خانه  |  

پست‌های دارای تگ شایا

ماست میوه‌ای
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۰۰ تحت Blah Blah

بماند که چجوری شد این‌همه وقت این‌جا تعطیلات بود و همه رفته بودن آفتاب بگیرن! بماند که چقدر سر و کلّه زده شد که این‌جا درست شه ولی باز هم درست نشد؛ وسط امتحان‌های خوب و قشنگ زایش‌گاه بود که حس پوچی و نداشتن شایاx.نت‌ام شدید شد و با خودم گفتم که باید کاری کرد و راه‌ش انداخت! حس کردم چیزی از وبلاگ‌نویسی باقی نمونده و من باید رسالت خودم رو از سر آغاز کنم و شما رو دوباره با دنیایی سرشار از هنر و ادبیات و سرگرمی و … آشتی بدم! حس کردم جای یه جا که همه‌ی دنیا توش جمع بشن خالی‌ه و گفتم به شما دوستان این لطف رو بکنم و از جیب و جون خودم براتون مایه بذارم شاید پس‌فردا ترشی نخوردین و این‌جا هم اومدین و بعد یه چیزی (حالا هر چقدر هم کم ارزش) شدین از صدقه سری‌ه من! :دی!
نه ولی حالا جدا از شوخی دل‌ام خیلی واسه این‌جا و خوانندگان‌ش تنگولیده بود. دل‌ام واسه قالب سفید جون‌ام، واسه جواب دادن به کامنت‌های دوست‌هام و از همه بیشتر واسه Search Result‌های مردم‌ای که باهاشون می‌آن این‌جا تنگ شده بود! :دی! این شد که به فکر راه انداختن‌اش افتادم و در به در به دنبال هاست گشتم! :دی! تا این‌که یه روز که داشتم توی کانال ubuntu-ir می‌چرخیدم واسه خودم یه نفر یه جا رو پیشنهاد کرد و گفت خوبه و من هم فعلن از همه چیزش راضی‌ام! :دی! مراحل خرید رو هم بگم؟ :دی!
رفتم سایت‌ش ثبت نام کردم بعد خرید آن‌لاین کردم که ۱۰ درصد هم تخفیف بده، بعد یادم اومد پول تو حساب ندارم! ۵ شنبه بود، دویدم رفتم بانک و مقادیری پول در حساب‌ام ریختم و اومدم خونه پرداخت کردم، کمتر از ۵ ثانیه بعد اطلاعات هاست برام اومد و من هم شروع کردم به انجام کارهای مورد نیاز. برای مثال ای‌میل و فورواردر ساختم و تنظیم کردم، دیتابیس ساختم و از این کارا، در کمتر از ۲ ساعت هم DNS تنظیم شد و شایاx.نت قابل دسترسی (حذف به قرینه‌ی لفظی!). بعد رفتم توی کامپیوتر بک‌آپ سری قبل رو پیدا کردم و prefix دیتابیس رو از توی فایل sql بعلاوه‌ی username تغییر دادم و sql رو آپلود! بعد هم وردپرس رو ریختم و قالب سفید نازم رو و بعد یه‌کم هم دست‌کاری کردم همه‌چیز رو، از جمله فیدبرنر و سایت‌مپ و این آت‌اشغال‌ها! :دی! بعد تا ۲ روز گوگل من رو نمی‌شناخت کلاً و توی سرچ ریزالت‌ه کسی نبودم، ولی بعد به شدّت مردم هجوم اوردن و از اون‌ور هم خنده به من هجوم اورد! :دی! هنوز توی فنتسی‌های س×ک×س×ی مردم موندم من! :دی! یه دوست خوب هم از گوگل سوال پرسیده بود که: “آلبوم نمی‌خواد بده لینکین پارک؟” و گوگل من رو به‌عنوان جواب سوال معرّفی فرموده بودند! :دی!
خلاصه! سایت با بدبختی (کلّی سانسور کردم بدبختی‌ها رو! چون می‌خواستم بگم‌شون همه‌اش فحش می‌شد به ویندوز!) اومد بالا و من کلّی ذوق و این‌جور چیزها! یه سری یادداشت که از قبل مونده بود رو اضافه کردم و دوست‌هام هم که کم نذاشتن از اومدن و نظر دادن و این چیزها! :دی! بعد الان هم به این دوستان خوبم یه سری امکانات خفن از جمله هاستینگ و آپ‌لود سنتر و چت و این چیزها (چقدر گفتم “این چیزها) دادم که حال‌ش رو ببرن! :دی!
خلاصه‌ی دوم هم این‌که همین دیگه! من اومدم، به من تبریک بگین و برام دست بزنین و در همین حد!
P.s: نمی‌دونم چرا اصلن خوش‌ام نیومد از این یادداشت! شاید چون خسته شدم از بس هی به خودم خوش‌آمد گفتم! :دی!
P.s: ادامه‌ی داستان؟ کدوم؟ یادم نمی‌آد! :ســــــــــــــوت!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ، ، ، ،

لازانیا
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۱۶ تحت Blah Blah

برای ثبت در تاریخ، شایا بهترین روز زندگی‌ش رو سپری کرد! :دی!
بالا برین پایین بیاین هم نمی‌گم چی چرا کِی کجا با کی چه‌جوری!
P.s : مرسی سهیل خیلی به موقع MP3‌ه این رو دادی بهم! :دی! Santana – Black Magic Woman

تگ‌ها

، ، ،

ویل اسمیت
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۲۴ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۱۳ تحت Blah Blah

