خانه  |  گالریجدید!

پست‌های دارای تگ شایا

Miracle Blade III
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۴ مرداد ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۳۲ تحت Blah Blah

چند روز پیش نشستم ۳ تا سی‌دی Age of Mythology دانلود کردم بلکه روی سرویس‌پک ۳ بیاد!
با کلی ذوق و شوق نصب‌ش کردم و کرک و … بووووووق! Initialization Failed… همون ارور کوفتی که واسه کارت گرافیک همیشه بهم می‌داد!
کلی سایت خوندم که کلی راه‌کار داده بودن واسه درست کردن‌ش. همه رو امتحان کردم ولی مثل قبل هیچ‌کدوم کار نکرد. این‌طوری شد که به آخرین راه پناه بردم… نصب ویندوز ۹۸ نگارش دوم. چون یادم‌ه روش اجرا می‌شد بدون نقص.
Windows 98 SE رو هم دانلود کردم! :دی! همه چیز آماده بود، فقط یه مشکل کوچیک وجود داشت و اون هم وجود سیستم عاملی به نام XP بود و یه سیاست بسیار چرت از شرکت چرت‌تر Microsoft که نمی‌ذاره مثل آدم ویندوزی پایین‌تر از چیزی که الان داری رو بعد از چیز جدیده بریزی!
کلی گوگل کردم، باز هم کلی راه‌کار بود! حتی یکی اومده بود می‌گفت عمرن نمی‌شه و بعدش یکی دیگه اومده بود فحش کشیده بود بهش که آخه تو چی می‌فهمی از کامپیوتر و این‌چیزا! به سایت‌های فارسی هم که تازگی اصلن ایمان ندارم! دلیل‌ش رو یادم رفته، هر وقت یادم اومد می‌گم. دوستان هم همه اتفاق نظر داشتن که “آره یه راهی بود ولی الان یادم نمی‌آد شایا”. خلاصه این‌طوری شد که دل رو زدم به دریا و یه راهنما که مال N سال پیش بود و خیلی‌ها تاییدش کرده بودن رو خوندم و خودم دست به کار شدم. البته قبل‌ش از روی ترس کلی بک‌آپ گرفتم از درایو C که XP روش بود.
یه سری کار بود که انجام دادم (تو پست بعدی با جزئیات می‌گم چه کارهایی) و ۹۸ ریخته شد. بعد یه‌هو یادم اومد Key رو روی کاغذ ننوشتم! PC رو در شرایطی تصور کنین که نه XP کار می‌کنه و نه ۹۸! این‌جا بود که XP Live گذاشتم و حال‌ش رو بردم! :دی! خدا پدر سازنده‌ی BartPE رو مورد رحمت قرار بده!
خلاصه ۹۸ ریخته شد، بعدش Boot هم درست کردم و افتادم به جون درایور نصب کردن برای ۹۸ در شرایطی که Resolution‌ام ۶۴۰ در ۴۸۰ و Color Quality هم ۲ بود! :دی! سیاه و سفید.
آخر سر نوبت به AOM‌ه عزیزم رسید و در همین حال یه سوال بسیار فنی به ذهن‌ام خطور کرد… حالا من Virtual Drive از کجای ویندوز ۹۸ در بیارم؟ :دی! آخه فایل‌ها ISO بودن و خب اصولن نمی‌خواستم الکی رو سی‌دی رایت‌شون کنم.
UltraISO، جواب نداد… DAEMON Tools، این‌هم جواب نداد… ولی خب با هوش و درایت و کلک رشتی و این‌چیزا نصب کردم و اجرا!
Initialization Failed…….
شما حتمن می‌تونید یا اصلن نمی‌تونید قیافه‌ی من رو در اون لحظه تصور کنید! ولی خب با یه Restart درست شد. و وقتی بازی اومد بالا… شما باز هم اصلن نمی‌تونید و یا حتمن می‌تونید قیافه‌ی من رو مجسم کنید. به مدت نیم‌ساعت فقط قربون صدقه‌ی صفحه‌ی اول‌ش رفتم و با آهنگ‌ش کلی خاطره و تصویر از جلوی چشم‌هام گذشتن. از جمله قیافه‌ی نحس ریوشار که معلوم نیست اصلن کجاس و چرا یادش نمی‌آد یه زمانی رفیق جون جون‌ای بودیم! :دی!
کار سختی بود ولی خب می‌ارزید به کلی چیز یاد گرفتن و یادآوری ۵-۶ سال پیش. تا الان فقط یک‌بار بازی کردم‌ش. می‌میرم واسه این اخلاق‌ام! خودم رو می‌کشم تا یه کاری رو به یه منظوری انجام بدم، به یه چیزی واسه یه حرکت‌ای برسم و خودم رو می‌کشم و تمام سعی‌ام رو می‌کنم و می‌رسم، ولی وقتی رسیدم کاملن بی‌تفاوت‌ام! انگار که هیچ اتفاق جدیدی روی نداده و به چیز خاص‌ای نرسیدم! :دی!
و این بود انشای این هفته‌ی شایا درباره‌ی فواید گوگل! گوگل دوست‌ات داریم. اگه کسی Trend من رو ببینه می‌فهمه چه‌قدر این گوگل در هر زمینه‌ای می‌تونه مؤثر باشه!
فعلاً بای!
P.s : بازیAOM ساخت شرکت Microsoft‌ه و می‌شه گفت اولین و آخرین کار خوبی‌ه که بیل و رفیق‌هاش تونستن انجام بدن! البته شاید یه‌هو IE 8شون خوب از آب در اومد. خدا رو چه دیدین!
P.s : من چرا هر وقت ته Shine on‌ه Pink Floyd رو گوش می‌دم یاد His Dark Materials می‌افتم؟ مخصوصن اون‌جایی که Will قراره Subtle Knife رو از توی برج شهر Cittàgazze به‌دست بیاره. راستی یادآوری کنید که حتمن PDF‌هایی که از کتاب‌هاش ساخته‌ام رو برای دانلود بذارم این‌جا.

