دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره دلش برای چیزی تنگ شه،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره اینقدر احمق باشه که دلش واسه چیزی تنگ شه که نباید بشه،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره حق داشته باشه چون حقّای نداره که داشته باشه، حتی اگه خودش هم فکر کنه حق داره اینقدر احمق باشه که فکر کنه حق داره دلش واسه چیزی تنگ شه که نباید بشه باز هم حق نداره،
دیروز فهمیدم گاهی آدم حق نداره تنها باشه، و اگر شد حق نداره از تنهایی بمیره، و اگه مرد مرده،
دلام واسه خیلی چیزا تنگ شده که خیلی از این خیلیها رو نباید گفت، ولی گفتنیها به شرح زیر است:
شایاx.نتام، توییتر ام، نیمفاصلهای که فیسبوک احمق قبول نمیکنه، کامپیوتر قدیمیام که افتاده گوشهی اتاقام، بارونای که توی ولیعصر میاومد و زیرش Eternalه Amy Leeی فاحشه مو به تنم سیخ میکرد، ولیعصری که گه زده شد توش از هر جهتای که قابل تصوّر و غیر قابل تصوّر باشه، شایا.پرشینبلاگ.کام ام با اون همه خاطرهی خوب و آشغال که شایا تجلّیه فلان فلان شده با مدیران ارشد(!!) پرشینبلاگ ریخت رو هم و ازم دزدید (هر چند که هم بکآپ دارم ازش هم آدرس داره روی پیبی)، لانگست جرنی، خواب راحت، پراید سقید مهدی وقتی پنج صبح دو تا تق تق میکنه (دو تا ترک میره جلو توسط دست مهدی) و بعد میخونه “خط میکشم رو دیوار، همیشه روزی یکبار”، جیاسمارتمینی و حماقتهای ما و من، “آقا قفل اینجا کجا میفروشن؟” واسه اینکه نفهمه میخوایم ازش عکس بگیریم . . .
الان فهمیدم گاهی آدم واقعن هیچ حقّی نداره و دنیا اینقدر . . . بیچاره دنیا، هرچی میشه گردنش میاندازیم، بیچاره ما که گینیپیگای بیش نیستیم واسه این دنیا و آدمهاش، بیچاره کاما که جملههای کوتاه و بلند من رو از هم جدا میکنه به امید رسیدن به یه پریود
تمام، سه و بیست دقیقهی بیست و هشت شهریور ماه هشتاد و هشت همراه با باخ و شروع آر یو در ه آکوستیکه آناتما!
P.s : دیروز تهوّعای داشتم دیرینه، خیلی آشنا، ۲ سال پیش، همین روزها،
P.s : بیچاره کاما که به پریودش نرسید
P.s : ، . :چشمک!
قالب این وبگاه برگرفته از سایت رسمی سیاوش محمودیان میباشد و تمامی حقوق آن برای او (و شاید هم گاهی برای من!) محفوظ میباشد.
بتا!
پستهای دارای تگ پرشینبلاگ
سولو
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲۱:۲۴ تحت Blah Blah
تگها
آناتما ، امی لی ، تنهایی ، حق ، دیروز ، مهدی ، پرشینبلاگمهرگان
نوشته شده توسط شایا در روز پنجشنبه، ۲۷ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱:۴۳ تحت Blah Blah
سلام،
مدتیست اینجا و اینجانب داریم به شدت خاک میخوریم و میپوسیم! :دی!
دلیل نبودنام چی بود؟ نه واقعن دلیلاش چی بود؟!
آهان، یه کم امتحان داشتم، بعد کلی کار و زندگی داشتم و یه خروار هم عشق و حال، به کوری شاگرد بقال! :دی!
قالب ساختم واسه پوریا، ترجمه کردم، Diablo II رو برای بار اول همراه با Expansionاش تجربه کردم و عشق دیرینهام نسبت بهش و همینطور به Blizzard جونم هزاران چندین برابر تا شد! بعدش هم که Previewه Diablo III رو دیدم و کلن از زندگی خداحافظی کردم! :دی!
آهان بعدش یک عدد نامرد به اسم شایا تجلی با همکاری پرشینبلاگ، آدرس وبلاگ قدیمی بنده رو کشیدن بالا، یه آب هم روش! که به زودی یه پست طویل میدم و حسابشون رو حسابی همینجا میرسم! …..
دیگه چی بود؟ آهان بعد احتمالن حس کردم دلم واسه اینجا تنگ شده و خواستم بیام و یه چرتی بنویسم که یه چیزی گفته شده باشه و شما هم دلتون شاد شه و یک در دنیا و صد در آخرت چیز میز نصیب من شه! :دی!
یه چیز هم میگم و بعد میرم، میگماش که یهکم به فکر کردن وادارتون کنم.
من توی اتوبوس زنی چادری را دیدم که سر پسر بچهای سه ماهه (نوزاد بود بههرحال، حالا ۳ ماه یا ۱۰ ماه!) که در آغوش پدرش بود و از روی شانههای پدرش به سمت جایگاه مخصوص خانمها در اتوبوس نگاه میکرد داد میکشید و تربیتاش را زیر سوال میبرد.
برام جالب بود، خواستم با شما هم در میون بذارمش تا شاید این سوال بی جواب در ذهنام، که یک نوزاد معصوم که تازه چشمش به دنیا افتاده، چه نگاه زهرآلودی رو میتونه مثل تیر به سمت قلب یک خانم پرتاب کنه، به یه جواب قانع کننده برسه!
به کسی توهین نمیکنم، نه به کسی و نه به دین یا اعتقادی! پس فحش ندین عزیزان! وگرنه میگم چه چیزهای قشنگی رو Search میکنین تا به این وبلاگ برسید ملت غیور ایران!
فکر کنم واسه ایندفعه به اندازهی کافی زر زدم! فقط از معلم (درست خوندید، معلم!) خواندن و درک مفاهیممون نگفتم که اون رو هم به زودی میگم و یه Categoryه جداگانه هم بهش اختصاص میدم احتمالن!
فعلن دوستتون دارم، دوستام داشته باشید! (این رو ویدا میگه همیشه وقتی بغل دست امیر قاسمی نشسته! دوستش داشته باشید! :دی!)
فعلاً بای!
P.s : تابستون کوتاهه، ماها تا میتونیم پیش هم میمونیم، دوستای صمیمی، کارای قدیمی… کاشکی زودتر این پاییز بیاد! کلی کار دارم! :دی!