خانه  |  

پست‌های دارای تگ من

باران دروغ
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۱۲ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۸:۴۹ تحت Blah Blah

ببین… می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام …
چرا؟
چون ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹، ۱۰ و …
می‌شه؟
نمی‌دونم
.
P.s : از تیغ اوکام متنفّرم!

تگ‌ها

،

خرمن
نوشته شده توسط شایا در روز سه شنبه، ۱۹ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۴۹ تحت Blah Blah

اذیّت می‌کنی شایا نه؟ دیروز نه هشت ده بود! اذیّت می‌کنی نه؟ :دی! چجوری این کارا  رو می‌کنی؟ به من هم بگو حمّال…
الان جلو آینه نمی‌شه رفت، شاید یه‌کم بعد شد. نمی‌ذاری دیگه با این کارهای ترسناکت عوضی جون‌ام! پووف! ولی هرکاری کنی دوسِت دارم هنوز اندازه هوا…
P.s : آره یه موقع یه صفحه می‌نوشتی، الان روی هم یه صفحه نمی‌شی! :دی!

تگ‌ها

، ،

لاست
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۶ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۰۵ تحت Blah Blah

همه‌ی ما زمانی گم شده‌ایم. گاهی با ول کردن دست مادرمون توی بازار، گاهی با انتخاب نادرست راهی جدید برای برگشتن از مدرسه به خونه، گاهی توی جنگل و بسیاری از مواقع هم توی زندگی‌مون.
گاهی پیدا شدیم، گاهی پیدامون کردن…
لاست به ما انسان‌هایی رو نشون می‌ده که از خود بیگانه شده‌اند.اون‌ها مسیری رو طی می‌کنند تا به خود باور پیدا کنند وبتونن از خوره‌هایی که به وجودشون افتاده جدا شن تا در نهایت بتونن تا ابد جاودان بمونن، جوری که لیاقت جاودان موندن دارند.
اولین باری که سر کلاس دینی معلّم گفت: «شایا تو می‌میری و تا ابد یا در جهنم و یا در بهشت خواهی موند.» رعشه‌های شبانه‌ی من شروع شد. تونستن آرومم کنن (فکر می‌کردن تب ویروسی دارم فکر کنم) و من هیچ‌وقت به هیچ‌کس نگفتم دلیل رعشه‌هام چی بودن، چون می‌دونستم کسی نمی‌تونه بهم ثابت کنه زندگی تا ابد بعد از مرگ ادامه نداره بدونه این‌که زندگی الان‌ام رو بی‌هوده کنه. آروم شدم و دیگه شب‌ها نگرانی نداشتم، مسئله رو منتقل کردم به ته ته ته ته ته ته ته مغزم که جلوی چشم‌ام نباشه و آزارم بده (۹ سال‌ام بود، ۱۰ سال‌ام بود.. یادم نیست) ولی هر وقت هر چیز مربوط به مرگ گفته می‌شد (و خب در سیستم آموزش و پرورش‌ه ما همیشه یک روتین وجود داشت و اون هم این بود که کار بد کنید آدم‌ه ب‍دی هستید و بعد از این‌که مردید بدبخت می‌شید … اگه این‌جا سختی می‌کشی جهان بعد از این‌جا راحتی می‌کشی … کلن انگیزه‌ی زندگی برای ما مرگ بود) یه صدای ویز ویز توی گوش من می‌اومد که بعد تبدیل به یه ریتم ۳ ثانیه‌ای کاملن منظّم می‌شد که تا بی‌نهایت همین‌جوری تکرار می‌شد و فقط یا با کوبیدن سرم به دیوار و یا کلنجار رفتن ذهنی برای جایگزین کردن اون ریتم ۳ ثانیه‌ای با یه ریتم چند دقیقه‌ای می‌شد از دست‌ش راحت شد.
سال‌ها برای ترس‌ام از جاودان موندن دنبال راه حل گشتم. اولین و بدیهی‌ترین راه حل نگاه کردن به دین اسلام بود، بعد از مرگ برای من بهشت بود (پسر خوبی هستم از نظر دین اسلام) که توی بهشت ساختمون‌های قشنگ، نهر شیرعسل، حوری‌های باکره  و این‌چیزا بود، معلّم‌مون حتّی می‌گفت اگه به یه مرغ که تو هوا داره پرواز می‌کنه نگاه کنید سوخاری می‌شه می‌افته جلوتون!! ولی خب این‌ها برای من لذّتی نداشت و هنوز هم نداره چون همین‌جا هم می‌تونم برای خودم بهشت بسازم و از طرف دیگه هم این سوال برام پیش می‌اومد که چند میلیون سال می‌تونم با خوردن و آشامیدن و لهو و لعب سر خودم رو گرم کنم خب؟
راه بعدی توسّط دوستم ارائه شد. تناسخ! ولی نه در اون معنی که همه می‌دونن. هر بار زنده می‌شیم و زندگی می‌کنیم تا یه خصلت بد خودمون رو توی اون زندگی نابود کنیم و با هربار مردن خالص شده‌تر دوباره زنده شیم  تا به خلوص واقعی خودمون برسیم. یه‌جور بازی. من به بی‌نهایت قرن زنده موندن با یه قیافه دریک مکان ترجیح‌ش دادم و مغایر با اعتقادات هیچ مذهبی هم ندیدم‌ش چون ته‌ش می‌شد هر کس وارد همون پروسه‌ای بشه که دین‌ش گفته قراره بشه.
سال‌ها دیگه اون ته چیزی نبود که آزارم بده ولی کم کم حس کردم دارم بد بازی می‌کنم و مجازات بد بازی کردن رو نمی‌دونستم یا شاید می‌دونستم و نمی‌خواستم مجازات شم. چیزی آزارم نمی‌داد ولی خوش‌حال هم نبودم تا اینکه لاست دغدغه‌ای که از اون سنّ کم داشتم (در اون سن من باید شیشه‌ی همسایه رو می‌شکستم نه این‌که به مغزم کلنگ بزنم) رو از ذهنم پاک کرد و حالا می‌تونم بدون ترس، جاویدان باشم.
چرا؟ چون من و کسانی که دوست‌ام دارند و دوست‌شون دارم، کسانی که کمک‌ام کردند و کمک‌شون کردم  قراری خواهیم گذاشت که بعد از رهایی از دنیا، هر کدوم  در برزخ زیبای ذهن خودمون جادّه‌ای بسازیم که منتهی به مقصدی یکتا باشه. جایی که با هم ملاقات کنیم و بتونیم به هم کمک کنیم تا بیگانه و گم‌شده از دنیا نریم. جایی که تصمیم قطعی بگیریم که تا ابد…. با هم…. جاودان…. بمونیم.

