سال ساله گرانی بود، فصل فصل گرما و ماه ماه مبارک رمضان. ساناز تشنه بود و سحر نیز!
ساعت هم طرفهای لنگ ظهر.
جفتشون داشتن از دانشگاهشون برمیگشتن و کلّی هم خیس عرق بودن!
سحر به ساناز گفت: “گشنمه در حدّ تیم ملّی! چیکار کنم؟”
ساناز با اینکه وسوسه شد آن جوابه زشت را بدهد که همه میدانید چیست، بر نفس خویش غلبه کرد و گفت: “تا دو دقیقه پیش که تشنهات بود چیشد یههو گشنه هم شدی؟”
- حالا هرچی! همون! چه فرقی داره؟
+ فرقش تو پیدا کردنه رستوران یا کافیشاپه!
- زر نزن بابا! اینروزها همه (طپش نگاه نمیکنن!) تو رستورانها و کافیشاپها هم گرسنگی برطرف میکنن هم تشنگی!
+ آره خب جفتشون دستشویی دارن!
همینکه سحر خواست به ساناز حمله کند جفتشان متوجه این موضوع شدند که درست روبهروی چشمانشان یک عدد سوپر مارکت (دریانی!) ظاهر شده که خب عینهو لنگه کفش در بیابان میماند! پس شد آنچه شد! و هر دو به سمتش حملهور شدند و از فروشندهی هیزش ۲ عدد ساندیس گندهی یخزدهی هلو گرفتند و پس از خارج شدن از سوپر مارکت، فروشندهی هیز را با چشمانای مملو از سوال که “این دو تا الان با اونیکی دو تا (ساندیسها) میخوان وسط خیابون چه غلطای کنن!” تنها گذاشتند!
سحر به ساناز : “خب عقلکل جان حالا کجا اینها رو کوفت کنیم؟”
+ امم! وسط خیابون! :دی!
سحر درحالیکه سر ساناز را به تحقیر آمیزترین شکل ممکن نوازش میکرد، پس گردنیه خوش صدایی را نثار قسمتای از کلّهی ساناز کرد که خب نه آن قسمت و نه صدایش به دلیل فیلتری که برای مبارزه با چشمان ناپاک مردان هیزی که در خیابان فقط به دنبال دیدن موی سر خانمها به شغل شریف خیابانمترکنی مشغولاند به سمع و نظر بینندگان نرسید! (مقنعه!) ولی خب ساناز جان با گوشت و پوست و استخوان حساش کرد و در همان لحظه تحوّلای در زندگیاش ایجاد شد. او تصمیم گرفت! چیزی که عمرن نمیگرفت! و نتیجه این شد که بروند ته یک کوچهی بن بست و سریع آبمیوه را بریزند در آن شکمشان که الهی کاردت (!) بخورد!
سحر گفت: “یه حسای بهم میگه یه روز این تصمیم تو از تصمیم کبری هم مشهورتر میشه!” و دست در دست ساناز به سمت ته کوچهی بنبست روانه شد. غافل از اینکه یک جوان چشمچران عوضی دقایقی چند است که محو جمال آندو (اون رستورانه نه!) شده و سایه به سایهی آنها در حال تعقیب و کمین و اینجور چرت و پرتها میباشد تا شاید بتواند شمارهی ایرانسل خود را به یکی از آندو قالب کرده و به مادرش بگوید که بالاخره دارد برایش عروس میآورد تا دیگر خود (مادره) دست به سیاه و سفید نزند و فقط از عروس و تبلیش صحبت کند و صبح تا شب وی را با نام “گیس بریدهی ذلیل مرده” مورد خطاب قرار بدهد! آن هم چه عروسای! کمپوت هلو! بدون پوست!
در همین اثنا که من داشتم این چرت و پرتها را میگفتم، سحر و ساناز به ته کوچه رسیده و به در خانهای تکیه دادند که ماشین پژو آخوندیای (باور کنید اسمش همینه!) در کنارش پارک بود که واضح و مبرهن بود که صاحب ماشین واحد پارکه سیسانتش را در امتحان تعلیم رانندگی پاس نکرده بوده بوده است (با توجه به قدمت ماشین باید از دو تا فعل ماضی بعید استفاده میشد!)، چون فاصلهی یکمتریه ماشین با دیوار آشکار بود!