تگ‌ها

، ، ، ، ، ، ، ،

سولاریوم
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۲۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۵۶ تحت Blah Blah

یادمه وقتی این‌جا رو باز کردم فقط به یه‌چیز فکر می‌کردم…
به این‌که دارم یه جای‌ای رو می‌سازم که بتونم هرچی دل‌ام می‌خواد توش بنویسم…
نمی‌دونم چرا هرچی از تاریخ ساخت این‌جا می‌گذره من‌هم از اون فکر و هدف دورتر می‌شم…
اصلن اگه راست‌ش رو بخواین دلیل اصلی ننوشتن‌ام همین‌ه…
بین شماها کسی هست که بدونه Descriptionه این‌جا چیه؟ شرط می‌بندم تعدادتون حتی انگشت‌شمار هم نیست!
Shaya without censorship …
من واقعن نمی‌خوام آدم شم… نمی‌دونم از کی می‌ترسم ولی می‌دونم ار چی می‌ترسم! جالب‌ه نه؟!
بی‌خیال…
دیروز بعد از این‌همه که از ترم گذشته فهمیدم یکی از کلاس‌هام ۱ تا ۳ نیست! بلکه ۳ تا ۵‌ه! حالا نقش من که خودم ۱ تا ۳ رو انتخاب کردم و توی برگه‌ی انتخاب واحدم هم نوشته ۱ تا ۳ چیه نمی‌دونم! فقط می‌دونم مجبور شدم کلی برم رو مخ استاد عزیز که من نمی‌دونستم! Absent Fail نکن! دنیاای‌ه!
اه باز چرا لحن‌ام این‌جوری شد!؟
دلم واسه اون‌هایی که به هوای “انقلاب کبیر فرانسه” پاشون به این وبلاگ می‌رسه و اون پست قشنگ‌ه من رو می‌بینن می‌سوزه! می‌دونم کلی فحش می‌دن ولی خب اولن خودتی! دومن به من چه خب! من نمی‌تونم اون پست و همین‌طور طرز Title گذاری‌ام که جد اندر جد از خودم به خودم ارث رسیده رو ترک کنم! ترک عادت موجب مرض است! :دی!
خلاصه من معذرت می‌خوام!
اگه واقعن نمی‌دونین دارم راجع به چی صحبت می‌کنم بهتره عبارت “انقلاب کبیر فرانسه” رو توی گوگل (که به دلایلی، تازگی خیلی ازش متنفر شدم!) سرچ کنین و از نتایج جست‌وجو لذت ببرید!
مسئله‌ی دوم این‌همه واژه‌ی س‌ک‌س‌ی‌ه که سرچ می‌شه و نتیجه‌اش به این‌جا ختم می‌شه! آخه من کی این همه چیز مستهجن توی وب‌ام نوشتم؟؟
حالا اصلن این‌که چرا از این‌جا سر در می‌آرین رو بی‌خیال شین! خدایی‌ش خجالت نمی‌کشین؟ همین سرچ‌ها رو می‌کنید که آمارمون بد در می‌ره تو دنیا دیگه! جای این‌چیزا برین بیل بزنین که به اقتصاد مملکت کمک شه!
داشتم فکر می‌کردم چرا همه‌ی Old Songهام زیر ۴ دقیقه‌ن… بعد نتیجه شد که اون موقع نیاز نبوده به آهنگ آب بسته شه! ولی خب الان حسابی نیاز هست!
آخ آخ! خدا بگم این نازیلا رو چی‌کار کنه که من رو به این “ناخون‌هات بلنده ولی لاک نمی‌زنی. دندون‌هات‌و چرا مسواک نمی‌زنی؟ موهات بلنده، گل‌سرت کو؟ بگو اون دوست پسر خرت کو؟” معتاد کرد! فکر کن نشستی همین‌جوری الکی واسه خودت، یه‌هو می‌گی “ناخون‌هات بلنده…” و ادامه! واسه دانلود بزن توی سر من!
حال‌ام بهم می‌خوره از یادآوری این‌که چند وقت‌ه توی سررسید سبزه‌ام هیچی ننوشتم! اتود سفیده‌ام هم انگار قهره باهام! نوک‌ش رو الکی کلفت می‌کنه که هرچی می‌نویسم کثیف شه!
واسه‌ی بار هزارم! من عاشق قالب‌م هستم! :دی! و بزودی کلی برنامه دارم واسه این‌جا! ولی باید این چرت و پرت‌ها دانلود شن اول! نمی‌فهمم چرا M a n g a باید ف‌ی‌ل‌ت‌ر باشه! اگه نبود من الان کلی تو برنامه‌هام جلو بودم!
هوس TLJ کردم شدید! ولی نه نکردم… حس‌اش نیست! :دی!
فردا باید برم دکتر! همین‌طور هفته‌ی بعد! :دی!
ببین چقدر شیرین‌ه که واسه‌ش “:دی!” می‌زنم! دلم واسه‌ش تنگ شده خب! با اون لهجه‌ی نازش! :قهقهه!
دلم واسه Scorpions هم تنگ شده! اون‌قدر که زورم می‌آد DVD بذارم و بگوشم‌اش!
چه مرگ‌ام شده؟؟ شاید چون هیچی ندارم بگم و الکی دارم چیز می‌نویسم این‌جوری شدم!
بای!
P.s : یستردی آی واز ه بلک‌برد!