تگ‌ها

، ، ، ،

عقاید یک مردک
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۲۲ فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۰:۱۷ تحت Blah Blah

می‌خوام برم توی نگاه یه دختربچه‌ی ۱ ساله یا حتّی کوچیک‌تر. می‌گن همه‌چی اون‌جا خوش‌فرم تره و گاهی احمقانه‌تر. کسی با کسی اون‌جا دعوا نداره، همه رنگی‌ان و روشن، همه یه بعد دارن اون هم نازه! توی شکم هیچ دختربچّه‌ی ۱ ساله‌ای هم جنین مرده نیست.
می‌خوام فرار کنم، آره!
P.s: یک و دو و سه و چهار و پنج و شیش.

تگ‌ها

، ،

استفراغ در کویر
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۲۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱:۲۹ تحت Blah Blah

این چه حسّ‌ه مزخرفی‌ه که هر چند وقت یک‌بار سراغ من می‌آد و می‌گه باید این‌جا رو تعطیل کنم؟
تازه دو سه ماه هست که باز کردم دوباره! اه!
این رو ندادم قربون صدقه‌ام برین‌ها! گفتم بگم که گفته باشم باز اون سندرم رو گرفتم که یه چیز رو می‌خوام، تلاش می‌کنم بهش می‌رسم بعد دیگه نمی خوام‌ش! :دی!
P.s: تولّد مدگرل عزیز مبارک که الان که دارم این رو می‌نویسم تلفن رو گرفته دستش و داره فک می‌زنه و ۱۷ ساعت بیشتر هست توی صف هستم که بهش تبریک بگم!
P.s: بازگشت افتخار آمیز قطره هم از جنوب این کشور پهن‌آور به پایتخت‌ش مبارک!
P.s: لعنت بر کسی که در این مکان آشغال بریزد!
P.s: این زیر رو می‌بینین نوشته رای بدین؟ آره! رای بدین! ای‌بابا! :دی!

