خب قرار شد بگم چجوری اینجا تبدیل به اینجا شد دوباره!
اول از همه رفتم یه نسخهی جدید وردپرس دانلود کردم و بازش کردم روی دسکتاپ محترم.
بعد رفتم توی کنترلپنلام و یه DB ساختم بهعلاوهی یه User که دسترسی داشته باشه به DB محترم.
بعد اومدم wp-config-sample.php رو ادیت کردم و دیدم یه امکان جدید بهش اضافه شده که جالبه! :دی!
بعد پلاگاینها و قالبم رو توی wp-content گنجوندم و فایل رو RAR کردم و ftp روی سرور.
بعد دیدم File Manger محترم همش ارور میده موقع Extract کردن. فکر کن ۳ بار ftp کردم تا فهمیدم فقط میتونه zip بسیار ساده رو Extract کنه! (از دست این آرش!) البته با tar.gz و چیزمیزای Linuxای اصلن مشکل نداشت چون تست کردم و جواب داد.
خلاصه سرتون رو درد نیارم وردپرس جونم رو نصب کردم و افتادم به جون تنظیماتش. همینجوری مثل اسب همهی چیزمیزهاش رو ادیت کردم. بهغیر از خود وردپرس، یه سری پلاگاینها مثل Akismet و FeedBurner نیاز به تنظیم دارن. بعدش هم مطالبام رو Import کردم!
حالا نمیدونم این عزیز دل من چرا با تگهای فارسیم از بیخ مشکل داشت و جاشون عدد میداشت! و همینطور Descriptionه Categoryهام هم پَر شده بودن! و همهی پستهام هم که مربوط به دستهی Blah Blah بود رفته بودن توی Uncategorized!
خلاصه خر تو خری بود! که من رو واقعن از وردپرس ناامید کرد…
همهی پستهام رو تک تک ۳ بار ادیت کردم. به دلیل اینکه شوت زدم و جای ویرگول انگلیسی، فارسیش رو گذاشتم.
بعد تازه یادم اومد ۳ تا پست هم باید دستی اضافه کنم که کردم. بعد دیدم ایبابا کامنتهای پست آخر رو هم باید اضافه کنم دستی! :دی!
دونه دونه به خودم کامنت دادم، بعد رفتم تاریخهای میلادیشون رو به فارسی برگردوندم با یه برنامه که تا الان کلی به دردم خورده و کسی خواست معرفیش میکنم. بعد هم از طرف خودم و توی Admin دونهدونه بهشون جواب دادم! :دی!
به اینجا که رسیدم فکر کردم ایول وبم تکمیل شد! بعد تازه یادم افتاد Gallery و سیستم Stat وبم (همون فضولی و Spy روی شما!) رو راه نهانداختم (اگه مینوشتم نیانداختم خیلی رسمی میشد!)!
بعد از اون کار گفتم دیگه همهچی درسته! بعد یهو یادم افتاد که کلی قالب وردپرس ۲/۲ واسه این مرز و بوم فارسی کردم قبلن! بعدش یادم اومد باید Screenshotهاشون رو هم آپلود کنم.
وای تازه داشتم خستگی درمیکردم که دیدم سیستم Live Searchم کار نمیکنه و لیست آدمهایی که بیشترین کامنت رو دادن هم نمیآره وبم! تازه یادم اومد من هردوی این پلاگاینها رو دستکاری کرده بودم! :دی! خلاصه رفتم در تاریکترین دخمههای کامپیوترم و ورژن فارسی شدهی Live Search و دستکاری شدهی “چه کسی بیشترین کامنت رو داده” رو از زیر خروارها خاک کشیدم بیرون و ftp کردم و نصب تا درست شد.
بعد دیدم قالبم Valid نیست! یادم اومد نوتپد خیلی آشغاله و رفتم روی خط اول Header یه Delete زدم تا درست شد! (خدایا به Vim ساپورت فارسی عطاء بفرما!)
اونوقت بود که وبم کامل اومد روی دنیای پر از شگفتانگیزناکیه اینترنت!
۲-۳ روز بعدش ArioA.com سهیل هم وارد این دنیا شد.
۲ روز بعدترش وردپرس ۲/۵ هم قدم به وبلاگ من گذاشت. دیروز هم قالب wp-org رو واسهی یک پوریا ساختم که هنوز یهکم ایراد داره با IE ولی من از وقتی که از دست IE کارم به تیمارستان کشیده شد دیگه کمتر بهش اهمیت میدم!