میگفتم، سحر و ساناز، متّکی به در، کنار ماشینای با صاحبای خر، منتظر پسری به نام اژدر! (اسمش اینه خب بندهخدا! از گرگعلی که بهتره!)
اژدر نزدیک و نزدیکتر میشد و سحر چون تشنه بود فقط در حال لمباندن بود و عاری از هرگونه حواسّ پنچگانه! ولی ساناز چون ام. نایت شیامالان را خیلی دوست داشت سریع متوجه حضور اژدر شد و خودش را بین دیوار و پژوی نامبرده مخفی کرد و انگشت سبابهی خویش را بهسان تابلوی آن کودک که در بیمارستان فرمان سیس میداد و بعدها مقعنه به سرش کردند بر روی دماغ سربالای تازه عملکردهی خویش گذاشت تا سحر احمق وقتی بعد از روزهخواریش بالاخره سرش را بالا میآورد و میفهمید که چه سرنوشت شومی در انتظارش می باشد زر زر نکرده و موقعیّت ساناز را به اژدر لو ندهد!
اژدر به سحر نزدیک میشد… سحر نادان از قضیه و ساناز دانا! اژدر گفت سلام و سحر آبمیوه در حلقاش پرید. همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد. دست اژدر به سمت سحر دراز میشد که ساناز بعد از گفتن “الهی اون آبمیوه گیر کنه تو گلوت بمیری راحت شیم از دستات!” فضای خالی بین دیوار و ماشین را وداع گفته و خواست از پشت ماشین به قصد سر کوچه پا به فرار بگذارد که یههو صفحه Fade شد به سمت نوری سفید و یک آهنگ جگرسوزناک هم پخش شد و عین این انیمه جاپونیها خودش و سحر را دید که دارند فارغ از دنیا تاببازی میکنند! بعد همینطوری کلّ رابطهاش با سحر از جلوی چشماش گذشت که به دلیل کمبود وقت و یکسری موازین اسلامی نمیشود بازگویشان کرد! بعد قطرهی اشکای از گونهاش لغزید و به کف آسفالت آن کوچه چکید و چون از جگرش برآمده بودآاسفالت را سوراخ کرد و بهانهای دست مامورین بکّن و پر نکنه شهرداری داد که بخواهند بیایند کلّه کوچه را بکّنند به بهانهی آسفالت کردن دوباره!
میگفتم، ساناز اساسی رگ غیرتش زد بالا و از پشت به سمت اژدر حمله کرد و یه عدد یهتّا پرنده با صدای بروسعلی زد تو کمر اژدر که وی را نقش بر زمین کرد. ساناز خوشحال از شکست دادن اژدر یک فیگور ورزشکاری گرفت که خب از روی آنیکی فیلتری که برای چشمهای آنسری جوان خیابانمترکن ساختهشده چیزی مشهود نبود! سپس خواست به سحر اطمینان دهد که تا او اینجاست کسی نمیتواند وی را مورد آزار قرار دهد ولی تا رویاش را به سمت وی برگرداند درب خانه باز شد و همراه با صدای خندهای شیطانی، دستای وحشتناک بر روی دهان سحر گرفته شده و او را به داخل خانه کشید.
ادامهی داستان در شمارهی بعدی!
ما پول نداریم شمارهی بعدی را منتشر کنیم! اگر میخواهید ادامهی این داستان مهیّج را بخوانید هرچقدر در توانتان هست به ما کمک کنید.شماره حساب ۳۴۳۴ بانک ملّی ایران، شعبهی اسکان!
توجّه داشته باشید که ما گدا نیستیم آقا!
فعلاً بای!
P.s : اگر پول دارید به “شماره حساب ۳۴۳۴ بانک ملّی ایران شعبهی اسکان” واقعن پول واریز کنید. به کلّی بیمار کمک میکنین. برای بنیاد امور بیماریهای خاصّه.