تگ‌ها

، ،

گچ پژ
نوشته شده توسط شایا در روز دوشنبه، ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۱:۱۲ تحت Blah Blah

باید موهام رو کوتاه کنم که مثل بقیه عادّی باشم،
باید دکتر برم و آزمایش بدم،
باید شیرینی نخورم که چاق‌تر نشم،
باید برم باشگاه لاغر کنم،
باید درس بخونم و برم امتحان‌ش رو بدم،
باید کار پیدا کنم و کار کنم،
باید هی توی اینترنت نباشم و کار مفید کنم،
باید شب زود بخوابم که صبح تو دانش‌گاه چرت نزنم،
باید مواظب خودم باشم چون حادثه خبر نمی‌کنه،
باید دیگه خرگوشی حرف نزنم و مثل آدم بزرگ‌ها حرف بزنم،

باید من نباشم!

چرا کسی باشم که نمی‌خوام باشم؟ :تفکّر!
به من چه که بقیه چی فکر می‌کنن؟ من راحت‌ام، عقل دارم، به خودم باور دارم و هر وقت بخوام هر کاری که بخوام رو می‌کنم!
هر کسی که می‌خواد من رو عوض کنه داره اشتباه می‌کنه! مشکل از فرستنده نیست که گیرنده درک دریافت‌ش رو نداره! برید خودتون رو تغییر بدید و با من مَچ کنید اگه دوس دارین تغییری رو در جایی انجام داده باشید! اگر هم مشکلی با این مسئله دارید راه شدیدن باز است و جاده هم بسیار دراز!
من می‌خوام جوری که خودم دوست دارم زندگی کنم، نه جوری که شما دوست دارید! اَه!

تگ‌ها

، ،

فنجون خالی
نوشته شده توسط شایا در روز چهارشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲:۱۶ تحت Blah Blah

نمی‌دونم باید خوش‌حال باشم یا ناراحت، ولی حلقه‌ی دوست‌هام داره ثانیه به ثانیه کوچیک و کوچیک‌تر می‌شه.
از خیلی جهات خوب و عالی‌ه، از خیلی جهات هم سیاه و بد.
شاید این است زندگی، شاید این نیز بگذرد، شاید زمان درست‌ش می‌کنه و شاید یه جمله‌ی تهوّع‌آور دیگه!
مهم نیست ولی، هر کسی رو بکش‌ام خودم زنده‌ام در عین نفس نکشیدن . . . شاید! :دی!

تگ‌ها

، ،

ویل اسمیت
نوشته شده توسط شایا در روز یکشنبه، ۲۴ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۱۳ تحت Blah Blah

