زیبایی زندگی در ایناست که میدانی روزی خواهی مرد، زشتی آن ایناست که نمیدانی کِی.
-خودم!
P.s : من اصلن دپ نیستم! این اولش برعکس بود بعد اینجوریش کردم که ناز شه! :دی!
زیبایی زندگی در ایناست که میدانی روزی خواهی مرد، زشتی آن ایناست که نمیدانی کِی.
-خودم!
P.s : من اصلن دپ نیستم! این اولش برعکس بود بعد اینجوریش کردم که ناز شه! :دی!
سکوتی مرگبار همهجا را فراگرفته بود. سحر ترسیده بود، بهطوریکه حتّی نمیتوانست چشماناش را باز کند. سکوت آزارش میداد. سحری که یک ثانیه از عمرش را هم بیصدا سپری نکرده بود حال اسیر سکوت شده بود. چشماناش را گشود. انگار لامپای مهتابای استارت زد و روشن شد. تا چشم کار میکرد همهجا سفید بود. رنگ ماه منتها بدون چاله و چوله! جرأت نداشت حتّی جیغ بزند، انگار که صدایش گناهی باشد که قداست سرزمین را زیر سؤال برده و جانور درّندهی محافظ آن را بیدار کند. گیج بود و تنها چیزی که به یاد میآورد دستی لطیف، سرد و سفید بود که دهانش را برای همیشه قفل و او را از شدّت ترس بیهوش کرد. متوجه وضعیّتاش نمیشد. اینکه کجا بود و زمان چه بود و غیره سؤالاتی دور از جواب در ذهناش بهنظر میرسیدند. پس از مدّتی آرام شد. چیزی راجع به آن مکان وجود داشت که او را آرام کرد. ناگهان دیگر نمیترسید. حال میتوانست دهاناش رو بگشاید و جیغ بزند تا شاید دیوار بیانتهای این سرزمین بشکند و نجات پیدا کند. دهاناش را گشود ولی جیغ نزند، یا بهتر است بگویم نتوانست جیغ بزند. فضای آرامشبخش محیط او را سرخوش کرده بود. “هیشکی اینجا نیس؟” و آنگاه بود که شبح دختری زیبا را دید که از دور به او نزدیک میشد. سحر نمیترسید. سحر خوشحال بود. سحر امیدش بازگشت. “ســــانــــاز! ســــانــــاز!”
دختر زیبارو در دوردست که در یکچشمبههمزدن جلوی سحر خود را ظاهر کرده بود پاسخ داد: “ساناز عمّهته! اسم من مری ه!”
و فکّ سحر با زمین تماس پیدا کرده و خود نیز به شدّت گرخید.
فعلاً بای!
P.s: کی میدونه مری اسم کیه و چرا سحر گرخیده؟ جایزه داره واقعن ایندفعه! قسمت سوم معلوم نیست کِی نوشته شه، تا اون موقع فکر کنین و جواب بدین! آفرین!
P.s: یه پست داشتم که قبل از این بدم ولی دیگه تاریخ مصرفش گذشته بود یهجورایی! وصیّت میکنم یه روز بعد از مرگام که یه کتاب از کارهام چاپ شد توش اون یادداشت رو بگنجونن! :دی!