تگ‌ها

، ، ، ،

اکسی‌توسین
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۲ آذر ۱۳۸۶ ساعت ۱۷:۳۱ تحت Blah Blah

و شیطان خندید و فرشتگان گریستند… برای روح برادر جان.*
این پست رو ۲۵ آبان نوشتم چون دلم برای خودم تنگ شده بود و از دست اینی که الان هستم خسته شده بودم و واقعن دیگه از اسمم هم حالم به‌هم می‌خورد. پس توجه شما رو جلب می‌کنم به یک عاشقانه‌ی آرام.

خیلی وقته با “شایا” حرف نزدم. خیلی وقته باهاش دردِ دل نکردم. براش نگفتم چه بلاهایی به سرم اومده. بهش نگفتم چه‌قدر بهش احتیاج دارم. آخه بدون اون من حتی نمی‌تونم دو تا جمله‌ی ساده‌ی مربوط به هم رو پشت سر هم ردیف کنم و به زبون بیارم. یادم رفته چه‌جوری بنویسم.
از اتودم… از اتود سفیدم خجالت می‌کشم. از خیانتی که به وجودم کردم، از این‌که “شایا” رو درون خودم کشتم خجالت می‌کشم. آخه با چه رویی دوباره باهاش صحبت کنم؟ آیا واقعن می‌تونه من رو ببخشه؟ توی هیچ کاری باهاش مشورت نکردم. فقط چشم‌هام رو بستم، غافل از این‌که چشم‌های خودم هم کور خواهند شد. هر کاری خواستم کردم. “شایا” از ته اون زندان سیاه، کنار اون همه تنفر، فریاد می‌زد… دوست‌ام داشت و از گفتنش ابایی نداشت. ولی من چی‌کار کردم؟ توی اون زندان تاریک شلاق‌ش زدم، تهدیدش کردم به مرگ. گفتم هیچ نیازی بهش ندارم. بدون اون آزادی دارم. بدون مواظبت اون هم می‌تونم روی پای خودم بایستم و به راه خودم ادامه بدم تا به هدف‌ام برسم. “شایا” رفت و هدف من هم با او…
دیگه نمی‌تونم به موضوعی که برام جالب نیست بیش‌از ۵ دقیقه گوش کنم.
دیگه نمی‌تونم به کسی ثابت کنم خدا دوست‌اش داره. نمی‌تونم بگم صبر کنه تا زندگی، خودش به خاک سیاه نشونده بشه و اون سوار بر زندگی.
فقط می‌تونم همون نقاب مسخره‌ی همیشگی‌ام رو به صورتم بزنم و خودم رو قایم کنم.
بدون “شایا”، من دیگر من نیستم. شاید هم اصلن نیستم.
فکر می‌کنم همین روزها “شایا” دوباره از خاکستر بلند می‌شه. من حتی واسه رسیدن به اون نور سفید هم به “شایا” نیاز دارم.
“شایا” پاشو… برخیز… فصل خش‌خش شکوفه‌های پاییزی‌ست و در این میان… جای تو خالی‌ست. برخیز و موسیقی زندگی را خوش‌نوا، در کالبد بی‌جان من بنواز.
بی اجازه‌ات عاشق شدم و بی اجازه‌تر عاشق‌ات. خود را به من بازگردان. آزادی کامل‌ات می‌دهم.

با اولین بارونی که اومد (۲۹ آبان)، با اولین هوای آبی نفتی، اولین لرزش سراسری بدنم با صدای آوریل و اولین بوی لینکین‌پارک‌ای که توی هوا پیچید تمام زندگی ام رو مرور کردم. در یک ثانیه. یک پلک. درست حدس زدید. “شایا” برگشت. بدون امی، مایک و چستر. توی زندان بهش یاد دادن قدر گوش‌هاش رو بدونه و به صدای خیانت‌کارها گوش نده.
“شایا” تو دیگر “شایا” نیستی، تو یک شایا هستی، پاییزی دیگر.
بدرخش… درخشان‌تر از خورشید… بدرخش الماسِ روانیِ من.*
P.s : اون دو خط نوشته‌ای که با * مشخص شدن © دارن. من، کریس و دیوید. البته © من رو می‌تونید نقض کنید. این‌جا همه‌ی کارهای من تحت لایسنس GPL هستن!
P.s : یعنی من هیچی “:دی” نزدم؟! عجب دنیایی شده! :دی!
P.s : اگه گفتین “شین” مِثلِ چی؟