Shaya will change, soon is changing . . .
Shaya did some homework, [Dec 15, 08]
Shaya thought a little, [Dec 15, 08]
Shaya wrote a bit, [Dec 15, 08]
Shaya watched the first snow of the year and walked under it, [Dec 16, 08]
Shaya is quitting tweeting, [Dec 17, 08]
Shaya was tempted to drink vodka, [Dec 18, 08]
Shaya watched Claymore (Episodes 1 to 20) and The Simpsons (Season 1), [Dec 19, 08]
Shaya finished writing the second episode of the S&S Story, [Dec 20, 08]
Shaya stuck in traffic and made a deal with the One to talk in a certain way, [Dec 20, 08]
Shaya somehow doesn’t like Yalda Night this year, [Dec 20, 08]
Shaya found himself snoring on the couch, [Dec 21, 08]
Shaya took many notes from whatever came to his mind, [Dec 21, 08]
Shaya thought a lot, [Dec 22, 08]
Shaya thinks he should have thought more, [Dec 22, 08]
Shaya thought more, [Dec 22, 08]
Shaya got a bit closer to what he planned and wanted to be, [Dec 23, 08]
Shaya will quit internet soon, [Dec 23, 08]
Shaya missed his old PC, [Dec 24, 08]
Shaya is actually crying for it, [Dec 24, 08]
Shaya: for those who think I’m a psycho I must say fuck off! You cannot imagine what I have done with that old piece of junk in the past decade. It’s my best friend who lives in the corner of my room. God I’m so cruel, [Dec 24, 08]
Shaya is very disappointed of himself, [Dec 24, 08]
Shaya likes the smell of aftershave mixed with blood, [Dec 24, 08]
Shaya has been thinking a lot lately, [Dec 25, 08]
Shaya missed someone very bad, [Dec 25, 08]
Shaya walked a lot, [Dec 26, 08]
Shaya talked a lot, [Dec 26, 08]
Shaya realized how lonely he is, [Dec 27, 08]
Shaya somehow cried, [Dec 27, 08]
Shaya will go and write something, [Dec 27, 08]
Shaya coined an Idiom! (Swim[ing] the different ocean: when something or someone is absolutely different from the other one), [Dec 28, 08]
Shaya likes Soheil and is going to call him his friend from now on, if Soheil appreciates, which Shaya thinks he won’t, [Dec 28, 08]
Shaya has nothing to say about today, yet, [Dec 29, 08]
Shaya went to bed listening to Temporary Peace and woke up realizing that Mulholland Drive is on on MBC 2, [Dec 30-31, 08]
Shaya found out that his rank has got higher in Google! Search شایا, [Dec 31, 08]
Shaya is angry ’cause Firefox, Chrome and Internet Explorer don’t function correctly, [Jan 01, 09]
Shaya wanted to change the story and end it with a single line but he changed his mind instead of the story, [Jan 01, 09]
Shaya is still angry, [Jan 02, 09]
Shaya is listening to Anathema day and night, like he always used to do, [Jan 02, 09]
Shaya is thinking hard, [Jan 03, 09]
Shaya is confused! Why THE HELL should Kamangir sign for the freedom of Hoder?! After all Hoder has done to him!, [Jan 03, 09]
Shaya quit BiteFight, [Jan 04, 09]
Shaya feels better about himself, [Jan 05, 09]
Shaya successfully completed the first phase of his program, [Jan 05, 09]
Shaya is preparing himself to go through the second phase, [Jan 05, 09]
Shaya is doing fine in phase two, [Jan 06, 09]
Shaya is not dead, yet! [Jan 11, 09]
Shaya was so happy that he bought his brother a non-alcoholic beer, [Jan 11, 09]
Shaya is sick of Anathema, but just between us nothing puts him to sleep like that crappy old Temporary Peace, [Jan 11, 09]
Shaya is doing so much effort passing the second phase successfully, [Jan 11, 09]
Shaya is happy cause he just found out he has spelled “Successfully” right in the morning, [Jan 11, 09]
Shaya sure talks a lot, [Jan 11, 09]
Shaya is listening to God is an Astronaut for the first time, provided by Soheil six months ago, [Jan 11, 09]
Shaya thinks that “Jan 11, 09″ sounds familliar! Aha, isn’t it the same with “Sep 11, 01” (11/9/2001)? Maybe Osama bin Laden attack USA again! In the name of God! For the sake of Gaza, [Jan 11, 09]
Shaya will say another interesting thing about “Jan 11, 09″ soon, [Jan 13, 09]
Shaya found out he’s the first result of searching his name in Google! So long other Shayas, (Search شایا), [Jan 13, 09]
Shaya found himself, [Jan 20, 09]
Silencio
.
.
.

تگ‌ها

، ، ، ، ،

سفید برفی و بابا برقی
نوشته شده توسط شایا در روز شنبه، ۹ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۵۴ تحت Blah Blah