چیزی موند که نگفته باشم؟
آهان! همه منتظر مانی منجمی هستیم که پلاگاینش رو واسه وردپرس ۲/۵ آماده کنه. پس نگین چرا آرشیوم کار نمیکنه!
یه سری تغییرات هم میخوام توی قالب بدم که بسیار بهتر شه و چند تا محصول هم واسه فروش دارم! :دی!
حالا میفهمین خودتون جریان از چه قراره! :دی!
P.s : همهی پست پر از “بعدش” و “تازه یادم افتاد” شد؟ اشکال نداره! شما که اینچیزا حالیتون نمیشه! اگه حالیتون میشد اصلن نمیاومدین بخونین من چی مینویسم! :دی! نه ولی جدی حوصلهی هنر خرج دادن نبود. گردنم درد میکنه و کمرم هم داره بهش اضافه میشه.
P.s : اگه گفتین در عنوان این مطلب چه آرایهی ادبیای بهکار رفته؟
قالب این وبگاه برگرفته از سایت رسمی سیاوش محمودیان میباشد و تمامی حقوق آن برای او (و شاید هم گاهی برای من!) محفوظ میباشد.
بتا!
پستهای دارای تگ سهیل
خیارشور بشور بیشعور
نوشته شده توسط شایا در روز چهارشنبه، ۱۴ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۲۵ تحت Blah Blah
تگها
اینجا ، سهیل ، وردپرس ، پوریاHarry Potter and the Deathly Hollows
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۶ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۵:۴۵ تحت Blah Blah
ساعت ۴:۳۵ صبحه و من دارم سیب میخورم.
تازه خوندن آخرین سری از مجموعهی هری پاتر رو تموم کردم و میتونم به جرات بگم ازش خیلی خوشم اومده.
آره… تو ای جوان کاتلین رولینگ… بهخاطر نوشتن کتابی به مزخرفی Harry Potter and the Half-Blood Prince میبخشمت و دیگه تو رو یه موجود عقب افتادهی بهدرد نخور که شهرت کورش کرده و فقط بلده بچه پس بندازه نمیدونم.
راستش رو بخوای وقتی آخرین کلمهی کتابت رو خوندم، با اینکه کلی بهت فحش دادم که اون Epilogueه مزخرف رو نوشتی، به شدت پشیمون شدم که چرا دعوت سهیل رو واسهی خوندن کتابت به زبون فارسی قبول کردم.
تو دوباره همون JK شدی که بودی. همون کسی که واسه خوندن کتابش ۲ شماره به چشمهام اضافه شد. همون کسی که باعث شد من بفهمم زبون مادریام زبونی نیست که بتونه من رو ارضا کنه. واسه این آتیش گرفتم که چرا لذت انتخاب واژههات رو اصیل درک نکردم.
قول میدم دوباره بخونمت… اصیل… چرا؟ چون کتاب رکسانا و یاسمین ساعتها اشک من رو در آورد که با ۲ ثانیه فکر کردن به دلیل گریهام فهمیدم چه احمقانه گریه کردم و یا چند ثانیه بیشتر به این نتیجه رسیدم که کلن خوندنشون از اول ایدهی احمقانهای بوده ولی کتاب تو باعث شد فقط ۵ ثانیه گریه کنم و جوری بود که میدونم اگه ساعتها به دلیلش فکر کنم هیچ نکتهی احمقانهای رو در اون ۵ ثانیه نخواهم دید و باید بگم به اندازهی کتابهای Fakeای که Barb عزیز اون موقع که تو داشتی بچه پس مینداختی نوشت و من خوندم بهم درس زندگی داد…
فراموشت نمیکنم J… همونطور که Philip رو فراموش نمیکنم… موفق باشی.
جوان، تو توی کتابت همهچیز رو کاور کردی. کتابت رو نقد نمیکنم چون اولن فکر میکنم بلد نیستم، دومن خیلی خستهام و سومن هنوز باور ندارم داستانی که ۹ سال باهاش بزرگ شدم تموم شده…
حس میکنم یه چیز کمه… آهان… ببین J… قسم میخورم اگه دیگه کتابی راجع به هری بنویسی خودم شخصن ترورت کنم… برام مهم نیست به قصد کمک به کدوم موسسهی خیریه روزی اینکار رو خواهی کرد… فقط میکشمت…و اما ویدا… میدونم سعی خودت رو کردی. پس ممنون.
میدونم ترجمه کردن این حجم کتاب، اون هم یکنفری و توی این زمان کم یعنی چی. پس ممنون.