تگ‌ها

، ، ، ، ،

ویرجینیا وولف
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰:۳۷ تحت Blah Blah

یه انسان وبلاگ‌نویس اگه یه کم فعال باشه، در طول حیات وبلاگی‌ش به انواع و اقسام قالب‌ها و طرح‌ها بر می‌خوره! حالا این انسان وبلاگ‌نویس اگه اسم‌ش شایا باشه… چی؟ نمی‌شه؟ آها! خب اون “انسان”‌ش رو حذف کنید! :دی!
خب می‌گفتم! اگه اون وبلاگ‌نویس اسم‌ش شایا باشه علاوه بر نگاه کردن سعی می‌کنه ببینه طرف چه‌جوری تونسته همچین چیزی رو ارائه بده.
شایا همین‌جوری ساده‌ترین زبون‌های برنامه‌نویسی وب رو یاد گرفت! :دی! HTML و CSS :دی!
این وبلاگ‌نویس ما که بسیار هم خسته، زخمی و به اصطلاح پیر وبلاگ‌نویسی هست، تا به حال صدها قالب برای انواع و اقسام سیستم‌های وبلاگ‌نویسی دیده و یه کم کمتر از صدهاتاشون رو واسه این و اون و همین‌طور خودش ترجمه کرده! اون عزیزانی که من و وبلاگ قبلی‌م رو می‌شناسن (وبلاگ رو هم باید شناخت خب!) اگه یه کم به مغزشون (سوژه‌ی کامنت Mad-Girl جور شد! :دی!) فشار بیارن حتمن یادشون می‌آد که شده بود من در هفته ۳ بار قالب عوض کنم! :دی!
اون موقع هیچ طرحی ارضام نمی‌کرد! البته از همون اول هم دنبال جنگولک‌بازی و صفحه‌ی سنگین و کدهای جاوا و اینا نبودم! ولی خب…
اه چه‌قدر حرف می‌زنم! :دی!
همه این‌ها رو گفتم که ته‌ش قالب جدیدم رو بذارم روی سایت و باید بگم که این قالب تا ابد روی این وبلاگ خواهد موند، چون من در طول ۵ سال وبلاگ‌نویسی (وارد سال ششم شدم!) تا به حال هیچ‌جا ترکیبی به این درستی از زیبایی و سادگی ندیدم! البته همه چیز بستگی به اجازه‌ی دوست خوبم سیاوش داره! چون درست‌ه که من برای ترجمه‌ی قالب برای وردپرس ساعت‌ها وقت گذاشتم ولی طراح اصلی قالب اون‌ه! :دی! پس بیایید همه فینگرهایمان را کراس کنیم به این امید که سیاوش اجازه بده! :دی!
خب حالا می‌رسیم به بحث شیرین…
متاسفم، هیچی برای در میون گذاشتن با شما ندارم! :دی! فقط بگم که چند پست قبلی همه در یک روز نوشته نشده‌اند. همین و بس!
آها یادم اومد!
اون لیست کسانی که بیش‌ترین نظر رو داده‌اند می‌بینید؟ :دی! سعی کنید نفر دوم شید، ممکن‌ه جایزه بدم! میدونم نمی‌تونید اول شید، واسه همین می‌گم دوم! :دی!
اون لینک‌دونی دوستان هم به مرور پر می‌شه اگه خدا بخواد.
به‌زودی یه فرم تماس هم می‌سازم که می‌تونید هرگونه درخواست شرعی، غیر شرعی، اخلاقی، غیر اخلاقی، مردانه و نامردانه رو ازم داشته باشید تا براتون انجام بدم. پیشنهاد (پیشنهادات) شما پذیرفته می‌شود. با انتقاد (انتقادات) شما هم به شدت موافق هستم. فحش هم می‌تونید بدید. :دی!
به جای خوندن این وبلاگ شخصی برید یه کم…
بس‌ه!
فعلاً بای!
P.s : بیایید دست در دست هم دهیم و… :دی! چه حالی می‌ده مردم رو بذاری سر کار!

تگ‌ها

، ،

سیروان خسروی
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۴ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۵:۴۳ تحت Blah Blah