من الان کلّن دیگه آزادم! چند روزی هست که آزادترین انسان روی کره‌ی زمین هستم. یعنی خودم حس می‌کنم این‌طوری‌ه! شاید اگه یه‌کم بیش‌تر فکر کنم به این نتیجه برسم که شاید آزادترین نباشم و از من آزادتر هم باشن، ولی خب حوصله ندارم به این مسائل غامض فکر کنم.
شما کاملن در اشتباهین، من نه هرچی پول تو بانک داشتم رو بخشیدم به یه آدم فقیر، نه از خونه فرار کردم، نه از کشور و نه از هیچ‌کجا… من از زنم طلاق نگرفتم، یه قایق تفریحی اختصاصی هم واسه خودم نخریدم که باهاش برم دماغه‌ی امیدنیک! من الان از بالای آبشار نیاگارا درحالی که می‌خوام تا دقایقی دیگه خودم رو پرت کنم پایین این پست رو نمی‌دم!
من فقط ویندوزم رو پاک کردم برای همیشه! :دی!
نه قرار نیست این‌جا تبدیل بشه به یه وبلاگ درپیت‌ه دیگه که با شوق و ذوق بیاد بگه وارد دنیای Open source شده و بیاد هی از مزایای Linux بگه و این‌که چقدر ویندوز بده، اوف‌ه، اخ‌ه.. نه من قرار نیست این‌جا Full Circle Magazine رو ترجمه کنم یا بیام Tip بدم که چجوری تونستم جای ویرگول رو روی کیبورد پیدا کنم یا تحت Samba پارتیشن‌هام رو Share کنم …
من فقط خواستم بگم من آزاد شدم و Linux داره جواب همه‌ی کارهام رو می‌ده تا همه‌ی کسایی که من رو می‌شناسن و می‌دونن با PCم چه کارهایی که نمی‌کنم بدونن که همه‌ی اون کارها رو دارم با بالاترین و بهترین سرعت و کیفیت انجام می‌دم تا شاید اون‌ها هم به جمع Linuxبازها و نخ‌سوزن Ubuntuبازها بپیوندن. فعلن که مهدی یه Ubuntu Live داره که جون‌ش هم در بره (خدا نکنه البته) حاضر نیست ازش جدا شه. ظاهرن سرعت انتقال اطلاعات از DVD به PSPش توی Ubuntu چندین برابر سرعتی‌ه که تو ویندوز به عمرش تجربه کرده بوده! :دی!
آها و یه چیز دیگه این‌که اگه بخوام راست‌ش رو بگم الان با VirtualBox ویندوز رو روی Ubuntu دارم و دلیل‌ش هم فقط و فقط Yahoo! Messengerه! چون ۵-۶ سال آرشیو دارم روش و می‌دونم هم Pidgin از هرچی Y!M بهتره ولی نمی‌خوام فرمت‌ه آرشیوی که دارم تغییر کنه (مثلن HTML شه). بیش‌تر یه‌جور مرض روانی‌ه که به احتمال زیاد هیچ‌کس نداره! :دی! حالا مخ‌ه یه برنامه‌نویس رو می‌زنم که یه Plugin واسه Pidgin بنویسه که آرشیو رو مثل Y!M ذخیره کنه و به صورت Built-In هم نشون‌ش بده و کلّن دیگه ویندوز رو نگاه هم نمی‌کنم! :دی!
حالا اصلن می‌دونین چی شد من یه‌هو آزاد شدم؟ مثل مهدی که می‌گه همه‌چیز از یک چوب کبریت شروع شد، قصه‌ی من هم با یک لغزش دست شروع شد!

داشتم یه سری تحقیقات روی Permission توی ویندوز می‌کردم و آخرای کار بود و باید تست می‌کردم که آیا Permissionهایی که توسط ویندوز روی فایل یا فولدری اعمال می‌شه تحتLinux هم همون‌جوری اعمال می‌شه یا نه. Ubuntu رو گذاشتم و رفتم به سمت Places که وارد پارتیشن‌ها بشم که دستم لغزید و خورد به Firefox که ۳-۴ سانتی‌متری با جایی که می‌خواستم روش کلیک کنم فاصله داشت و من هم توجه‌ای نکردم و گذاشتم باز شه واسه خودش و به کار خودم توی محیط Ubuntu ادامه دادم. وقتی جواب سوال‌ام رو گرفتم و پنجره رو بستم تا برم طرف Shut Down دیدم Firefox داره یه صفحه رو نشون می‌ده که می‌گه خوش اومدین به Ubuntu و این‌جور چیرها. اول فکر کردم حتمن مثل Knoppix داره یه چیزی رو به حالت Local از روی CD نشون می‌ده، بعد که فهمیدم داره یه سایت اینترنتی رو نشون می‌ده باور نکردم و آدرس سایت خودم رو زدم و در کمال شگفت‌انگیزناک‌ای متوجه شدم Internet دارم (یعنی Ubuntu تونسته بدون خون‌ریزی Router رو بشناسه! :دی!) و به سرعت PC رو Restart کردم که از یه سری چیزها Backup بگیرم که از طریق Ubuntu نمی‌شد و بعد از اون هم خداحافظ ویندوز…
واقعن In a world without walls and fences, who needs Windows and Gates… این‌طور نیست؟ :دی!
پوریا موافقت نکرد که آموزش قالب‌سازی براش رو این‌جا بذارم! پس شد آنچه شد! :دی! حالا بگید ببینم کدوم رو دوست دارید؟ Walkthroughه بازی Dreamfall ساخته‌ی استاد بزرگ Ragnar Tørnquist یا اون آهنگ‌ای که ته‌اش پخش می‌شه وقتی Zoe داره گریه می‌کنه؟ یا نکنه کل‌ّه SoundTrackهاش رو می‌خواین؟ :دی!
فعلاً بای!
P.s : کاشکی Dreamfall Chapters بهتر از Dreamfall باشه، این یعنی دل‌تون رو الکی صابون نزنید چون بالا برید پایین بیاین هیچ‌چیز بهتر از خود The Longest Journey ساخته نخواهد شد.
P.s : صد سال بعد دوباره آپدیت خواهم کرد! :دی!