میدونم خودت هم نویسندهای و قبلن بارها با مقایسهی نسخهی اصل با ترجمهی تو توی ذهنم شاهد این بودم که چجوری کتاب رو همونطور که بوده بیان کردی. پس ممنون.
اینحا گذشتن از سد سانسور خیلی سخت و عذابآوره ولی تو یهجوری گفتی که همه فهمیدن. پس ممنون.
ولی کاشکی چیزی بهعنوان رقابت سر “من زودتر ترجمه کردم!” توی این سری کتاب نبود. اونوقت شاید اندازهی زنی که از نمایش نشخوار چند تا گاو ایدهی اصلی این داستان به ذهنش رسید بهت احترام میذاشتم.
بالاخره تموم شد بچهها…
به امید روزی که همه با کسی که دوست دارن، راز و نیاز کنن و خیلی صمیمی شن تا بتونن به طرز فجیعی درگوشی صحبت کنن این انشا رو به پایان میبرم.
P.s : فقط به افتخار تو (J) این پست با Title و Slug مربوط به خودش پابلیش میشه. از این اتفاقها کم میافته.
تگها
جیکی رولینگ ، سهیل ، شبانه ، هری پاتر ، ویدا اسلامیهتراکوتا
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۶ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۰:۴۴ تحت Blah Blah
خب دیگه با نام و یاد خدا آغاز میکنم.
همونطور که میدونید اینجانب مدت مدیدی تشریف نداشتم و همهی شما سروران گرامی رو در خماری گذاشته بودم!
حالا اینکه کجا بودم؟:
والا خدمات پس از فروش شما عرض شود که این آقا سهیل ما یه زمانی یه خالهای داشت که این خالهی محترم هم یه زمانی یه پروژهای داشت که ما هم یه زمانی قرار شد این پروژه رو تحویل ایشون بدیم و پولی به جیب بزنیم در حد دیویدی! یعنی سهیل محترم فرموده بود که همچین اتفاقی خواهد افتاد! من هم که پول ندیده و محتاج، سریع در عرض سه سوت انجامش دادم ولی خب چون سهیل هم طمع پول داشت قرار شد کارهای گرافیکیش رو اون انجام بده که در عرض ۱ ساعت میشد انجامش داد! ولی خب این معضل بزرگ وسعت که به قول خود مرحوم سهیل گریبانگیر تمامی جوانان این مملکت پهناور میباشد مهلت نداد و این کار هی عقب افتاد تا اینکه کلن (یاد آوری کنم که من اینجا سبک خودم رو دارم و در حال مبارزه با تنوینام!) خالهی سهیل گفت من پول ندارم دیگه که بدم بهتون! منم پنج گیگابایت هاست رو که بیمصرف افتاده بود یه گوشه و کلی هم خاک روش بود با خرید یک عدد دامین (دامنه!) به مرحلهی بهرهبرداری رسوندم!
این هاست محترم که خیلی هم ناز بود واسه خودش داشت به کار خودش ادامه میداد که یهو دیدم ایول! اکانت ساسپند شده و آرشیو و جد و آبادش هم روش! گفتم چه کنم چه نکنم؟ که یهو مغزم (دلتون بسوزه! تازه خریدم!) بهم گفت به سراغ یار مهربون و رفیق دوستداشتنی تمام کاربرهای اینترنت برم! گوگل! یا بهتر بگم، Google Cache. خلاصه تایپ کردم cache:shayax.net و ۳ تا پست آخر رو که نداشتم + کامنتهای پست آخر رو ذخیره کردم و گفتم حالا این Cacheه مهربون که هست، بعدن میآم بقیه کامنتها رو هم سیو میکنم.
بعدن وقتی قشنگ بعدن شد و من عین یه پسر خوشحال رفتم و خواستم از رو Cache، کامنت سیو کنم دیدم به به! صفحهی ساسپند رو میآره جای نوشتههای گهربار من! خلاصه سرتون رو درد نیارم که ۴۰ و خردهای از کامنتهای پست ویرجینیا وولف و همینطور تمام کامنتهای پست علی دایی بدون سبیل و Existentialism On Prom Night پَر شد! با کمال تاسف عرض میکنم که متاسفم! :دی! و اگه کسی بتونه بهم برشون گردونه (یعنی بهطور اتفاقی سیو کرده باشه!) هر کاری در زمینهی وب داشته باشه و بتونم براش انجام بدم حتمن و با کمال میل سه سوت انجامش میدم.