خواب بودم، خواب هم می‌دیدم! (دو تا چیز محال!)
خواب دیدم در راهی طولانی (که احتمالاً از جاده‌ی ابریشم که گذشتم به این‌جا رسیده بودم)، مردی پیر و سپید مو را زیر سایه‌ی درختی در حال چپق کشیدن ملاقات کردم.
از او خواستم برای این مسیر طولانی مرا پندی دهد. پاسخ‌اش منفی بود. وعده‌ی زر دادم، وعده‌ی مشکی پر از آب و دست آخر به زور متوسل شدم؛ ولی افاقه نکرد. انگار از حوالی دنیا بسیار دور بود.
گفتم به نام خدا راهنمایی‌ام کن. گفت چه می‌خواهی؟ گفتم بگو این راه چگونه طی خواهد شد؟ گفت نخواهی دانست چون خود نیز نخواهی که بدانی.
یکه خوردم. من سراپا گوش و او…
از کجا دانی ای پیر دنیا دیده؟ من اکنون در برابر تو ایستاده‌ام و با تمام وجود می‌خواهم بدانم سرنوشت، دیگر چه نقشه‌ی شومی برای منِ پیاده‌پایِ جامه دریده‌یِ از نفس افتاده دارد.
لبخندی تلخ بر لبانش نشست. گویی برگی از نمایش‌نامه‌ی زندگی‌اش با بازی هنرمندی دیگر از نظرش گذشته باشد. لرزید… سپس گفت بنشین پسرم، تا بزرگترین درس زندگی را به تو بیاموزم.
در طول آن سفر خسته‌کننده اولین باری بود که برای استراحت گوشه‌ای توقف می‌کردم. نشستم. پیر کف دستانش را بر دو طرف سرم گذاشت و دو شستش را دایره‌وار به پیشانی‌ام مالید و گفت بخواب… آرام…
گفتنش لازم نبود… لحظاتی قبل به خوابی عمیق فرو رفته بودم. عمیق‌ترین خواب زندگی‌ام. عمیق‌تر از خواب غفلت و نادانی مردم…
خواب دیدم متولد شدم. صورتی را دیدم که همیشه آرزوی دیدن‌اش را داشتم. صورت دکتری که شد دست خدا، و مهر زندگی را زد به پای من بی‌نوا…
خواب دیدم مرا شستند، در حوله‌ای پیچیدند و دقایقی بعد همچون کالایی با ارزش به آغوش مادرم سپردند. آغوش مادرم عشقی چنان عظیم به من داد که تا پایان عمر نباید از بابت بذل و بخشش کردن‌اش به هر کس و ناکس نگران می‌بودم. پدرم… پدرم خوشحال بود… بالاخره بعد از روز‌ها و شب‌ها بی‌تابی و نگرانی برای حال من و مادرم آرام گرفت… با دو برابر شدن میزان اندوخته‌ی عشقم دیگر هیچ نگرانی‌ای از بابت هیچ چیز نبود…
خواب دیدم… لحظه به لحظه از لحظه‌ی تولدم را تا آینده خواب می دیدم… چه موقع اولین کلمه را گفتم… کی اولین قدم زندگی‌ام را برداشتم… کی به دبستان رفتم (با اشک)… کی اولین دوستم را پیدا کردم (شایان وزیری)… و… و کی اولین دوستم را از دست دادم… کی اولین ضربه را خوردم… کی اولین بار جواب کار خوبم با بدی داده شد… کی اولین نارو را خوردم… کی برای بار اول…… کی… کی… کی… کی…..
فریاد زدم… طاقت نداشتم… فریاد زدم طاقت ندارم… نمی‌خواهم دوباره شاهد احمقانه‌ترین نمایش دنیا به نام زندگی باشم، با بازی درخشان خودم در نقش اول…
ای پیر… ای دنیا دیده… معذور دار…
چیزی به نرمی بال فرشته به صورتم خورد و آرام از خواب بیدار شدم… زیر سایه‌ی درختی بودم… وسط جاده‌ای خشک… ناگهان به یاد آوردم از کجا آمده‌ام… تنها بودم… اثری از آن پیر نبود، گمانم همه‌اش خواب و خیال بود… صدایی آمد… صدای بال فرشته‌ای… و آن‌گاه متوجه‌ش شدم…
روی زمین در کنارم کاغذی بود… انگار سال‌های سال آن‌جا منتظر من بود… تا ببینم‌اش و بخوانم‌اش… نامه چنین بود :
پسرم! پایان کتاب زندگی‌ات را روزی می‌تونی درک کنی که برگ برگ آن را خوانده و به خاطر سپرده باشی. بدان که قبل از برداشتن قدم دوم در مسیر کوتاه ولی طاقت‌فرسای زندگی، باید قدم اول را با شهامت به پایان برده باشی. هرگاه توانستی قدم‌هایت را با شهامت برداری، خود خواهی فهمید چه چیز در این مسیر انتظارت را می کشد، آن‌گاه دیگر نیازی به من نخواهد بود تا کتاب زندگی‌ات را برایت ورق زنم، که تو خود هر لحظه به این مشغول خواهی بود؛
و این است مفهوم زندگی…
و آنگاه بار دیگر از خواب بیدار شدم؛ شایا وقت نهار شده…
کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! با این‌که خودم این‌ها رو نوشتم ولی زیاد باورشون ندارم؛ اما از اون‌جایی که من لالایی رو وقتی می‌خوانم حسابی حفظ می‌شم، می‌تونم با هر کس و ناکسی سرش بحث کنم و سرسختانه از این باور‌ها و اعتقادات دفاع کنم و…
در ضمن طبق معمولِ تمامی افکار قلمبه سلمبه، این موضوع هم هنگام اجابت مزاج، به دستگاه گوارشی مغزم خطور کرد. فقط به دو دلیل شرمنده اگه یه خرده چرت و پرت شده؛
۱- حول و حوش ساعت ۵:۳۰ صبح تصمیم به قلم زدن افکارم گرفتم.
۲- به یاد ندارم تا به حال در حیات نکبت‌بار (بیش از ۳۰ دقیقه فکر کردم تا این واژه رو که در خور حیات‌م هست پیدا کنم) و ننگین‌ام چیزی جز چرت و پرت گفته باشم.
پاراگراف بالا یعنی این داستان از ضمیر ناخودآگاه‌ام سرچشمه گرفته که مربوط به اون یکی حیات‌ام هست که اصلن ننگین و نکبت‌بار نیست. پس هر گونه ارتباطی رو بین موضوع و افراد این داستان با خودم و شرایط زندگی‌ام انکار می‌کنم!
فعلاً بای
P.s : دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ! دو جمله از این نوشته © داشت، ولی خب کی به کی‌ه؟ من کپی‌رایتِ یه آدم نروژی رو با اون زبان درپیت‌ش رعایت کنم؟ هرگز!
P.s : خدا مرده است… ما او را به قتل رسانده‌ایم…
P.s : نگاشته شده در تاریخ ۲۷ / ۵ / ۱۳۸۶