Shaya will change, soon is changing . . .
Shaya did some homework, [Dec 15, 08]
Shaya thought a little, [Dec 15, 08]
Shaya wrote a bit, [Dec 15, 08]
Shaya watched the first snow of the year and walked under it, [Dec 16, 08]
Shaya is quitting tweeting, [Dec 17, 08]
Shaya was tempted to drink vodka, [Dec 18, 08]
Shaya watched Claymore (Episodes 1 to 20) and The Simpsons (Season 1), [Dec 19, 08]
Shaya finished writing the second episode of the S&S Story, [Dec 20, 08]
Shaya stuck in traffic and made a deal with the One to talk in a certain way, [Dec 20, 08]
Shaya somehow doesn’t like Yalda Night this year, [Dec 20, 08]
Shaya found himself snoring on the couch, [Dec 21, 08]
Shaya took many notes from whatever came to his mind, [Dec 21, 08]
Shaya thought a lot, [Dec 22, 08]
Shaya thinks he should have thought more, [Dec 22, 08]
Shaya thought more, [Dec 22, 08]
Shaya got a bit closer to what he planned and wanted to be, [Dec 23, 08]
Shaya will quit internet soon, [Dec 23, 08]
Shaya missed his old PC, [Dec 24, 08]
Shaya is actually crying for it, [Dec 24, 08]
Shaya: for those who think I’m a psycho I must say fuck off! You cannot imagine what I have done with that old piece of junk in the past decade. It’s my best friend who lives in the corner of my room. God I’m so cruel, [Dec 24, 08]
Shaya is very disappointed of himself, [Dec 24, 08]
Shaya likes the smell of aftershave mixed with blood, [Dec 24, 08]
Shaya has been thinking a lot lately, [Dec 25, 08]
Shaya missed someone very bad, [Dec 25, 08]
Shaya walked a lot, [Dec 26, 08]
Shaya talked a lot, [Dec 26, 08]
Shaya realized how lonely he is, [Dec 27, 08]
Shaya somehow cried, [Dec 27, 08]
Shaya will go and write something, [Dec 27, 08]
Shaya coined an Idiom! (Swim[ing] the different ocean: when something or someone is absolutely different from the other one), [Dec 28, 08]
Shaya likes Soheil and is going to call him his friend from now on, if Soheil appreciates, which Shaya thinks he won’t, [Dec 28, 08]
Shaya has nothing to say about today, yet, [Dec 29, 08]
Shaya went to bed listening to Temporary Peace and woke up realizing that Mulholland Drive is on on MBC 2, [Dec 30-31, 08]
Shaya found out that his rank has got higher in Google! Search شایا, [Dec 31, 08]
Shaya is angry ’cause Firefox, Chrome and Internet Explorer don’t function correctly, [Jan 01, 09]
Shaya wanted to change the story and end it with a single line but he changed his mind instead of the story, [Jan 01, 09]
Shaya is still angry, [Jan 02, 09]
Shaya is listening to Anathema day and night, like he always used to do, [Jan 02, 09]
Shaya is thinking hard, [Jan 03, 09]
Shaya is confused! Why THE HELL should Kamangir sign for the freedom of Hoder?! After all Hoder has done to him!, [Jan 03, 09]
Shaya quit BiteFight, [Jan 04, 09]
Shaya feels better about himself, [Jan 05, 09]
Shaya successfully completed the first phase of his program, [Jan 05, 09]
Shaya is preparing himself to go through the second phase, [Jan 05, 09]
Shaya is doing fine in phase two, [Jan 06, 09]
Shaya is not dead, yet! [Jan 11, 09]
Shaya was so happy that he bought his brother a non-alcoholic beer, [Jan 11, 09]
Shaya is sick of Anathema, but just between us nothing puts him to sleep like that crappy old Temporary Peace, [Jan 11, 09]
Shaya is doing so much effort passing the second phase successfully, [Jan 11, 09]
Shaya is happy cause he just found out he has spelled “Successfully” right in the morning, [Jan 11, 09]
Shaya sure talks a lot, [Jan 11, 09]
Shaya is listening to God is an Astronaut for the first time, provided by Soheil six months ago, [Jan 11, 09]
Shaya thinks that “Jan 11, 09″ sounds familliar! Aha, isn’t it the same with “Sep 11, 01” (11/9/2001)? Maybe Osama bin Laden attack USA again! In the name of God! For the sake of Gaza, [Jan 11, 09]
Shaya will say another interesting thing about “Jan 11, 09″ soon, [Jan 13, 09]
Shaya found out he’s the first result of searching his name in Google! So long other Shayas, (Search شایا), [Jan 13, 09]
Shaya found himself, [Jan 20, 09]
Silencio
.
.
.

تگ‌ها

، ، ، ، ،

اضمحلال
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۳۶ تحت Blah Blah

نمی‌دونم این مشکل‌ه من‌ه یا همه این سندرم کوفتی رو دارن که ۲۹ شهریور یک‌هو یادشون می‌افته کلّی کار داشتن که باید انجام می‌دادن و یک‌هوتر تصمیم به انجام‌ش با سرعت ۱۰ روز در ساعت می‌گیرن؟ :دی!
یه‌هرحال سرم بسیار شلوغ است، در روز شاید ۱۰۰ صفحه تایپ فارسی و فینگلیش و اینگلیش می‌کنم! وای چقدر من خفن‌ام، من کلّن همه چیز می‌دونم، هیچ‌کس به پای من نمی‌رسه . . .
اه! حالم به‌هم می‌خوره وقتی این‌چیزها رو می‌شنوم!
الان دچار دوگانگی شدین؟ :دی! موندین که آیا حرف‌های بالا شرح‌حال من بود یا این‌که نوشته‌ی کسی رو تقلید کردم؟ :دی!
نه؟ اصلن؟ به‌هیچ وجه؟
مهم نیست، من هم نمی‌گم که ندونین و نادان از دنیا برین، باشد که رستگار نشوید!
خیلی لوس شدم، خیـــــــلی زیاد! دارم در جنسیّت خودم هم حتّی شک می‌کنم! حتّی سوپر هایپر اکتیویتی گرفتم!