تگ‌ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

اکسی‌توسین
نوشته شده توسط شایا در روز جمعه، ۲ آذر ۱۳۸۶ ساعت ۱۷:۳۱ تحت Blah Blah

و شیطان خندید و فرشتگان گریستند… برای روح برادر جان.*
این پست رو ۲۵ آبان نوشتم چون دلم برای خودم تنگ شده بود و از دست اینی که الان هستم خسته شده بودم و واقعن دیگه از اسمم هم حالم به‌هم می‌خورد. پس توجه شما رو جلب می‌کنم به یک عاشقانه‌ی آرام.

خیلی وقته با “شایا” حرف نزدم. خیلی وقته باهاش دردِ دل نکردم. براش نگفتم چه بلاهایی به سرم اومده. بهش نگفتم چه‌قدر بهش احتیاج دارم. آخه بدون اون من حتی نمی‌تونم دو تا جمله‌ی ساده‌ی مربوط به هم رو پشت سر هم ردیف کنم و به زبون بیارم. یادم رفته چه‌جوری بنویسم.
از اتودم… از اتود سفیدم خجالت می‌کشم. از خیانتی که به وجودم کردم، از این‌که “شایا” رو درون خودم کشتم خجالت می‌کشم. آخه با چه رویی دوباره باهاش صحبت کنم؟ آیا واقعن می‌تونه من رو ببخشه؟ توی هیچ کاری باهاش مشورت نکردم. فقط چشم‌هام رو بستم، غافل از این‌که چشم‌های خودم هم کور خواهند شد. هر کاری خواستم کردم. “شایا” از ته اون زندان سیاه، کنار اون همه تنفر، فریاد می‌زد… دوست‌ام داشت و از گفتنش ابایی نداشت. ولی من چی‌کار کردم؟ توی اون زندان تاریک شلاق‌ش زدم، تهدیدش کردم به مرگ. گفتم هیچ نیازی بهش ندارم. بدون اون آزادی دارم. بدون مواظبت اون هم می‌تونم روی پای خودم بایستم و به راه خودم ادامه بدم تا به هدف‌ام برسم. “شایا” رفت و هدف من هم با او…
دیگه نمی‌تونم به موضوعی که برام جالب نیست بیش‌از ۵ دقیقه گوش کنم.
دیگه نمی‌تونم به کسی ثابت کنم خدا دوست‌اش داره. نمی‌تونم بگم صبر کنه تا زندگی، خودش به خاک سیاه نشونده بشه و اون سوار بر زندگی.
فقط می‌تونم همون نقاب مسخره‌ی همیشگی‌ام رو به صورتم بزنم و خودم رو قایم کنم.
بدون “شایا”، من دیگر من نیستم. شاید هم اصلن نیستم.
فکر می‌کنم همین روزها “شایا” دوباره از خاکستر بلند می‌شه. من حتی واسه رسیدن به اون نور سفید هم به “شایا” نیاز دارم.
“شایا” پاشو… برخیز… فصل خش‌خش شکوفه‌های پاییزی‌ست و در این میان… جای تو خالی‌ست. برخیز و موسیقی زندگی را خوش‌نوا، در کالبد بی‌جان من بنواز.
بی اجازه‌ات عاشق شدم و بی اجازه‌تر عاشق‌ات. خود را به من بازگردان. آزادی کامل‌ات می‌دهم.

با اولین بارونی که اومد (۲۹ آبان)، با اولین هوای آبی نفتی، اولین لرزش سراسری بدنم با صدای آوریل و اولین بوی لینکین‌پارک‌ای که توی هوا پیچید تمام زندگی ام رو مرور کردم. در یک ثانیه. یک پلک. درست حدس زدید. “شایا” برگشت. بدون امی، مایک و چستر. توی زندان بهش یاد دادن قدر گوش‌هاش رو بدونه و به صدای خیانت‌کارها گوش نده.
“شایا” تو دیگر “شایا” نیستی، تو یک شایا هستی، پاییزی دیگر.
بدرخش… درخشان‌تر از خورشید… بدرخش الماسِ روانیِ من.*
P.s : اون دو خط نوشته‌ای که با * مشخص شدن © دارن. من، کریس و دیوید. البته © من رو می‌تونید نقض کنید. این‌جا همه‌ی کارهای من تحت لایسنس GPL هستن!
P.s : یعنی من هیچی “:دی” نزدم؟! عجب دنیایی شده! :دی!
P.s : اگه گفتین “شین” مِثلِ چی؟

تگ‌ها

، ، ، ، ،