بعد از اینکه هاست ترکید چون درگیر درس و دانشگاه بودم و همینطور پول هم نداشتم که برم هاست بخرم، کلن بیخیال این موضوع شدم و وب رو بوسیدم و گذاشتم کنار! ولی خب بچهها دهان مبارک من رو قیرگونی کردن از بس گفتن کدوم گوریای؟ چرا نمینویسی؟ و از این چرت و پرتها! :دی! و من حتی هنوز هم بعد از ۶ سال و اندی وبلاگنویسی نمیفهمم اینها از چیه اینجا لذت میبرن!
واسهی برگشتن من باید به کی فحش بدین؟:
خلاصه که یکی از دوستان ناشناس به اسم سهیل که نمیخواست ناماش فاش شه بهدلیل اینکه خودش هم میخواست فتوبلاگ بزنه یهو از تاق افتاد پایین وسط زندگی من که باید دوباره شروع کنی به وبلاگ نوشتن! من هم جملهی بسیار معروفم رو که حتی روی کتیبهی داریوش کبیر (خوانندههه) هم حکاکی شده رو تحویلش دادم: “ببین هاست پول میخواد و من اگر پول داشتم کامپیوترم رو آپگرید میکردم!” ولی گوش سهیل به اینچیزها بدهکار نبود! گفت هاست از من، تو فقط بنویس! من هم دیدم نمیتونم روی این Fanه عزیز رو زمین بندازم و همینطور دیدم تنور بدجور داغه و ناگهان چسبوندم! :دی!
خلاصه که آقا سهیل افتاد تو زحمت! حالا خودش هم هاست میگیره فوتوبلاگ میزنه بزودی در حد تیم ملی جوانان سوئد! من هم که خب تابلوئه کمکش میکنم تو طراحی و دیزاین! :دی!
میخواستم ادامه بدم نوشته رو و بگم که چه بدبختیای کشیدم سر پیادهسازی دوبارهی سایت، ولی اگه خدا گذاشت زندگی کنم پست بعدیام رو به شرح اون حرکت اختصاص میدم.
فقط لازمه اینجا اعلام کنم که از آقای آرش ستایشی (خداییش ببین چه کلاسی گذاشتم برات!) نهایت تشکر رو دارم که هاست رو خیلی سریع در اختیارم قرار داد. :دی!
فعلاً بای!
P.s : دلم واسه اینجا واقعنایه واقعنای به قول بچهها تنگولیده بود! :دی!
P.s : سهیل یادته موقع خداحافظی توی وبلاگ قبلیم اومدم توی پینوشت ازت خداحافظی کردم و گفتم ربطی به اهمیت نداره؟ تازه اختصاصیتر هم هست؟ خب الان هم اومدم از توی پینوشت ازت تشکر کنم که هزینهی هاست رو متحمل شدی. اون موقع که میخواستی بیای توی گروه من و ریوشار بهت به چشم یه پیتر پتیگرو نگاه میکردم ولی الان کاملن مطمئنم واسه خودت یهپا سام وایزی، از نوع د برویو! خلاصه که جبران میکنم.
تگها
اینجا ، بازگشت ، ریوشار ، سهیل ، شروع ، گوگلانقلاب کبیر فرانسه
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۲۲ مرداد ۱۳۸۶ ساعت ۱:۰۹ تحت Blah Blah
با همین اتود Rotringه ۰/۵ بود… آره با خودش بود!
فکرمیکنم بیشتر از دو سال با همین اتود سفید رنگ و کاملن ساده و بدون زرق و برق… نوشتم… حقیقت، دروغ، عشق، تنفر، مخزنی (حق کپیرایت برای Shady-Girl محقوظ است)، داستان، نامههایی که فقط یک نفر باید میخواند و نامههایی که هیچکس نخواند!
با همین اتود نوشتم تا بخندیم، نوشتم تا بگرییم، نوشتم تا بفهمیم و نوشتم تا بفهمید!! ولی افسوس…
الان هر کسی تا اینجای نوشته رو خونده باشه فکر میکنه این یادداشت اند نوستالژیکه و مثلن شاید میخوام برگردم به گذشته و بگم خاک بر سرم که دروغ نوشتم یا خاک بر سرتون که یه عمر نفهمیدید چی گفتم! یا مثلن اینها رو گفتم که تهش بهتون بقبولونم که آدم خفنی هستم و قدر من رو بدونید و از این صحبتها!