نه این‌که بخوام این القاب بالا رو به نسوان گرامی نسبت بدم‌ها! ولی قبول کنین اکثرتون این‌جوری‌این دیگه! حالا نیاین ادای آدم‌های طرفدار زن و این‌جور چیزها رو دربیارین! من خودم جای صدتا زن‌ام! اصلن فکر کنم کلّن من دختر بودم از اول خودم خبر نداشتم! یه سندرم چند وقت پیش از برنامه‌ی GMA (صبح به‌خیر آمریکا!) کشف کردم که فکر کنم اون رو دارم! :دی! کجا یادداشت کردم‌ش؟ یه لحظه صبر . . . آها! AIS ! برین کشف کنین چی‌ه! شاید باشد که رستگار شوید!
پشت سر مردم حرف در نیارین، راستی می‌دونستین شونه‌دو‌کانر یه مریضی داشته قبلن که الان یادم نمی‌آد؟
به بخش Insiderه وبلاگ من خوش اومدین! برانجلینا زایید!
اه! دیوانگی هم حدّی داره، درسته که چهاردیواری بیخ‌دیواری (هر هر!) ولی آدم نباید هر چرت‌ای که به ذهن‌ش می‌رسه رو بازگو کنه! برای مثال من الان دارم به اون چیزی فکر می‌کنم که عکس یه کیوی روش بود و باد اورده بودش خونه‌ی اون‌ها! نباید که بازگوش کنم! شاید به‌غیر از شما چهار تا آدم حسابی هم این‌ها رو خوندن! (ایهام داشت!)
راستی دیدین قسمت نظرات وبلاگ‌ام چقدر خوشگل شده؟ واقعن گاهی اوقات از برخورد پِرفِشِنال (تلفّظ امیر جوبول!) بعضی‌ها آدم حض می‌کنه! اون از مرتضی الوانی، این از آقا مهدی روبو! خدا شما رو از جامعه‌ی IT که چه عرض کنم! از ایران هم شده نگیره! خلاصه که دم‌تون گرم! سه‌سوت جواب می‌دین، مختصر مفید!
یادم باشه حتمن جریان این آقا مرتضی الوانی رو هم بیام این‌جا بگم، شاید درسی باشه واسه آنان که نمی‌دانند پِرفِشِنال بودن چگونه است!
دیگه این‌که دوره زمونه‌ی بدی شده! روابط فامیلی دست آدم رو می‌بنده! برای مثال من نمی‌تونم به خواهرم فحش ناموسی بدم! :دی! حالا اگه لازم شد از شما کمک می‌گیرم!
این پست کاملن جنبه‌ی ش‍وخی و مسخرگی داشت و الّا همه‌ی شما می‌دونین که من عمرن سوژه واسه نوشتن کم نمی‌آرم که به جفنگ نویسی رو بیارم! این‌قدر سوژه هست که به‌زودی در این‌جا رو تخته می‌کنم! :پووووف!*
حوصله‌ام سر رفت! شاید باز اومدم یه چیز به این اضافه کردم، فعلن تا این‌جا Draft باشه تا ببینم چی می‌شه!
۲۸ دقیقه بعد:
حتّی سرعت اس‌ام‌اس دادن‌ام هم زده بالا! ۲ تا ۱۵۰ کاراکتری در دقیقه به زبون‌ه ابدائی خودم (ارواح شکم‌ام!)! زنگ زدم مهدی قرار فردا رو Fix کنم (پز قرار داشتن دادن!) دفعه اول گفت خاموش‌ه دفعه‌ی دوم در دسترس نبود بعد تا ته همش گفت خاموش! ایرانسل‌ه دیگه! باز خوب‌ه اون خانوم‌ه که با لهجه‌ی هندی حرف می‌زنه نبود! پیلیز ویته اَ دایه‌له‌گین!! (Piliz weyte a daaylegeen)!
۲ ساعت و ۴۸ دقیقه بعد:
رفتم بیرون یه‌کم قدم زدم توی محلّه‌مون! مــــاشاالله! مــــاشاالله! چه‌قدر شما جوانان در ماه مبارک رمضان خوب از تاریکی استفاده می‌کنین و به راز و نیاز (از اون نوع‌ای که ویدا اسلامیه می‌گه!) مشغول می‌شین! :دی!
تبارک الله! احسنت! بابا ایول! :دی!
بس است دیگر! حال خودم هم از خودم به‌هم خورد!
فعلاً بای!
* کپی‌رایت‌ش مال‌ه این‌ه!
P.s : شایا یعنی . . . ! شما بگویید! اگر جربزه دارید البتّه!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Miracle Blade III
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۴ مرداد ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۳۲ تحت Blah Blah