تگ‌ها

، ، ، ،

انقلاب کبیر فرانسه
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۲۲ مرداد ۱۳۸۶ ساعت ۱:۰۹ تحت Blah Blah

با همین اتود Rotringه ۰/۵ بود… آره با خودش بود!
فکرمی‌کنم بیش‌تر از دو سال با همین اتود سفید رنگ و کاملن ساده و بدون زرق و برق… نوشتم… حقیقت، دروغ، عشق، تنفر، مخ‌زنی (حق کپی‌رایت برای Shady-Girl محقوظ است)، داستان، نامه‌هایی که فقط یک نفر باید می‌خواند و نامه‌هایی که هیچکس نخواند!
با همین اتود نوشتم تا بخندیم، نوشتم تا بگرییم، نوشتم تا بفهمیم و نوشتم تا بفهمید!! ولی افسوس…
الان هر کسی تا این‌جای نوشته رو خونده باشه فکر می‌کنه این یادداشت اند نوستالژیک‌ه و مثلن شاید می‌خوام برگردم به گذشته و بگم خاک بر سرم که دروغ نوشتم یا خاک بر سرتون که یه عمر نفهمیدید چی گفتم! یا مثلن این‌ها رو گفتم که تهش به‌تون بقبولونم که آدم خفنی هستم و قدر من رو بدونید و از این صحبت‌ها!
ولی زکی (!) خیال باطل! اون‌ها رو به دو دلیل نوشتم :
۱/ صفحه‌ی قبل از این نوشته حاوی نامه‌ای هست بسیار جالب که توسط خودم نوشته شده و در کمال هنرمندی مخاطب نامه رو در لفاف احترام شسته و پهن کرده روی بند رخت! عجب مارمولکی‌ام من! :دی! حالا چه ربطی داشت؟ آهان! خب همین‌جوری حال نمی‌کنم جلوی چشمم باشه! :دی!
۲/ می‌خواستم به‌طور رسمی و جلوی همه‌ی شما ۲-۳ نفر بازدیدکننده‌ی (و شاید خواننده‌ی) بیکار، از اتود سفید رنگ ۰/۵‌ام تشکر کنم و بهش بگم که دوستش دارم و ازش بخوام من رو ببخش‌ه که فکر می‌کردم نمی‌تونم به خاطر ۰/۵ بودن‌اش باهاش کنار بیام (آخه قبلن با ۰/۹ کار می‌کردم). همینطور می‌خواستم ازش معذرت بخوام که باهاش دروغ نوشتم و گاهی وقت‌ها هم اشک بعضی‌ها رو در اوردم.
البته خب قصد از نوشتن این مطلب این نبود که ته‌اش بگم شما چقدر آدم‌های سریع قضاوتی‌کن‌ای هستید (هر چند که این موضوع رو همین الان همین بقل نوشتم و خط‌ش زدم! ولی خب شما نمی‌تونید ببینید که! :دی!) و برید خودتون رو اصلاح کنید! بلکه قصدم این بود که…
چرا دروغ بگم خب؟ قصد خاصی نداشتم از نوشتن! شاید خواستم طلسم خاموشی این دفتر رو که از ۹ خرداد ۱۳۸۶ هیج‌چیز توش نوشته نشده بشکنم و همین‌طور از اون نامه دورتر شم و دل کسی رو هم شاد کنم! :دی! (خوب شد هیچ قصدی نداشتم!)
سه شب هست که نخوابیدم و چون هوا روشن شده و من با هوای روشن خوابم نمی‌بره می‌شه تصحیح کرد و گفت ۴ شب! دلیل‌ش هم فوق‌العاده ساده است! باطری AAA ندارم که Dreaming the Romance گوش بدم تا خوابم ببره! (Temporary Peace دیگه خاصیت‌ش رو از دست داده!)
ولی بی‌خوابی هم دنیایی داره‌ها… یه فایده داشت در برابر هر ضرر و آسیبی، و اون این بود که، بالاخره وقت کردم کتابی که Maunya سال پیش برای تولدم بهم کادو داده بود رو بخونم که کلی هم جالب‌انگیزناک بود! حداقل‌ش این بود که فهمیدم آنرمال (un-normal) نیستم!
مهدی (تعجب کردید وسط این‌همه اسم دختر، اسم پسر گفتم؟ :دی!)…
حرف‌ام یادم رفت! آهان! می‌گم مهدی هم گوشی‌ش خاموش‌ه! معلوم نیست کدوم گورستون‌دره‌ای رفته! :دی! امیر جوبول هم که SMS می‌ده ۲ سال یه‌بار و بعدش توی همون SMS غیب می‌شه!