P.s : ساعت ۳:۳۰ صبحه و من فردا روز اول ترم جدید دانشگاهمه! ببینین فقط آدم چه موقع کرمه نوشتنش میگیره! :دی!
قالب این وبگاه برگرفته از سایت رسمی سیاوش محمودیان میباشد و تمامی حقوق آن برای او (و شاید هم گاهی برای من!) محفوظ میباشد.
بتا!
پستهای دارای تگ ماه رمضان
شوکولات
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۲ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۱۰ تحت Blah Blah
تگها
آندو ، ام. نایت شیامالان ، بروس لی ، بنیاد امور بیماریهای خاص ، تصمیم کبری ، روزهخواری ، ساندیس ، سوپر مارکت دریانی ، شهرداری ، ماه رمضان ، پژو آخوندی ، ژاپناضمحلال
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۳۶ تحت Blah Blah
نمیدونم این مشکله منه یا همه این سندرم کوفتی رو دارن که ۲۹ شهریور یکهو یادشون میافته کلّی کار داشتن که باید انجام میدادن و یکهوتر تصمیم به انجامش با سرعت ۱۰ روز در ساعت میگیرن؟ :دی!
یههرحال سرم بسیار شلوغ است، در روز شاید ۱۰۰ صفحه تایپ فارسی و فینگلیش و اینگلیش میکنم! وای چقدر من خفنام، من کلّن همه چیز میدونم، هیچکس به پای من نمیرسه . . .
اه! حالم بههم میخوره وقتی اینچیزها رو میشنوم!
الان دچار دوگانگی شدین؟ :دی! موندین که آیا حرفهای بالا شرححال من بود یا اینکه نوشتهی کسی رو تقلید کردم؟ :دی!
نه؟ اصلن؟ بههیچ وجه؟
مهم نیست، من هم نمیگم که ندونین و نادان از دنیا برین، باشد که رستگار نشوید!
خیلی لوس شدم، خیـــــــلی زیاد! دارم در جنسیّت خودم هم حتّی شک میکنم! حتّی سوپر هایپر اکتیویتی گرفتم!
نه اینکه بخوام این القاب بالا رو به نسوان گرامی نسبت بدمها! ولی قبول کنین اکثرتون اینجوریاین دیگه! حالا نیاین ادای آدمهای طرفدار زن و اینجور چیزها رو دربیارین! من خودم جای صدتا زنام! اصلن فکر کنم کلّن من دختر بودم از اول خودم خبر نداشتم! یه سندرم چند وقت پیش از برنامهی GMA (صبح بهخیر آمریکا!) کشف کردم که فکر کنم اون رو دارم! :دی! کجا یادداشت کردمش؟ یه لحظه صبر . . . آها! AIS ! برین کشف کنین چیه! شاید باشد که رستگار شوید!
پشت سر مردم حرف در نیارین، راستی میدونستین شونهدوکانر یه مریضی داشته قبلن که الان یادم نمیآد؟
به بخش Insiderه وبلاگ من خوش اومدین! برانجلینا زایید!
اه! دیوانگی هم حدّی داره، درسته که چهاردیواری بیخدیواری (هر هر!) ولی آدم نباید هر چرتای که به ذهنش میرسه رو بازگو کنه! برای مثال من الان دارم به اون چیزی فکر میکنم که عکس یه کیوی روش بود و باد اورده بودش خونهی اونها! نباید که بازگوش کنم! شاید بهغیر از شما چهار تا آدم حسابی هم اینها رو خوندن! (ایهام داشت!)
راستی دیدین قسمت نظرات وبلاگام چقدر خوشگل شده؟ واقعن گاهی اوقات از برخورد پِرفِشِنال (تلفّظ امیر جوبول!) بعضیها آدم حض میکنه! اون از مرتضی الوانی، این از آقا مهدی روبو! خدا شما رو از جامعهی IT که چه عرض کنم! از ایران هم شده نگیره! خلاصه که دمتون گرم! سهسوت جواب میدین، مختصر مفید!
یادم باشه حتمن جریان این آقا مرتضی الوانی رو هم بیام اینجا بگم، شاید درسی باشه واسه آنان که نمیدانند پِرفِشِنال بودن چگونه است!