چند روز پیش نشستم ۳ تا سی‌دی Age of Mythology دانلود کردم بلکه روی سرویس‌پک ۳ بیاد!
با کلی ذوق و شوق نصب‌ش کردم و کرک و … بووووووق! Initialization Failed… همون ارور کوفتی که واسه کارت گرافیک همیشه بهم می‌داد!
کلی سایت خوندم که کلی راه‌کار داده بودن واسه درست کردن‌ش. همه رو امتحان کردم ولی مثل قبل هیچ‌کدوم کار نکرد. این‌طوری شد که به آخرین راه پناه بردم… نصب ویندوز ۹۸ نگارش دوم. چون یادم‌ه روش اجرا می‌شد بدون نقص.
Windows 98 SE رو هم دانلود کردم! :دی! همه چیز آماده بود، فقط یه مشکل کوچیک وجود داشت و اون هم وجود سیستم عاملی به نام XP بود و یه سیاست بسیار چرت از شرکت چرت‌تر Microsoft که نمی‌ذاره مثل آدم ویندوزی پایین‌تر از چیزی که الان داری رو بعد از چیز جدیده بریزی!
کلی گوگل کردم، باز هم کلی راه‌کار بود! حتی یکی اومده بود می‌گفت عمرن نمی‌شه و بعدش یکی دیگه اومده بود فحش کشیده بود بهش که آخه تو چی می‌فهمی از کامپیوتر و این‌چیزا! به سایت‌های فارسی هم که تازگی اصلن ایمان ندارم! دلیل‌ش رو یادم رفته، هر وقت یادم اومد می‌گم. دوستان هم همه اتفاق نظر داشتن که “آره یه راهی بود ولی الان یادم نمی‌آد شایا”. خلاصه این‌طوری شد که دل رو زدم به دریا و یه راهنما که مال N سال پیش بود و خیلی‌ها تاییدش کرده بودن رو خوندم و خودم دست به کار شدم. البته قبل‌ش از روی ترس کلی بک‌آپ گرفتم از درایو C که XP روش بود.
یه سری کار بود که انجام دادم (تو پست بعدی با جزئیات می‌گم چه کارهایی) و ۹۸ ریخته شد. بعد یه‌هو یادم اومد Key رو روی کاغذ ننوشتم! PC رو در شرایطی تصور کنین که نه XP کار می‌کنه و نه ۹۸! این‌جا بود که XP Live گذاشتم و حال‌ش رو بردم! :دی! خدا پدر سازنده‌ی BartPE رو مورد رحمت قرار بده!
خلاصه ۹۸ ریخته شد، بعدش Boot هم درست کردم و افتادم به جون درایور نصب کردن برای ۹۸ در شرایطی که Resolution‌ام ۶۴۰ در ۴۸۰ و Color Quality هم ۲ بود! :دی! سیاه و سفید.
آخر سر نوبت به AOM‌ه عزیزم رسید و در همین حال یه سوال بسیار فنی به ذهن‌ام خطور کرد… حالا من Virtual Drive از کجای ویندوز ۹۸ در بیارم؟ :دی! آخه فایل‌ها ISO بودن و خب اصولن نمی‌خواستم الکی رو سی‌دی رایت‌شون کنم.
UltraISO، جواب نداد… DAEMON Tools، این‌هم جواب نداد… ولی خب با هوش و درایت و کلک رشتی و این‌چیزا نصب کردم و اجرا!
Initialization Failed…….
شما حتمن می‌تونید یا اصلن نمی‌تونید قیافه‌ی من رو در اون لحظه تصور کنید! ولی خب با یه Restart درست شد. و وقتی بازی اومد بالا… شما باز هم اصلن نمی‌تونید و یا حتمن می‌تونید قیافه‌ی من رو مجسم کنید. به مدت نیم‌ساعت فقط قربون صدقه‌ی صفحه‌ی اول‌ش رفتم و با آهنگ‌ش کلی خاطره و تصویر از جلوی چشم‌هام گذشتن. از جمله قیافه‌ی نحس ریوشار که معلوم نیست اصلن کجاس و چرا یادش نمی‌آد یه زمانی رفیق جون جون‌ای بودیم! :دی!
کار سختی بود ولی خب می‌ارزید به کلی چیز یاد گرفتن و یادآوری ۵-۶ سال پیش. تا الان فقط یک‌بار بازی کردم‌ش. می‌میرم واسه این اخلاق‌ام! خودم رو می‌کشم تا یه کاری رو به یه منظوری انجام بدم، به یه چیزی واسه یه حرکت‌ای برسم و خودم رو می‌کشم و تمام سعی‌ام رو می‌کنم و می‌رسم، ولی وقتی رسیدم کاملن بی‌تفاوت‌ام! انگار که هیچ اتفاق جدیدی روی نداده و به چیز خاص‌ای نرسیدم! :دی!
و این بود انشای این هفته‌ی شایا درباره‌ی فواید گوگل! گوگل دوست‌ات داریم. اگه کسی Trend من رو ببینه می‌فهمه چه‌قدر این گوگل در هر زمینه‌ای می‌تونه مؤثر باشه!
فعلاً بای!
P.s : بازیAOM ساخت شرکت Microsoft‌ه و می‌شه گفت اولین و آخرین کار خوبی‌ه که بیل و رفیق‌هاش تونستن انجام بدن! البته شاید یه‌هو IE 8شون خوب از آب در اومد. خدا رو چه دیدین!
P.s : من چرا هر وقت ته Shine on‌ه Pink Floyd رو گوش می‌دم یاد His Dark Materials می‌افتم؟ مخصوصن اون‌جایی که Will قراره Subtle Knife رو از توی برج شهر Cittàgazze به‌دست بیاره. راستی یادآوری کنید که حتمن PDF‌هایی که از کتاب‌هاش ساخته‌ام رو برای دانلود بذارم این‌جا.

تگ‌ها

، ، ، ، ، ، ، ،

سولاریوم
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۲۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۵۶ تحت Blah Blah