ولی زکی (!) خیال باطل! اونها رو به دو دلیل نوشتم :
۱/ صفحهی قبل از این نوشته حاوی نامهای هست بسیار جالب که توسط خودم نوشته شده و در کمال هنرمندی مخاطب نامه رو در لفاف احترام شسته و پهن کرده روی بند رخت! عجب مارمولکیام من! :دی! حالا چه ربطی داشت؟ آهان! خب همینجوری حال نمیکنم جلوی چشمم باشه! :دی!
۲/ میخواستم بهطور رسمی و جلوی همهی شما ۲-۳ نفر بازدیدکنندهی (و شاید خوانندهی) بیکار، از اتود سفید رنگ ۰/۵ام تشکر کنم و بهش بگم که دوستش دارم و ازش بخوام من رو ببخشه که فکر میکردم نمیتونم به خاطر ۰/۵ بودناش باهاش کنار بیام (آخه قبلن با ۰/۹ کار میکردم). همینطور میخواستم ازش معذرت بخوام که باهاش دروغ نوشتم و گاهی وقتها هم اشک بعضیها رو در اوردم.
البته خب قصد از نوشتن این مطلب این نبود که تهاش بگم شما چقدر آدمهای سریع قضاوتیکنای هستید (هر چند که این موضوع رو همین الان همین بقل نوشتم و خطش زدم! ولی خب شما نمیتونید ببینید که! :دی!) و برید خودتون رو اصلاح کنید! بلکه قصدم این بود که…
چرا دروغ بگم خب؟ قصد خاصی نداشتم از نوشتن! شاید خواستم طلسم خاموشی این دفتر رو که از ۹ خرداد ۱۳۸۶ هیجچیز توش نوشته نشده بشکنم و همینطور از اون نامه دورتر شم و دل کسی رو هم شاد کنم! :دی! (خوب شد هیچ قصدی نداشتم!)
سه شب هست که نخوابیدم و چون هوا روشن شده و من با هوای روشن خوابم نمیبره میشه تصحیح کرد و گفت ۴ شب! دلیلش هم فوقالعاده ساده است! باطری AAA ندارم که Dreaming the Romance گوش بدم تا خوابم ببره! (Temporary Peace دیگه خاصیتش رو از دست داده!)
ولی بیخوابی هم دنیایی دارهها… یه فایده داشت در برابر هر ضرر و آسیبی، و اون این بود که، بالاخره وقت کردم کتابی که Maunya سال پیش برای تولدم بهم کادو داده بود رو بخونم که کلی هم جالبانگیزناک بود! حداقلش این بود که فهمیدم آنرمال (un-normal) نیستم!
مهدی (تعجب کردید وسط اینهمه اسم دختر، اسم پسر گفتم؟ :دی!)…
حرفام یادم رفت! آهان! میگم مهدی هم گوشیش خاموشه! معلوم نیست کدوم گورستوندرهای رفته! :دی! امیر جوبول هم که SMS میده ۲ سال یهبار و بعدش توی همون SMS غیب میشه!
…
دیشب اینجای مطلب خوابم برد! با تشکر از دوست خوبم که دیشب به طور استثنا دعا نکرد که خوب بخوابم! :دی! الان فردای اون شبه…
سهیل به زور خودش رو پرت کرد توی خونهمون و کلی تلپ شد! (می @ شوخی!) حالا که رفته من دارم Windows Live Writer رو تست میکنم تا ببینم آیا به درد میخوره یا نه! آخه میدونید که یه عمر همه حماقت میکردن و از Microsoft Word همینجوری Copy و Paste میکردن توی وبلاگ، غافل از اینکه دارن بزرگترین خیانت رو به خودشون، بازدید کنندههاشون، کل جامعهی مجازی و RSS میکنن!
مثل همیشه یه مطلب نوشتم با موضوع شر و ور و شما هم دارید لطف میکنید و تحمل میکنید! اجرتون با امام حسین، دعا میکنم همهتون تا دیدار بعدی شربت شهادت رو نوشیده باشید!
P.s : هر کسی که نمیخواد شهید بشه همینجا اعلام کنه تا به جرم محاربه با خدا اعدامش کنم!
P.s : این دختره اینقدر از موبایل من تعریف کرد و… تا آخر از دستم افتاد زمین داغون شد! (موبایل رو میگمها! دختره سالمه! نگران نباشید!)
P.s : سهیل جان برای فیلمها ممون، ولی کاشکی موقع رفتن نمیزدی دهن انگشت من رو با Zippoت جنگل آسفالت کنی! :دی!