دیشب این‌جای مطلب خوابم برد! با تشکر از دوست خوبم که دیشب به طور استثنا دعا نکرد که خوب بخوابم! :دی! الان فردای اون شب‌ه…
سهیل به زور خودش رو پرت کرد توی خونه‌مون و کلی تلپ شد! (می @ شوخی!) حالا که رفته من دارم Windows Live Writer رو تست می‌کنم تا ببینم آیا به درد می‌خوره یا نه! آخه می‌دونید که یه عمر همه حماقت می‌کردن و از Microsoft Word همین‌جوری Copy و Paste می‌کردن توی وبلاگ، غافل از این‌که دارن بزرگترین خیانت رو به خودشون، بازدید کننده‌هاشون، کل جامعه‌ی مجازی و RSS میکنن!
مثل همیشه یه مطلب نوشتم با موضوع شر و ور و شما هم دارید لطف می‌کنید و تحمل می‌کنید! اجرتون با امام حسین، دعا می‌کنم همه‌تون تا دیدار بعدی شربت شهادت رو نوشیده باشید!
P.s : هر کسی که نمی‌خواد شهید بشه همین‌جا اعلام کنه تا به جرم محاربه با خدا اعدامش کنم!
P.s : این دختره این‌قدر از موبایل من تعریف کرد و… تا آخر از دستم افتاد زمین داغون شد! (موبایل رو می‌گم‌ها! دختره سالم‌ه! نگران نباشید!)
P.s : سهیل جان برای فیلم‌ها ممون، ولی کاشکی موقع رفتن نمی‌زدی دهن انگشت من رو با Zippoت جنگل آسفالت کنی! :دی!

تگ‌ها

، ، ، ، ،

اجابت مزاج!
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۱۸ مرداد ۱۳۸۶ ساعت ۳:۴۸ تحت Blah Blah

لحظه‌ها در پس گرداب زمان می‌میرند و من این‌جا تنها، محو پرهای پرستوهایم،
و چنان خیره به چشمان کسی می‌نگرم که در آن بحبوحه‌ی بی‌نامی… بسرشتم از خاک،
خاک باران‌زده‌ی کالبد سرد زمین… و الخ.
خب حالا چی بگم من؟ :دی!
حس داستان نوشتن نیست، چون داستان برای موقعی‌ه که حداقل ۴-۵ تا خواننده ثابت داشته باشم که حسابی بشه سر کار بذارمشون! :دی!
خب چه خبر دیگه؟ خودت خوبی؟ خانم بچه‌ها چطورن؟ :دی!
آخه من وقتی موضوع ندارم که درباره‌اش حرف بزنم چرا باید بیام بشینم پای این WP لوکال عزیزم و زور بزنم تا ازم مطلب تراوش شه؟!
دوستان عزیز توقع دارن خب! ولی خب نمی‌دونن خب که من خب حول و حوش ۱ سال هست که خب مطلب واسه این سگ‌دونی و خب اون سگ‌دونی ننوشتم خب! :دی!
هر چند که خب دهان مبارک خیلی از دیگر جاها رو به‌دست شیطان رجیم سپردم تا خود کند آن کاری که صلاح داند!
دی‌شب از وبلاگ مبارکه‌ی دوشیزه‌ی مکرمه، خانم Shady-Girl بک‌آپی چند گرفتم چون کلاغ‌های بالای پشت‌بام‌مون خبر دادن می‌خواد بزنه وبلاگ‌ش رو داغون کنه! :دی!
نتیجه‌گیری غیر اخلاقی : آرشیو وبلاگ Shady-Girl با کمترین و نازل‌ترین (جفت‌ش یکی‌ه!) قیمت به فروش می‌رسد! :دی!
دیگه؟
دیگه این‌که آمار قالب‌ها به ۱۶ رسید. البته منهای قالبی که خودم استفاده می‌کنم و قالبی که ۲ تا مشکل کوچولو داره! وگرنه می‌شد ۱۸ تا! :دی!
نکته‌ی اخلاقی : من نمی‌تونم به جای واژه‌ی بیگانه و نامأنوس «قالب» بگم «پوسته»، پس من رو عفو کنید! :دی!
نکته‌ی غیر اخلاقی‌ : به یک متخصص CSS فقط برای ۱ ساعت نیازمندم! یعنی کسی که به صورت آکادمیک CSS رو بلد باشه، نه یکی مثل خودم که به‌صورت کاملن آذری (توهین نمی‌کنم! اصطلاح‌ه دیگه! :دی!) و دیمی، به شکل روی هوا! یاد گرفته باشه! :دی!
خب دیگه چی بگم؟
آهان! می‌گم راست می‌گن‌ها! عجب حالی می‌ده آدم توی اوج محبوبیت و از این شر‌و‌ورها (البته در حد خودش! {یعنی خودم!}) وبلاگ‌نویسی رو تعطیل کنه! سپس بعد از (اگه می‌گفتم «بعدش بعد از» زیاد جمله‌ی جالبی نمی‌شد!) چند ماه بره یه جای دیگه از صیفیر (همون صفر!) شروع کنه به نوشتن! :دی! (من خل‌ام هی پرانتز باز می‌کنم! تو هم خل‌ای که توش رو می‌خونی؟! :دی!)
خلاصه که کلی حال می‌ده این تنهایی! هر چند که دوستان زیادی تهدید کرده‌اند که می‌خوان آدرس وبلاگ رو ر‌و‌س‌پ‌ی کنن! (اگه فیل‌تر شدم با https بیایید تو وبلاگ! :دی! RSS رو هم که خداوند آفریده! :دی!) ولی خب من تا اون موقع لذت می‌برم از تنهایی!
دیگه خدمت شما عرض شود که (Mad-Girl از این قسمت خوشش نخواهد آمد! :دی!) همین الان از لای هلو بشقابی‌ای که داشتم می‌خوردم یک عدد عنکبوت زنده اومد بیرون و روی دستم کلی واسه خودش پیاده‌روی کرد! :دی!
آخی! یاد مطلب “شبنم گیاهی” وبلاگ قبلی‌م افتادم! آخه اون شب وقتی شروع کردم به تایپ کردن‌ش، دیدم روی کی‌بوردم یک عدد سوسک به چه بزرگی داره عملیت ژانگولر انجام می‌ده! :دی!
خلاصه که (این تکیه کلام‌ه من‌ه! نگید این شایا بلد نیست حرف بزنه‌ها! :دی!) هوا بس ناجوان‌مردانه گرم است! الان که دارم وراجی می‌کنم ۲۸/۶ درجه‌ی سانتی‌گراد می‌باشد و من در حال استفاده از سونای خشک مجانی هستم! :دی! البته گرما خوبه الان، چون لاغر می‌شم! :دی!
و در آخر (آره دیگه، بالاخره تموم شد!) هم اضافه کنم که به‌غیر از آپدیت‌های مربوط به قالب و این‌جور چیز‌ها، آپ‌دیت بعدی شامل یک نفر (واحد شمارش شتر!) داستان دنباله‌دار می‌باشد! :دی!
خب دیگه وراجی بس است!! برم از اول بخونم ببینم غلط ملط نداشته باشم، بعد هم که پی.اس و بعدش هم بای! :دی!
فعلاً بای!
P.s : آرشیو Shady-Girl رو به کسی نمی‌دم‌ها! الکی درخواست ندید، شوخی کردم! :دی!
P.s 2 : داشت یادم می‌رفت! :دی! شعر اول مطلب‌ام متعلق به دوستم صهبا بلا!! می‌باشد! و خب تمام حقوق مادی و معنوی‌ش مال اون‌ه! من فقط قسمت کوچکی از شعرش رو نوشتم، پس کپی‌رایت رو هم نقض نکردم! فردا نرید شکایت! چون گربه ممکنه کار بدی کنه! :دی!
P.s 3 : چند خط شد؟ :دی!