یادمه وقتی این‌جا رو باز کردم فقط به یه‌چیز فکر می‌کردم…
به این‌که دارم یه جای‌ای رو می‌سازم که بتونم هرچی دل‌ام می‌خواد توش بنویسم…
نمی‌دونم چرا هرچی از تاریخ ساخت این‌جا می‌گذره من‌هم از اون فکر و هدف دورتر می‌شم…
اصلن اگه راست‌ش رو بخواین دلیل اصلی ننوشتن‌ام همین‌ه…
بین شماها کسی هست که بدونه Descriptionه این‌جا چیه؟ شرط می‌بندم تعدادتون حتی انگشت‌شمار هم نیست!
Shaya without censorship …
من واقعن نمی‌خوام آدم شم… نمی‌دونم از کی می‌ترسم ولی می‌دونم ار چی می‌ترسم! جالب‌ه نه؟!
بی‌خیال…
دیروز بعد از این‌همه که از ترم گذشته فهمیدم یکی از کلاس‌هام ۱ تا ۳ نیست! بلکه ۳ تا ۵‌ه! حالا نقش من که خودم ۱ تا ۳ رو انتخاب کردم و توی برگه‌ی انتخاب واحدم هم نوشته ۱ تا ۳ چیه نمی‌دونم! فقط می‌دونم مجبور شدم کلی برم رو مخ استاد عزیز که من نمی‌دونستم! Absent Fail نکن! دنیاای‌ه!
اه باز چرا لحن‌ام این‌جوری شد!؟
دلم واسه اون‌هایی که به هوای “انقلاب کبیر فرانسه” پاشون به این وبلاگ می‌رسه و اون پست قشنگ‌ه من رو می‌بینن می‌سوزه! می‌دونم کلی فحش می‌دن ولی خب اولن خودتی! دومن به من چه خب! من نمی‌تونم اون پست و همین‌طور طرز Title گذاری‌ام که جد اندر جد از خودم به خودم ارث رسیده رو ترک کنم! ترک عادت موجب مرض است! :دی!
خلاصه من معذرت می‌خوام!
اگه واقعن نمی‌دونین دارم راجع به چی صحبت می‌کنم بهتره عبارت “انقلاب کبیر فرانسه” رو توی گوگل (که به دلایلی، تازگی خیلی ازش متنفر شدم!) سرچ کنین و از نتایج جست‌وجو لذت ببرید!
مسئله‌ی دوم این‌همه واژه‌ی س‌ک‌س‌ی‌ه که سرچ می‌شه و نتیجه‌اش به این‌جا ختم می‌شه! آخه من کی این همه چیز مستهجن توی وب‌ام نوشتم؟؟
حالا اصلن این‌که چرا از این‌جا سر در می‌آرین رو بی‌خیال شین! خدایی‌ش خجالت نمی‌کشین؟ همین سرچ‌ها رو می‌کنید که آمارمون بد در می‌ره تو دنیا دیگه! جای این‌چیزا برین بیل بزنین که به اقتصاد مملکت کمک شه!
داشتم فکر می‌کردم چرا همه‌ی Old Songهام زیر ۴ دقیقه‌ن… بعد نتیجه شد که اون موقع نیاز نبوده به آهنگ آب بسته شه! ولی خب الان حسابی نیاز هست!
آخ آخ! خدا بگم این نازیلا رو چی‌کار کنه که من رو به این “ناخون‌هات بلنده ولی لاک نمی‌زنی. دندون‌هات‌و چرا مسواک نمی‌زنی؟ موهات بلنده، گل‌سرت کو؟ بگو اون دوست پسر خرت کو؟” معتاد کرد! فکر کن نشستی همین‌جوری الکی واسه خودت، یه‌هو می‌گی “ناخون‌هات بلنده…” و ادامه! واسه دانلود بزن توی سر من!
حال‌ام بهم می‌خوره از یادآوری این‌که چند وقت‌ه توی سررسید سبزه‌ام هیچی ننوشتم! اتود سفیده‌ام هم انگار قهره باهام! نوک‌ش رو الکی کلفت می‌کنه که هرچی می‌نویسم کثیف شه!
واسه‌ی بار هزارم! من عاشق قالب‌م هستم! :دی! و بزودی کلی برنامه دارم واسه این‌جا! ولی باید این چرت و پرت‌ها دانلود شن اول! نمی‌فهمم چرا M a n g a باید ف‌ی‌ل‌ت‌ر باشه! اگه نبود من الان کلی تو برنامه‌هام جلو بودم!
هوس TLJ کردم شدید! ولی نه نکردم… حس‌اش نیست! :دی!
فردا باید برم دکتر! همین‌طور هفته‌ی بعد! :دی!
ببین چقدر شیرین‌ه که واسه‌ش “:دی!” می‌زنم! دلم واسه‌ش تنگ شده خب! با اون لهجه‌ی نازش! :قهقهه!
دلم واسه Scorpions هم تنگ شده! اون‌قدر که زورم می‌آد DVD بذارم و بگوشم‌اش!
چه مرگ‌ام شده؟؟ شاید چون هیچی ندارم بگم و الکی دارم چیز می‌نویسم این‌جوری شدم!
بای!
P.s : یستردی آی واز ه بلک‌برد!

تگ‌ها

، ، ، ،

اکسی‌توسین
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۲ آذر ۱۳۸۶ ساعت ۱۷:۳۱ تحت Blah Blah

و شیطان خندید و فرشتگان گریستند… برای روح برادر جان.*
این پست رو ۲۵ آبان نوشتم چون دلم برای خودم تنگ شده بود و از دست اینی که الان هستم خسته شده بودم و واقعن دیگه از اسمم هم حالم به‌هم می‌خورد. پس توجه شما رو جلب می‌کنم به یک عاشقانه‌ی آرام.

خیلی وقته با “شایا” حرف نزدم. خیلی وقته باهاش دردِ دل نکردم. براش نگفتم چه بلاهایی به سرم اومده. بهش نگفتم چه‌قدر بهش احتیاج دارم. آخه بدون اون من حتی نمی‌تونم دو تا جمله‌ی ساده‌ی مربوط به هم رو پشت سر هم ردیف کنم و به زبون بیارم. یادم رفته چه‌جوری بنویسم.
از اتودم… از اتود سفیدم خجالت می‌کشم. از خیانتی که به وجودم کردم، از این‌که “شایا” رو درون خودم کشتم خجالت می‌کشم. آخه با چه رویی دوباره باهاش صحبت کنم؟ آیا واقعن می‌تونه من رو ببخشه؟ توی هیچ کاری باهاش مشورت نکردم. فقط چشم‌هام رو بستم، غافل از این‌که چشم‌های خودم هم کور خواهند شد. هر کاری خواستم کردم. “شایا” از ته اون زندان سیاه، کنار اون همه تنفر، فریاد می‌زد… دوست‌ام داشت و از گفتنش ابایی نداشت. ولی من چی‌کار کردم؟ توی اون زندان تاریک شلاق‌ش زدم، تهدیدش کردم به مرگ. گفتم هیچ نیازی بهش ندارم. بدون اون آزادی دارم. بدون مواظبت اون هم می‌تونم روی پای خودم بایستم و به راه خودم ادامه بدم تا به هدف‌ام برسم. “شایا” رفت و هدف من هم با او…
دیگه نمی‌تونم به موضوعی که برام جالب نیست بیش‌از ۵ دقیقه گوش کنم.
دیگه نمی‌تونم به کسی ثابت کنم خدا دوست‌اش داره. نمی‌تونم بگم صبر کنه تا زندگی، خودش به خاک سیاه نشونده بشه و اون سوار بر زندگی.
فقط می‌تونم همون نقاب مسخره‌ی همیشگی‌ام رو به صورتم بزنم و خودم رو قایم کنم.
بدون “شایا”، من دیگر من نیستم. شاید هم اصلن نیستم.
فکر می‌کنم همین روزها “شایا” دوباره از خاکستر بلند می‌شه. من حتی واسه رسیدن به اون نور سفید هم به “شایا” نیاز دارم.
“شایا” پاشو… برخیز… فصل خش‌خش شکوفه‌های پاییزی‌ست و در این میان… جای تو خالی‌ست. برخیز و موسیقی زندگی را خوش‌نوا، در کالبد بی‌جان من بنواز.
بی اجازه‌ات عاشق شدم و بی اجازه‌تر عاشق‌ات. خود را به من بازگردان. آزادی کامل‌ات می‌دهم.