دیگه اینکه دوره زمونهی بدی شده! روابط فامیلی دست آدم رو میبنده! برای مثال من نمیتونم به خواهرم فحش ناموسی بدم! :دی! حالا اگه لازم شد از شما کمک میگیرم!
این پست کاملن جنبهی شوخی و مسخرگی داشت و الّا همهی شما میدونین که من عمرن سوژه واسه نوشتن کم نمیآرم که به جفنگ نویسی رو بیارم! اینقدر سوژه هست که بهزودی در اینجا رو تخته میکنم! :پووووف!*
حوصلهام سر رفت! شاید باز اومدم یه چیز به این اضافه کردم، فعلن تا اینجا Draft باشه تا ببینم چی میشه!
۲۸ دقیقه بعد:
حتّی سرعت اساماس دادنام هم زده بالا! ۲ تا ۱۵۰ کاراکتری در دقیقه به زبونه ابدائی خودم (ارواح شکمام!)! زنگ زدم مهدی قرار فردا رو Fix کنم (پز قرار داشتن دادن!) دفعه اول گفت خاموشه دفعهی دوم در دسترس نبود بعد تا ته همش گفت خاموش! ایرانسله دیگه! باز خوبه اون خانومه که با لهجهی هندی حرف میزنه نبود! پیلیز ویته اَ دایهلهگین!! (Piliz weyte a daaylegeen)!
۲ ساعت و ۴۸ دقیقه بعد:
رفتم بیرون یهکم قدم زدم توی محلّهمون! مــــاشاالله! مــــاشاالله! چهقدر شما جوانان در ماه مبارک رمضان خوب از تاریکی استفاده میکنین و به راز و نیاز (از اون نوعای که ویدا اسلامیه میگه!) مشغول میشین! :دی!
تبارک الله! احسنت! بابا ایول! :دی!
بس است دیگر! حال خودم هم از خودم بههم خورد!
فعلاً بای!
* کپیرایتش ماله اینه!
P.s : شایا یعنی . . . ! شما بگویید! اگر جربزه دارید البتّه!
تگها
الوانی ، امیر ، ایرانسل ، تابستان ، خانوادگی ، راز و نیاز ، رستگاری ، روبو ، زنانگی ، سرکاری ، سندرم ، شایا ، ماه رمضان ، مهدی ، ویدا اسلامیهنشان مخصوص حاکم بزرگ
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۱ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۱۴ تحت Blah Blah
ماه مبارک رمضان، بوی مبارک دهان . . .
امضا: هیچچیز (پسر خالهی هیچکس)
(این پست ۳ بار ادیت شده! میخواین باور کنین، نمیخواین هم نکنین!)
تگها
ماه رمضانبانک آفرین کاران
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰:۳۴ تحت Blah Blah
تو رو به خدا بیایید یاد بگیریم در ماه مبارک رمضان، به هنگام تناول سحری، توی اون شیکم وامونده سیر و پیاز نریزیم!
به خدا قسم ملاک روزهداری سربلند بیرون اومدن انسان از آزمایشِ مقایسهایِ بویِ دهان با چاه مستراح امام زاده صالح نیست!
چند وقت پیش که می خواستن بیهوشم کنن با خودم گفتم اگه برم تو کما و چندین سال بعد به هوش بیام ممکنه همه چیز خفن و فضایی شده باشه! از این کامپیوتر خفنآ ساخته شده باشه که Touchable هستن و صفحهشون روی ذرات هواست! بعدش به یه موضوع دیگه فکر کردم و کلی خورد تو حالم!
متوجه شدم مردم ایران تا اون موقع گاو خواهند موند! پس نتیجه شد بهتره همونطور بیهوش بمونم!
P.s : فراموش نکنید که ما توی کشوری زندگی میکنیم که آهنگ High Hopes رو روی تبلیغ داروی ترک اعتیاد پاورتاپ میذارن! تازه چیزی از Eternal نمیگم که روی کرم ترک پای دپی گذاشتنش چون حقش بود! :دی!