالی دنیا بسیار دور بود.
گفتم به نام خدا راهنماییام کن. گفت چه میخواهی؟ گفتم بگو این راه چگونه طی خواهد شد؟ گفت نخواهی دانست چون خود نیز نخواهی که بدانی.
یکه خوردم. من سراپا گوش و او…
از کجا دانی ای پیر دنیا دیده؟ من اکنون در برابر تو ایستادهام و با تمام وجود میخواهم بدانم سرنوشت، دیگر چه نقشهی شومی برای منِ پیادهپایِ جامه دریدهیِ از نفس افتاده دارد.
لبخندی تلخ بر لبانش نشست. گویی برگی از نمایشنامهی زندگیاش با بازی هنرمندی دیگر از نظرش گذشته باشد. لرزید… سپس گفت بنشین پسرم، تا بزرگترین درس زندگی را به تو بیاموزم.
در طول آن سفر خستهکننده اولین باری بود که برای استراحت گوشهای توقف میکردم. نشستم. پیر کف دستانش را بر دو طرف سرم گذاشت و دو شستش را دایرهوار به پیشانیام مالید و گفت بخواب… آرام…
گفتنش لازم نبود… لحظاتی قبل به خوابی عمیق فرو رفته بودم. عمیقترین خواب زندگیام. عمیقتر از خواب غفلت و نادانی مردم…
خواب دیدم متولد شدم. صورتی را دیدم که همیشه آرزوی دیدناش را داشتم. صورت دکتری که شد دست خدا، و مهر زندگی را زد به پای من بینوا…
خواب دیدم مرا شستند، در حولهای پیچیدند و دقایقی بعد همچون کالایی با ارزش به آغوش مادرم سپردند. آغوش مادرم عشقی چنان عظیم به من داد که تا پایان عمر نباید از بابت بذل و بخشش کردناش به هر کس و ناکس نگران میبودم. پدرم… پدرم خوشحال بود… بالاخره بعد از روزها و شبها بیتابی و نگرانی برای حال من و مادرم آرام گرفت… با دو برابر شدن میزان اندوختهی عشقم دیگر هیچ نگرانیای از بابت هیچ چیز نبود…
خواب دیدم… لحظه به لحظه از لحظهی تولدم را تا آینده خواب می دیدم… چه موقع اولین کلمه را گفتم… کی اولین قدم زندگیام را برداشتم… کی به دبستان رفتم (با اشک)… کی اولین دوستم را پیدا کردم (شایان وزیری)… و… و کی اولین دوستم را از دست دادم… کی اولین ضربه را خوردم… کی اولین بار جواب کار خوبم با بدی داده شد… کی اولین نارو را خوردم… کی برای بار اول…… کی… کی… کی… کی…..
فریاد زدم… طاقت نداشتم… فریاد زدم طاقت ندارم… نمیخواهم دوباره شاهد احمقانهترین نمایش دنیا به نام زندگی باشم، با بازی درخشان خودم در نقش اول…
ای پیر… ای دنیا دیده… معذور دار…
چیزی به نرمی بال فرشته به صورتم خورد و آرام از خواب بیدار شدم… زیر سایهی درختی بودم… وسط جادهای خشک… ناگهان به یاد آوردم از کجا آمدهام… تنها بودم… اثری از آن پیر نبود، گمانم همهاش خواب و خیال بود… صدایی آمد… صدای بال فرشتهای… و آنگاه متوجهش شدم…
روی زمین در کنارم کاغذی بود… انگار سالهای سال آنجا منتظر من بود… تا ببینماش و بخوانماش… نامه چنین بود :
پسرم! پایان کتاب زندگیات را روزی میتونی درک کنی که برگ برگ آن را خوانده و به خاطر سپرده باشی. بدان که قبل از برداشتن قدم دوم در مسیر کوتاه ولی طاقتفرسای زندگی، باید قدم اول را با شهامت به پایان برده باشی. هرگاه توانستی قدمهایت را با شهامت برداری، خود خواهی فهمید چه چیز در این مسیر انتظارت را می کشد، آنگاه دیگر نیازی به من نخواهد بود تا کتاب زندگیات را برایت ورق زنم، که تو خود هر لحظه به این مشغول خواهی بود؛
و این است مفهوم زندگی…
و آنگاه بار دیگر از خواب بیدار شدم؛ شایا وقت نهار شده…
کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! با اینکه خودم اینها رو نوشتم ولی زیاد باورشون ندارم؛ اما از اونجایی که من لالایی رو وقتی میخوانم حسابی حفظ میشم، میتونم با هر کس و ناکسی سرش بحث کنم و سرسختانه از این باورها و اعتقادات دفاع کنم و…
در ضمن طبق معمولِ تمامی افکار قلمبه سلمبه، این موضوع هم هنگام اجابت مزاج، به دستگاه گوارشی مغزم خطور کرد. فقط به دو دلیل شرمنده اگه یه خرده چرت و پرت شده؛
۱- حول و حوش ساعت ۵:۳۰ صبح تصمیم به قلم زدن افکارم گرفتم.
۲- به یاد ندارم تا به حال در حیات نکبتبار (بیش از ۳۰ دقیقه فکر کردم تا این واژه رو که در خور حیاتم هست پیدا کنم) و ننگینام چیزی جز چرت و پرت گفته باشم.
پاراگراف بالا یعنی این داستان از ضمیر ناخودآگاهام سرچشمه گرفته که مربوط به اون یکی حیاتام هست که اصلن ننگین و نکبتبار نیست. پس هر گونه ارتباطی رو بین موضوع و افراد این داستان با خودم و شرایط زندگیام انکار میکنم!
فعلاً بای
P.s : دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ! دو جمله از این نوشته © داشت، ولی خب کی به کیه؟ من کپیرایتِ یه آدم نروژی رو با اون زبان درپیتش رعایت کنم؟ هرگز!
P.s : خدا مرده است… ما او را به قتل رساندهایم…
P.s : نگاشته شده در تاریخ ۲۷ / ۵ / ۱۳۸۶