با اولین بارونی که اومد (۲۹ آبان)، با اولین هوای آبی نفتی، اولین لرزش سراسری بدنم با صدای آوریل و اولین بوی لینکین‌پارک‌ای که توی هوا پیچید تمام زندگی ام رو مرور کردم. در یک ثانیه. یک پلک. درست حدس زدید. “شایا” برگشت. بدون امی، مایک و چستر. توی زندان بهش یاد دادن قدر گوش‌هاش رو بدونه و به صدای خیانت‌کارها گوش نده.
“شایا” تو دیگر “شایا” نیستی، تو یک شایا هستی، پاییزی دیگر.
بدرخش… درخشان‌تر از خورشید… بدرخش الماسِ روانیِ من.*
P.s : اون دو خط نوشته‌ای که با * مشخص شدن © دارن. من، کریس و دیوید. البته © من رو می‌تونید نقض کنید. این‌جا همه‌ی کارهای من تحت لایسنس GPL هستن!
P.s : یعنی من هیچی “:دی” نزدم؟! عجب دنیایی شده! :دی!
P.s : اگه گفتین “شین” مِثلِ چی؟

تگ‌ها

، ، ، ، ،

ویرجینیا وولف
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰:۳۷ تحت Blah Blah

یه انسان وبلاگ‌نویس اگه یه کم فعال باشه، در طول حیات وبلاگی‌ش به انواع و اقسام قالب‌ها و طرح‌ها بر می‌خوره! حالا این انسان وبلاگ‌نویس اگه اسم‌ش شایا باشه… چی؟ نمی‌شه؟ آها! خب اون “انسان”‌ش رو حذف کنید! :دی!
خب می‌گفتم! اگه اون وبلاگ‌نویس اسم‌ش شایا باشه علاوه بر نگاه کردن سعی می‌کنه ببینه طرف چه‌جوری تونسته همچین چیزی رو ارائه بده.
شایا همین‌جوری ساده‌ترین زبون‌های برنامه‌نویسی وب رو یاد گرفت! :دی! HTML و CSS :دی!
این وبلاگ‌نویس ما که بسیار هم خسته، زخمی و به اصطلاح پیر وبلاگ‌نویسی هست، تا به حال صدها قالب برای انواع و اقسام سیستم‌های وبلاگ‌نویسی دیده و یه کم کمتر از صدهاتاشون رو واسه این و اون و همین‌طور خودش ترجمه کرده! اون عزیزانی که من و وبلاگ قبلی‌م رو می‌شناسن (وبلاگ رو هم باید شناخت خب!) اگه یه کم به مغزشون (سوژه‌ی کامنت Mad-Girl جور شد! :دی!) فشار بیارن حتمن یادشون می‌آد که شده بود من در هفته ۳ بار قالب عوض کنم! :دی!
اون موقع هیچ طرحی ارضام نمی‌کرد! البته از همون اول هم دنبال جنگولک‌بازی و صفحه‌ی سنگین و کدهای جاوا و اینا نبودم! ولی خب…
اه چه‌قدر حرف می‌زنم! :دی!
همه این‌ها رو گفتم که ته‌ش قالب جدیدم رو بذارم روی سایت و باید بگم که این قالب تا ابد روی این وبلاگ خواهد موند، چون من در طول ۵ سال وبلاگ‌نویسی (وارد سال ششم شدم!) تا به حال هیچ‌جا ترکیبی به این درستی از زیبایی و سادگی ندیدم! البته همه چیز بستگی به اجازه‌ی دوست خوبم سیاوش داره! چون درست‌ه که من برای ترجمه‌ی قالب برای وردپرس ساعت‌ها وقت گذاشتم ولی طراح اصلی قالب اون‌ه! :دی! پس بیایید همه فینگرهایمان را کراس کنیم به این امید که سیاوش اجازه بده! :دی!
خب حالا می‌رسیم به بحث شیرین…
متاسفم، هیچی برای در میون گذاشتن با شما ندارم! :دی! فقط بگم که چند پست قبلی همه در یک روز نوشته نشده‌اند. همین و بس!
آها یادم اومد!
اون لیست کسانی که بیش‌ترین نظر رو داده‌اند می‌بینید؟ :دی! سعی کنید نفر دوم شید، ممکن‌ه جایزه بدم! میدونم نمی‌تونید اول شید، واسه همین می‌گم دوم! :دی!
اون لینک‌دونی دوستان هم به مرور پر می‌شه اگه خدا بخواد.
به‌زودی یه فرم تماس هم می‌سازم که می‌تونید هرگونه درخواست شرعی، غیر شرعی، اخلاقی، غیر اخلاقی، مردانه و نامردانه رو ازم داشته باشید تا براتون انجام بدم. پیشنهاد (پیشنهادات) شما پذیرفته می‌شود. با انتقاد (انتقادات) شما هم به شدت موافق هستم. فحش هم می‌تونید بدید. :دی!
به جای خوندن این وبلاگ شخصی برید یه کم…
بس‌ه!
فعلاً بای!
P.s : بیایید دست در دست هم دهیم و… :دی! چه حالی می‌ده مردم رو بذاری سر کار!

تگ‌ها

، ،

سیروان خسروی
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۴ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۵:۴۳ تحت Blah Blah