تگ‌ها

،

شروع
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۷ مرداد ۱۳۸۶ ساعت ۱۹:۵۹ تحت Blah Blah، قالب‌های فارسی وردپرس

سلام!
نوشتن دوباره اون هم از صفر شاید به نظر کار سختی بیاد، ولی من عادت دارم…
پس با نام خدا برای بار چندم شروع می‌کنم…
سلام به تمام دوستان قدیمی؛
سلام به تمام دشمنان قدیمی؛
سلام به تمام دوستان جدید؛
و…
امیدوارم دشمن جدیدی نداشته باشم!
خب این فعلن -این وبلاگ با تنوین می‌جنگد!- می‌شه گفت یه پست بود واسه راضی نگه داشتن دوستان قدیمی! :دی!
چیز خاصی برای گفتن ندارم جز این‌که ۱۱ قالب از سری قالب‌های سایت wpthemesfree رو فارسی کردم و روز به روز هم به تعدادشون اضافه خواهد شد.
۷-۸ تا از قالب‌ها رو برای خود سایت فرستادم ولی همه رو قبول نکردن و حتی نامه‌ای دادن مبنی بر اینکه صاحب ۳ تا از قالب‌ها از من شکایت کرده و از سایت خواسته قالب‌ها رو از روی سایت حذف کنن!
من هم تصمیم گرفتم تا کامل شدن پروژه‌ی wp-persian، قالب‌ها رو برای دسترسی دوستان وردپرسی، همین‌جا روی وبلاگ خودم قرار بدم! تا انشاالله وقتی wp-persian راه افتاد به من هم اجازه‌ی همکاری بدن! :دی!
فعلن این شما و این Persian Orange W2
ورژن صورتی رنگ هم از این‌جا قابل دریافت است!
فارسی‌سازی این قالب‌ها اولین تجربه‌ی من در زمینه‌ی فارسی‌سازی قالب‌های وردپرس بوده، خواهش می‌کنم در صورت مشاهده‌ی هر اشکالی، قبل از فحش دادن (یا اگر دوست دارید بعدش!) مراتب رو به اطلاع من برسونید تا هرچه سریع‌تر اصلاحش کنم! (این الان کلی لفظ قلم بود! :دی!)
منتظر قالب‌های بعدی در پست‌های بعدی باشید…
فعلاً -تنها جایی که این وبلاگ با تنوین نمی‌جنگد!- بای!
(Merlin’s Beard!)

تگ‌ها

، ، ،