خواب بودم، خواب هم می‌دیدم! (دو تا چیز محال!)
خواب دیدم در راهی طولانی (که احتمالاً از جاده‌ی ابریشم که گذشتم به این‌جا رسیده بودم)، مردی پیر و سپید مو را زیر سایه‌ی درختی در حال چپق کشیدن ملاقات کردم.
از او خواستم برای این مسیر طولانی مرا پندی دهد. پاسخ‌اش منفی بود. وعده‌ی زر دادم، وعده‌ی مشکی پر از آب و دست آخر به زور متوسل شدم؛ ولی افاقه نکرد. انگار از حوالی دنیا بسیار دور بود.
گفتم به نام خدا راهنمایی‌ام کن. گفت چه می‌خواهی؟ گفتم بگو این راه چگونه طی خواهد شد؟ گفت نخواهی دانست چون خود نیز نخواهی که بدانی.
یکه خوردم. من سراپا گوش و او…
از کجا دانی ای پیر دنیا دیده؟ من اکنون در برابر تو ایستاده‌ام و با تمام وجود می‌خواهم بدانم سرنوشت، دیگر چه نقشه‌ی شومی برای منِ پیاده‌پایِ جامه دریده‌یِ از نفس افتاده دارد.
لبخندی تلخ بر لبانش نشست. گویی برگی از نمایش‌نامه‌ی زندگی‌اش با بازی هنرمندی دیگر از نظرش گذشته باشد. لرزید… سپس گفت بنشین پسرم، تا بزرگترین درس زندگی را به تو بیاموزم.
در طول آن سفر خسته‌کننده اولین باری بود که برای استراحت گوشه‌ای توقف می‌کردم. نشستم. پیر کف دستانش را بر دو طرف سرم گذاشت و دو شستش را دایره‌وار به پیشانی‌ام مالید و گفت بخواب… آرام…
گفتنش لازم نبود… لحظاتی قبل به خوابی عمیق فرو رفته بودم. عمیق‌ترین خواب زندگی‌ام. عمیق‌تر از خواب غفلت و نادانی مردم…
خواب دیدم متولد شدم. صورتی را دیدم که همیشه آرزوی دیدن‌اش را داشتم. صورت دکتری که شد دست خدا، و مهر زندگی را زد به پای من بی‌نوا…
خواب دیدم مرا شستند، در حوله‌ای پیچیدند و دقایقی بعد همچون کالایی با ارزش به آغوش مادرم سپردند. آغوش مادرم عشقی چنان عظیم به من داد که تا پایان عمر نباید از بابت بذل و بخشش کردن‌اش به هر کس و ناکس نگران می‌بودم. پدرم… پدرم خوشحال بود… بالاخره بعد از روز‌ها و شب‌ها بی‌تابی و نگرانی برای حال من و مادرم آرام گرفت… با دو برابر شدن میزان اندوخته‌ی عشقم دیگر هیچ نگرانی‌ای از بابت هیچ چیز نبود…
خواب دیدم… لحظه به لحظه از لحظه‌ی تولدم را تا آینده خواب می دیدم… چه موقع اولین کلمه را گفتم… کی اولین قدم زندگی‌ام را برداشتم… کی به دبستان رفتم (با اشک)… کی اولین دوستم را پیدا کردم (شایان وزیری)… و… و کی اولین دوستم را از دست دادم… کی اولین ضربه را خوردم… کی اولین بار جواب کار خوبم با بدی داده شد… کی اولین نارو را خوردم… کی برای بار اول…… کی… کی… کی… کی…..
فریاد زدم… طاقت نداشتم… فریاد زدم طاقت ندارم… نمی‌خواهم دوباره شاهد احمقانه‌ترین نمایش دنیا به نام زندگی باشم، با بازی درخشان خودم در نقش اول…
ای پیر… ای دنیا دیده… معذور دار…
چیزی به نرمی بال فرشته به صورتم خورد و آرام از خواب بیدار شدم… زیر سایه‌ی درختی بودم… وسط جاده‌ای خشک… ناگهان به یاد آوردم از کجا آمده‌ام… تنها بودم… اثری از آن پیر نبود، گمانم همه‌اش خواب و خیال بود… صدایی آمد… صدای بال فرشته‌ای… و آن‌گاه متوجه‌ش شدم…
روی زمین در کنارم کاغذی بود… انگار سال‌های سال آن‌جا منتظر من بود… تا ببینم‌اش و بخوانم‌اش… نامه چنین بود :
پسرم! پایان کتاب زندگی‌ات را روزی می‌تونی درک کنی که برگ برگ آن را خوانده و به خاطر سپرده باشی. بدان که قبل از برداشتن قدم دوم در مسیر کوتاه ولی طاقت‌فرسای زندگی، باید قدم اول را با شهامت به پایان برده باشی. هرگاه توانستی قدم‌هایت را با شهامت برداری، خود خواهی فهمید چه چیز در این مسیر انتظارت را می کشد، آن‌گاه دیگر نیازی به من نخواهد بود تا کتاب زندگی‌ات را برایت ورق زنم، که تو خود هر لحظه به این مشغول خواهی بود؛
و این است مفهوم زندگی…
و آنگاه بار دیگر از خواب بیدار شدم؛ شایا وقت نهار شده…
کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! با این‌که خودم این‌ها رو نوشتم ولی زیاد باورشون ندارم؛ اما از اون‌جایی که من لالایی رو وقتی می‌خوانم حسابی حفظ می‌شم، می‌تونم با هر کس و ناکسی سرش بحث کنم و سرسختانه از این باور‌ها و اعتقادات دفاع کنم و…
در ضمن طبق معمولِ تمامی افکار قلمبه سلمبه، این موضوع هم هنگام اجابت مزاج، به دستگاه گوارشی مغزم خطور کرد. فقط به دو دلیل شرمنده اگه یه خرده چرت و پرت شده؛
۱- حول و حوش ساعت ۵:۳۰ صبح تصمیم به قلم زدن افکارم گرفتم.
۲- به یاد ندارم تا به حال در حیات نکبت‌بار (بیش از ۳۰ دقیقه فکر کردم تا این واژه رو که در خور حیات‌م هست پیدا کنم) و ننگین‌ام چیزی جز چرت و پرت گفته باشم.
پاراگراف بالا یعنی این داستان از ضمیر ناخودآگاه‌ام سرچشمه گرفته که مربوط به اون یکی حیات‌ام هست که اصلن ننگین و نکبت‌بار نیست. پس هر گونه ارتباطی رو بین موضوع و افراد این داستان با خودم و شرایط زندگی‌ام انکار می‌کنم!
فعلاً بای
P.s : دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ! دو جمله از این نوشته © داشت، ولی خب کی به کی‌ه؟ من کپی‌رایتِ یه آدم نروژی رو با اون زبان درپیت‌ش رعایت کنم؟ هرگز!
P.s : خدا مرده است… ما او را به قتل رسانده‌ایم…
P.s : نگاشته شده در تاریخ ۲۷ / ۵ / ۱۳۸۶

تگ‌ها

، ، ، ،

انقلاب کبیر فرانسه
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۲۲ مرداد ۱۳۸۶ ساعت ۱:۰۹ تحت Blah Blah

با همین اتود Rotringه ۰٫۵ بود… آره با خودش بود!
فکرمی‌کنم بیش‌تر از دو سال با همین اتود سفید رنگ و کاملن ساده و بدون زرق و برق… نوشتم… حقیقت، دروغ، عشق، تنفر، مخ‌زنی (حق کپی‌رایت برای Shady-Girl محقوظ است)، داستان، نامه‌هایی که فقط یک نفر باید می‌خواند و نامه‌هایی که هیچکس نخواند!
با همین اتود نوشتم تا بخندیم، نوشتم تا بگرییم، نوشتم تا بفهمیم و نوشتم تا بفهمید!! ولی افسوس…
الان هر کسی تا این‌جای نوشته رو خونده باشه فکر می‌کنه این یادداشت اند نوستالژیک‌ه و مثلن شاید می‌خوام برگردم به گذشته و بگم خاک بر سرم که دروغ نوشتم یا خاک بر سرتون که یه عمر نفهمیدید چی گفتم! یا مثلن این‌ها رو گفتم که تهش به‌تون بقبولونم که آدم خفنی هستم و قدر من رو بدونید و از این صحبت‌ها!
ولی زکی (!) خیال باطل! اون‌ها رو به دو دلیل نوشتم :
۱٫ صفحه‌ی قبل از این نوشته حاوی نامه‌ای هست بسیار جالب که توسط خودم نوشته شده و در کمال هنرمندی مخاطب نامه رو در لفاف احترام شسته و پهن کرده روی بند رخت! عجب مارمولکی‌ام من! :دی! حالا چه ربطی داشت؟ آهان! خب همین‌جوری حال نمی‌کنم جلوی چشمم باشه! :دی!
۲٫ می‌خواستم به‌طور رسمی و جلوی همه‌ی شما ۲-۳ نفر بازدیدکننده‌ی (و شاید خواننده‌ی) بیکار، از اتود سفید رنگ ۰٫۵‌ام تشکر کنم و بهش بگم که دوستش دارم و ازش بخوام من رو ببخش‌ه که فکر می‌کردم نمی‌تونم به خاطر ۰٫۵ بودن‌اش باهاش کنار بیام (آخه قبلن با ۰٫۹ کار می‌کردم). همینطور می‌خواستم ازش معذرت بخوام که باهاش دروغ نوشتم و گاهی وقت‌ها هم اشک بعضی‌ها رو در اوردم.
البته خب قصد از نوشتن این مطلب این نبود که ته‌اش بگم شما چقدر آدم‌های سریع قضاوتی‌کن‌ای هستید (هر چند که این موضوع رو همین الان همین بقل نوشتم و خط‌ش زدم! ولی خب شما نمی‌تونید ببینید که! :دی!) و برید خودتون رو اصلاح کنید! بلکه قصدم این بود که…
چرا دروغ بگم خب؟ قصد خاصی نداشتم از نوشتن! شاید خواستم طلسم خاموشی این دفتر رو که از ۹ خرداد ۱۳۸۶ هیج‌چیز توش نوشته نشده بشکنم و همین‌طور از اون نامه دورتر شم و دل کسی رو هم شاد کنم! :دی! (خوب شد هیچ قصدی نداشتم!)
سه شب هست که نخوابیدم و چون هوا روشن شده و من با هوای روشن خوابم نمی‌بره می‌شه تصحیح کرد و گفت ۴ شب! دلیل‌ش هم فوق‌العاده ساده است! باطری AAA ندارم که Dreaming the Romance گوش بدم تا خوابم ببره! (Temporary Peace دیگه خاصیت‌ش رو از دست داده!)
ولی بی‌خوابی هم دنیایی داره‌ها… یه فایده داشت در برابر هر ضرر و آسیبی، و اون این بود که، بالاخره وقت کردم کتابی که Maunya سال پیش برای تولدم بهم کادو داده بود رو بخونم که کلی هم جالب‌انگیزناک بود! حداقل‌ش این بود که فهمیدم آنرمال (un-normal) نیستم!
مهدی (تعجب کردید وسط این‌همه اسم دختر، اسم پسر گفتم؟ :دی!)…
حرف‌ام یادم رفت! آهان! می‌گم مهدی هم گوشی‌ش خاموش‌ه! معلوم نیست کدوم گورستون‌دره‌ای رفته! :دی! امیر جوبول هم که SMS می‌ده ۲ سال یه‌بار و بعدش توی همون SMS غیب می‌شه!

دیشب این‌جای مطلب خوابم برد! با تشکر از دوست خوبم که دیشب به طور استثنا دعا نکرد که خوب بخوابم! :دی! الان فردای اون شب‌ه…
سهیل به زور خودش رو پرت کرد توی خونه‌مون و کلی تلپ شد! (می @ شوخی!) حالا که رفته من دارم Windows Live Writer رو تست می‌کنم تا ببینم آیا به درد می‌خوره یا نه! آخه می‌دونید که یه عمر همه حماقت می‌کردن و از Microsoft Word همین‌جوری Copy و Paste می‌کردن توی وبلاگ، غافل از این‌که دارن بزرگترین خیانت رو به خودشون، بازدید کننده‌هاشون، کل جامعه‌ی مجازی و RSS میکنن!
مثل همیشه یه مطلب نوشتم با موضوع شر و ور و شما هم دارید لطف می‌کنید و تحمل می‌کنید! اجرتون با امام حسین، دعا می‌کنم همه‌تون تا دیدار بعدی شربت شهادت رو نوشیده باشید!
P.s : هر کسی که نمی‌خواد شهید بشه همین‌جا اعلام کنه تا به جرم محاربه با خدا اعدامش کنم!
P.s : این دختره این‌قدر از موبایل من تعریف کرد و… تا آخر از دستم افتاد زمین داغون شد! (موبایل رو می‌گم‌ها! دختره سالم‌ه! نگران نباشید!)
P.s : سهیل جان برای فیلم‌ها ممون، ولی کاشکی موقع رفتن نمی‌زدی دهن انگشت من رو با Zippoت جنگل آسفالت کنی! :دی!

تگ‌ها

، ، ، ، ،